تبليغاتX
آره ها تا بگی سیب رد شدی

آره ها تا بگی سیب رد شدی

aaa a a a waow haa

سلام بر و بچز

من دیگه اینجا فکر نکنم چیزی بنویسم اگر چه از اینجا خیلی از مواقع به عنوان یه دفترچه یادداشت استفاده کردم. دیگه بیشتر توی فیس بوک خواهم بود خصوصا که یکی از رفقا گفته دیگه واسه اش کامنت ندم تو وبلاگش و خود دیگه دلیل چندانی ندارم سر به بلاگفا بزنم

www.facebook.com/cognizant

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:25  توسط ایییم :) یا  | 

رمز کار اینه

ما نمی خواهیم ببینیم

ما دوست داریم گول بخوریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:36  توسط ایییم :) یا  | 

اگر کارها را با خرد عظیم مان انجام دهیم، با نیروی هوش مرکزی که به تمام شبکه جهانی اتصال دارد، آن زمان می توانیم شگفتی های بسیاری به انجام برسانیم درحالی که هیچ تلاشی به کار نبرده ایم.
این چیزی است که لائوتسه "انجام دادن بدون انجام دادن، عملی به صورت غیرعمل" می خواند.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:47  توسط ایییم :) یا  | 

Difference between God and Buddha:

There is difference, but there isn't any difference.
God is the unmanifested aspect of the cosmic power.
Buddha is the manifested one.

Within the Buddha, there is cosmic power. And the Buddha came from the cosmic power and also possessed this cosmic power.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط ایییم :) یا  | 

منیت یعنی من همه چیز رو نمی دونم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:19  توسط ایییم :) یا  | 

But people of the deepest understanding look within, distracted by nothing.
Since a clear mind is the Buddha, they attain the understanding of a buddha without using mind.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط ایییم :) یا  | 

بایستی مثل یه شخص مرده زندگی کنم.

یعنی اینکه به چیزی نمی چسبم. به این جهان وابستگی ندارم.

تنها زمانی که مثل یه مرده هستم، می تونم آزاد باشم.

در واقع اگر تمام طول روز در مقابل مردم این جهان احساس مسئولیت یا خجالت می کنم یا فکر می کنم باید مودبانه برخورد کنم و بعد با این و آن شخص همراه می شم به خاطر اینکه مبادا احساسات افراد اطرافم آسیب ببینه یا مردم درباره ام بد حرف نزنن و از این قبیل...، حقیقتا وقت خیلی زیادی رو هدر دادم.

 

در این جهان بایستی وانمود به مرده بودن کنم.

ارزش این دنیا رو می دونم،

می دونم که ارزشمند هستش،

می دونم که به دست آوردن بدن انسان بسیار سخته،

اما اینا رو به پادشاه مایا نمی گم.

پادشاه مایا کیه؟

ذهن ام.

بهش گوش نکن.

باهش بازی نکن.

فکر نکن که این جهان برات مهمه.

تنها اگر نسبت به این جهان مرده باشم، روحم می تونه دوباره شروع به کسب نیرو کنه.

به خاطر همینه که تمام اساتید روشن ضمیر از زمانهای بسیار دور به ما گفتن بایستی نسبت به این جهان مرده باشیم.

 

 

Today we accompany

this person to his birthday party;

tomorrow we accompany another person to a death-day party;

then the day after tomorrow we go to another person’s home to attend his wedding;

the next day after, we go to be a court witness for their divorce -

all because we want to be kind-hearted and polite,  etc.

Then how can we have any time?

Today we receive this person's wordy phone call,

the day after tomorrow,  we answer another person's senseless conversation.

Also, we want to read newspapers,  watch television and world news, at least to know who killed whom.

 

Then the next day,  what happens?

We visit so-and-so because he is ill.  

Another day, we visit him at his get-well party.

The people of the world come up with many reasons to celebrate.

 

Sometimes if we have lots of relatives and friends,  we are truly swamped.

So, it is very difficult to find time to practice spiritually in this world.

Very difficult.

If we are tied down all around like this, with absolutely no way out,  apart from feigning death, is there any other way?

No.

خودم رو به مردن بزنم یعنی چی؟

بایستی وانمود کنم که کر و لال هستم.

بذار بقیه دچار سوءتفاهم بشن، بذار سرزنشم کنن؛

مهم نیست.

من محدودیت های خودم رو دارم و بایستی اولیت های خودم رو هم داشته باشم.

هر کار که بتونم انجام می دم و اونهایی رو که نمی تونم فراموش می کنم.

بایستی وانمود کنم که مرده ام، از رسوم اجتماعی ناآگاهم، از سالگرد تولد یا وفات این و اون بی خبرم.

اگر وقت دارم، اگر وقت و زندگیم اجازه می ده، البته می تونم جایگاه اجتماعی رو حفظ کنم.

اگر از پیش خیلی سرم شلوغ باشه و خیلی طناب پیچ شده باشم، باید یه راهی پیدا کنم تا چند تا از طنابها رو شل کنم.

من به هیچ چیز از این جهان نیاز ندارم و هیچ چیز به جز آزادی رو در اینجا، گرامی نمی دارم.

 

 

من از خداوند متولد شدم، من با خداوند یکی هستم.

مهم نیست که چقدر به دور دست ها رفتم و فکر می کردم بیرون یا درون تائو هستم، در هر صورت در درون تائو بسر می برم؛ من هیچ وقت ترکش نکردم.

فقط پیش میاد که گاهی وقتا یه خورده دورتر می رم، مثل یه موج تو دریا که وقتی باد خیلی تند می وزه یا زمین لرزه سختی میاد، بلندتر می شه.

اما، در واقع، موج هنوز به آب اقیانوس متصل هستش و از سطح اقیانوس بلند شده.

موج هنوز با آب یکی هستش. ممکنه توهم شکوه و عظمت رو داشته باشه و فکر کنه دیگه کاری با آب نداره، اما وقتی که فرود میاد، به اقیانوس باز می گرده.

وقتی که درکش کنیم، این موضوع خیلی منطقیه.

موج بدون گناه و تقصیری بلند می شه و بعد به سادگی ناپدید می شه.

به خاطر این، هیچ کارمایی نداره.

 

به خاطر اینکه مغزم خیلی پیچیده ست، فکر می کنم کارمای تولید می کنم، فکر می کنم با خدا یکی نیستم، که این طور و اون طور آدم بد یا سطح پایینی هستم. فراموش می کنم که پیوسته با خدا یکی هستم.

 

تنها زمانی که روشن ضمیر هستم، درک می کنم که من خودم بسیار ارزشمندم.

خیلی ساده است.

اگر روشن ضمیرنیستم، نخواهم دونست که کی ام.

همیشه یک عقده خودکم بینی دارم و به اون چیزهای بی مصرف اطرافم می چسبم، و آشغالهایی مثل شهرت، ثروت و ... رو جمع می کنم. همه اینها خاک و آشغالن که من رو می پوشونن، باعث می شن که از گنج درون ناآگاه باشم.

 

من خودم رو با خود حقیقی ام شناسایی می کنم، و خاک باقی مونده رو از خودم پاک می کنم.

پس اون وقت که روشن ضمیر هستم، هیچ چیز مورد علاقه و توجه من نیست.

تنها می خوام جایی آروم بشینم و در سکوت بسر ببرم، خودم رو بیشتر و بیشتر درک کنم، بیشتر و بیشتر در آسودگی و آرامش فرو برم و در درون شادتر و شادتر بشم.

هیچ اهمیتی به ظاهر بیرونیم نمی دم.

 

قبل از اینکه این جهان به هست بیاد، من کاملا فاقد کارما بودم.

نه مانعی، نه مشکلی، نه پاداش های تبرک یافته ای... و من هیچی از این طور چیزا نمی دونستم.

بایستی همیشه توجه ام به اون جا باشه، بعد کاری با این جهان و کارمای گذشته و حال و آینده نخواهم داشت.

 

If we are asked to sit here all day, how can we make it?

We would miss karaoke, going shopping, or chasing after handsome guys or pretty girls.

We wouldn't be able to sit still here.

We wouldn't be able to stay vegetarian.

 

 

Do not try and observe.

Don't try to be a hero.

Otherwise if we cannot handle it properly, we will get hurt.

 

در مورد تعارفات روزمره آدما:

All those pointless, worldly,  astral expressions.

 

The soul is connected with the brain in order to learn together with it.

Then the brain says, "We have not had enough fun yet."

Then both come back together.

If the brain has already finished learning, the soul would know, too.

Then it does not have to come back to learn more, that is all.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:41  توسط ایییم :) یا  | 


وقتی این، همه مایا هستش محمد،
وقتی این، همه رویا است
اگر در این رویا که هستی راحتی که پس در سکوت خودت غرق باش نگاهت رو روی حقیقت نگه دار
قلمرو خداوند رو بجو  ...  بنگر

زمان مراقبه
اگر توجه ات کامل بر دریافت های چشم خردت باشه هیچ وقت متوجه درد اعضای بدنت یا چگونگی بالشی که روش نشستی نمی شه
ولی اگر متوجه اینا شد شده دیگه  سخت نگیر
پاهات رو جا به جا کن تا راحت بشی یا برو بالشت رو عوض کن
و بعد دوباره توجهت رو به چشم خردت بده

قضیه رو پیچیده نکن پسر
همه خیر و خوبی هستش  همه لطف و برکت هستش

حالا اگر خداوند نازنین / استاد دوست داشتنی هنوز مراقبه هات رو اونقدر عمیق نکردن که دیگه چیزی از این رویا رو حس نکنی، خوب باشه، توی این چرخه کارما  - عمل و عکس العمل – به تو این اطلاع و ابزار داده شده تا رویایی رو که دوست داری خلق کنی تا درش راحت باشی
تا بعد به مراقبه ات راحت تر بپردازی

اینکه تصورات ذهنی و تخیل ماست که این رویا رو خلق می کنه، چیز تازه و حرف عجيب غریبی نيست. ما همیشه، هر روز، و در واقع هر دقيقه بهش مشغول بودیم و هستیم. اين قدرت طبيعي تخيل ما است، و همان انرژي اصلي و اصل اساسي آفريننده ي مایا است، كه خواه بهش واقف باشيم و خواه نه، مدام به كار مي گيریمش.

اما برای اکثر آدما این طور هستش که به علت نگرشهاي ريشه دار منفي اي كه نسبت به زندگي دارن، خود به خود، و به طور ناخودآگاه منتظر كمبود و تنگنا و مسائل و مشكلات زندگي هستن. و خوب همون رو هم براي خودشون آفريدن.

خوب حالا یعنی چی؟
چی کار باید بکنم تا این رویایی که درش هستم رو به رویایی دیگه تبدیل کنم؟
مثل جادوگری هستش؟ یه تفریح سرگرم کننده و شاد
چرا که نه!!؟ ها؟
سفر با بالون
قایق رانی در آبهای خروشان یک رودخونه
غواصی در عمق کم   بین صخره های مرجانی   ماهی های رنگارنگ اقیانوس
شنا   ظهر یه روز تابستون   تو یه استخر بزرگ یه ویلای استوایی با دلفین ها
خونه ای که از جنس شیشه است پر از گیاه و پرنده
اتومبیل پورشه زرد
دختری که ازش لذت می برم
ماجراجویی تو آفریقا

خوب چطور می شه رویا ها رو عوض و تبدیل کرد؟
با عوض کردن اونچه که در ذهن ما می گذره
قدم اول محمد عزیزم مشاهده موجودی ذهنم هستش
نگاه کن
چیزی که الان در ذهنم وجود داره غالبا چیزی نیست که من تصمیم گرفته باشم که اونجا باشه
بلکه اغلب آت و آشغال هایی است که محیط از زمان تولدم تا حال توی من ریخته
وقتی ببینم شون، این هدایای ناخواسته نیست و ناپدید می شن.
و بعد با آگاهی و اندیشه واگرا (یعنی خلاقیت یعنی خودت رو محدود به مسیرهایی که بقیه می رن نکن) محتویات ذهنت رو شکل بده.
همین و تمام.
همین که محتویات ذهنت عوض شد مایای اطرافت، رویایی که درش هستی عوض می شه.

در عمل این فرمول کلی رو به شکل زیر می تونی پیاده کنی؛

اول؛ استراحت در حالت ژرف و آرام (حالت آلفای مغر، چیزی که در لحظات اول بیداری بعد از خواب، یا دقایق قبل از فرو رفتن تو خواب یا در مراقبه های عمیق بهش می رسم)،
دوم؛ خودت رو در رویایی که می خواهی، ببین؛ کامل و با تمام جزئیات تا جایی که دوست داری، هر طور که می خوای.
اين کار كوتاه و ساده را اغلب انجام بده؛ فرو رفتن در ژرفای آرامش و بعد دیدن خودت در رویایی که دوست داری، شايد روزي دو سه بار و شايد هر وقت که به ذهنت میاد.

مرحله سومی هم ممکنه برات ضروری باشه؛
وقتی که خودت رو در رویایی که دوست داری خلق کنی می بینی، ممکنه صداهای متفرقه منفی یا احساسات مزاحم در خودت ببینی که شکل می گیرن.
اینها همون هایی هستن که تا به حال مانع شکل گیری این رویای تو در مایا می شدن.
فقط ببینشون
فقط با هشون باش
لمس شون کن و اگر احساس هستن بهشون بگو که درکشون می کنی
با تمام قسمت های وجودت دوست باش محمد

 

انرژی وجود گاهی جایی گیر میافته و جریان های گردابی از انرژی تولید می کنه. این جریان های انرژی در واقع انرژی مثبت هستن ولی چون گیر افتادن و گردابی شدن، تبدیل به کانون های منفی در هستی می شن. کافیه بهشون توجه کنی تا از توجه تو نازنین نور و محبت بگیرن و آزاد بشن.
پس از مدتی که به درونت نگریستی و از این توجه به جریانات درونت در واقع به خودت نور و محبت دادی، چیزی که شایسته اش هستی، اون وقت تنها کافیه کمی بیش از یک دقیقه در ذهنت شکلی رو خلق کنی تا مایا خودش رو به صورت اون شکل بازسازی کنه.
و باید بگم شاید لحظه ای هم طول نکشه
آناً تغییرات ذهنت به مایا منتقل می شه.

 

البته اون زمان که خداوند دستگیری کنه / استاد یاری کنه در حین مراقبه دیگه حواست به بالشت یا احساسات بدنت پرت نمی شه.
قسمتی از نور، تپنده در سطوح نور....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 7:42  توسط ایییم :) یا  | 

وقتی این همه مایا هستش، این توسط ذهن ما و ذهن جمعی بشر خلق شده

وقتی این که توش الان هستیم همه رویاست پس چی واقعی یا حقیقی هستش

چه جوری می تونیم به حقیقت راه ببریم و ازش اطلاع / آگاهی پیدا کنیم

 

مرحله پنجم که اسم لوردش حقیقت هستش

Light without shadow

Creative power, Maintenance power and destruction power are one

Great Brahma

I and my father are one

Truth

 

از این رویا بخوایم عبور کنیم مسیر سکوت و نگرستین از چشم خرد هستش

 

ممکنه فکر کنیم که ذهن ما اجازه نمی ده و فعالیت زیاد می کنه ولی ما نیستیم که ذهن رو از جلوی چشم خرد می تونیم کنار بزنیم تا حقیقت رو ببینم

چند روز پیش تو سخنرانی استاد می خوندم که یکی پرسیده بود بر اگو چه جوری غلبه کردی یه چیزی تو این مایه ها، استاد گفت من بر اون غلبه نکردم گفت که خود چیز بزرگ و پیچیده ای هستش و ما بهتره خودمون رو با اون درگیر نکیم. اون رو به خدا واگذار کنیم. هر چه به قلمروی خدا نزدیک می شیم اگو خودش کم به کم ناپدید می شه

 

برای همین دیگه از نظر من مراقبه خوب و بد وجود نداره، مهم نیست که تو مراقبه ام مشغول فکر کردن بودم یا نه. چون من نیستم که کاری می کنم. یه بار دیدم که من مثل یه درخت بزرگم که برگام زرد شده. برگام مثل بدی های من بود، اون چیزهایی که باید از من می ریخت. بعد پاییز و باد سرد اومد و برگام خودشون شروع به ریختن کردن. می بینی من برای ریختن برگام کاری نباید بکنم، فقط سرجام واستادم و سرما خودش میاد باد خودش میاد طبیعت خودش کارش رو می کنه خدا خودش کاری که می خواد روی من می کنه و برگام بدون تلاش من و کار من خودش می ریزه

یه کار باید بکنم فقط بشینم توی یه حالت راحت چشمام رو ببندم و ساکت باشم. سکوت درونی رو من خلق نمی کنم پاییز میاد و موانع سکوت درونی و باز شدن چشم خرد رو خودش می ریزه.

 

 

یه بار یکی به استاد گفت من چند وقته که شرایط زندگیم خوب شده یه آپارتمان که می خواستم خریدم کارم و غیره و غیره ولی مراقبه هم اصلا تغییر نیکرده و کیفیتش بهتر نشده. استاد گفت کاری نداشته باش خوبه به مراقبه هات ادامه بده

همین دیگه بعد قبل از اینکه سوال بعدی پرسیده بشه یه چیزی گفت

گفت که من یه آپارتمان خوب برات فراهم کردم و چی و چی که تو بتونی با خیال راحت تر بشینی و مراقبه هات رو بکنی

یه چیزی نزدیک به این

 

خیلی جالب بود، من ممکنه هر رویایی رو توی این مایا برای خودم بطلبم، اما نقش این رویا ها فقط مثل بالشی که روش مراقبه می کنیم هستش. یعنی فقط باید روش راحت باشیم که بتونیم بدون اذیت شدن مراقبه کنیم و تمام. این رویا شاید ارزش بیشتری نداشته باشه.

 

این رویا رو وقتی با ذهنت می سازی

وقتی این روزها نتیجه ذهنیت های روزهای گذشته است

ذهنیت امروزت رو عوض کن تا رویایی که فردا درش خواهی بود به اون چیزی که می خوای نزدیکتر باشه

و حالا این مهم نیست که رویا شرین باشه یا نباشه چون فقط یه رویا است، خوابی هستش که ازش بیدار می شی

ولی حالا که این خودت هستی که رویاها رو خلق می کنی خوب بیا رویایی رو که دوست داری خلق کن رفیق جون

فقط و فقط به خاطر اینکه شاید توی این رویای شیرین بتونی راحت تر مراقبه کنی

حالا که می خوای وقت مراقبه روی چیزی بشینی خوب به جای روی یه تیکه آجر یه نازبالش برای خودت بردار و روش بشین

بعد حالا هر چی که شد بیخیال دیگه

روی هر چی که نشستی، نشستی دیگه، حالا سکوت کن و فقط نظاره گر باش و بذار نیروهای عالم روت کار کنن. توت هر چی هست هست و تو در ریختن برگا تاثیری نداری بذار سرما و پاییز و زمستون کارش رو بکنن

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:15  توسط ایییم :) یا  | 

یکی دیوانه چوبی بر نشسته         بتک می شد چو اسبی تنگ بسته

دهانی داشت همچو گل ز خنده      چو بلبل جوش در عالم فکنده

یکی پرسید از او کی مرد درگاه        چنین گرم از چه می تازی تو در راه

چنین گفت او که در میدان عالم      سواری را بخواهم کرد یک دم

که چون دستم فروبندند ناکام         نجنبد یک سر مویم بر اندام

اگر هستی در این میدان تو در کار    نصیب خویشتن مردانه بردار

چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقد ما حضر نیست

مده این نقد را تو نسیه بر باد         که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد

چو یک نقطه است از عمر تو بر کار  هزاران چرخ می زن بر وی چو پرگار

خوشی با نقد ابن الوقت می ساز   چو بی کاران به پیش و پس مشو باز

که گر تو پس روی و پیش آیی         بلای روزگار خویش آیی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:26  توسط ایییم :) یا  |