بایستی مثل یه شخص مرده زندگی کنم.
یعنی اینکه به چیزی نمی چسبم. به این جهان وابستگی ندارم.
تنها زمانی که مثل یه مرده هستم، می تونم آزاد باشم.
در واقع اگر تمام طول روز در مقابل مردم این جهان احساس مسئولیت یا خجالت می کنم یا فکر می کنم باید مودبانه برخورد کنم و بعد با این و آن شخص همراه می شم به خاطر اینکه مبادا احساسات افراد اطرافم آسیب ببینه یا مردم درباره ام بد حرف نزنن و از این قبیل...، حقیقتا وقت خیلی زیادی رو هدر دادم.
در این جهان بایستی وانمود به مرده بودن کنم.
ارزش این دنیا رو می دونم،
می دونم که ارزشمند هستش،
می دونم که به دست آوردن بدن انسان بسیار سخته،
اما اینا رو به پادشاه مایا نمی گم.
پادشاه مایا کیه؟
ذهن ام.
بهش گوش نکن.
باهش بازی نکن.
فکر نکن که این جهان برات مهمه.
تنها اگر نسبت به این جهان مرده باشم، روحم می تونه دوباره شروع به کسب نیرو کنه.
به خاطر همینه که تمام اساتید روشن ضمیر از زمانهای بسیار دور به ما گفتن بایستی نسبت به این جهان مرده باشیم.
Today we accompany
this person to his birthday party;
tomorrow we accompany another person to a death-day party;
then the day after tomorrow we go to another person’s home to attend his wedding;
the next day after, we go to be a court witness for their divorce -
all because we want to be kind-hearted and polite, etc.
Then how can we have any time?
Today we receive this person's wordy phone call,
the day after tomorrow, we answer another person's senseless conversation.
Also, we want to read newspapers, watch television and world news, at least to know who killed whom.
Then the next day, what happens?
We visit so-and-so because he is ill.
Another day, we visit him at his get-well party.
The people of the world come up with many reasons to celebrate.
Sometimes if we have lots of relatives and friends, we are truly swamped.
So, it is very difficult to find time to practice spiritually in this world.
Very difficult.
If we are tied down all around like this, with absolutely no way out, apart from feigning death, is there any other way?
No.
خودم رو به مردن بزنم یعنی چی؟
بایستی وانمود کنم که کر و لال هستم.
بذار بقیه دچار سوءتفاهم بشن، بذار سرزنشم کنن؛
مهم نیست.
من محدودیت های خودم رو دارم و بایستی اولیت های خودم رو هم داشته باشم.
هر کار که بتونم انجام می دم و اونهایی رو که نمی تونم فراموش می کنم.
بایستی وانمود کنم که مرده ام، از رسوم اجتماعی ناآگاهم، از سالگرد تولد یا وفات این و اون بی خبرم.
اگر وقت دارم، اگر وقت و زندگیم اجازه می ده، البته می تونم جایگاه اجتماعی رو حفظ کنم.
اگر از پیش خیلی سرم شلوغ باشه و خیلی طناب پیچ شده باشم، باید یه راهی پیدا کنم تا چند تا از طنابها رو شل کنم.
من به هیچ چیز از این جهان نیاز ندارم و هیچ چیز به جز آزادی رو در اینجا، گرامی نمی دارم.
من از خداوند متولد شدم، من با خداوند یکی هستم.
مهم نیست که چقدر به دور دست ها رفتم و فکر می کردم بیرون یا درون تائو هستم، در هر صورت در درون تائو بسر می برم؛ من هیچ وقت ترکش نکردم.
فقط پیش میاد که گاهی وقتا یه خورده دورتر می رم، مثل یه موج تو دریا که وقتی باد خیلی تند می وزه یا زمین لرزه سختی میاد، بلندتر می شه.
اما، در واقع، موج هنوز به آب اقیانوس متصل هستش و از سطح اقیانوس بلند شده.
موج هنوز با آب یکی هستش. ممکنه توهم شکوه و عظمت رو داشته باشه و فکر کنه دیگه کاری با آب نداره، اما وقتی که فرود میاد، به اقیانوس باز می گرده.
وقتی که درکش کنیم، این موضوع خیلی منطقیه.
موج بدون گناه و تقصیری بلند می شه و بعد به سادگی ناپدید می شه.
به خاطر این، هیچ کارمایی نداره.
به خاطر اینکه مغزم خیلی پیچیده ست، فکر می کنم کارمای تولید می کنم، فکر می کنم با خدا یکی نیستم، که این طور و اون طور آدم بد یا سطح پایینی هستم. فراموش می کنم که پیوسته با خدا یکی هستم.
تنها زمانی که روشن ضمیر هستم، درک می کنم که من خودم بسیار ارزشمندم.
خیلی ساده است.
اگر روشن ضمیرنیستم، نخواهم دونست که کی ام.
همیشه یک عقده خودکم بینی دارم و به اون چیزهای بی مصرف اطرافم می چسبم، و آشغالهایی مثل شهرت، ثروت و ... رو جمع می کنم. همه اینها خاک و آشغالن که من رو می پوشونن، باعث می شن که از گنج درون ناآگاه باشم.
من خودم رو با خود حقیقی ام شناسایی می کنم، و خاک باقی مونده رو از خودم پاک می کنم.
پس اون وقت که روشن ضمیر هستم، هیچ چیز مورد علاقه و توجه من نیست.
تنها می خوام جایی آروم بشینم و در سکوت بسر ببرم، خودم رو بیشتر و بیشتر درک کنم، بیشتر و بیشتر در آسودگی و آرامش فرو برم و در درون شادتر و شادتر بشم.
هیچ اهمیتی به ظاهر بیرونیم نمی دم.
قبل از اینکه این جهان به هست بیاد، من کاملا فاقد کارما بودم.
نه مانعی، نه مشکلی، نه پاداش های تبرک یافته ای... و من هیچی از این طور چیزا نمی دونستم.
بایستی همیشه توجه ام به اون جا باشه، بعد کاری با این جهان و کارمای گذشته و حال و آینده نخواهم داشت.
If we are asked to sit here all day, how can we make it?
We would miss karaoke, going shopping, or chasing after handsome guys or pretty girls.
We wouldn't be able to sit still here.
We wouldn't be able to stay vegetarian.
Do not try and observe.
Don't try to be a hero.
Otherwise if we cannot handle it properly, we will get hurt.
در مورد تعارفات روزمره آدما:
All those pointless, worldly, astral expressions.
The soul is connected with the brain in order to learn together with it.
Then the brain says, "We have not had enough fun yet."
Then both come back together.
If the brain has already finished learning, the soul would know, too.
Then it does not have to come back to learn more, that is all.