Saturday, February 23, 2008
خوب اینا
بعد از کلی جستجوی گیج نه چندان موفق برای یه عکس با حال
توی اینترنت حالا اومدم که اینو بنویسم
یه خبر جالب اینکه صاحب خونه بعد از کلی نق نق کردن مثل
اینکه بالاخره به زودی من رو بیرون می کنه و من آواره می شم.
دست خودم درد نکنه.
اون وقت که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود
ولی از اونجایی که من بادی نیستم که با این بیدا بلرزم خیال
این حرفا رو ندارم و
به این نکته توجه می کنم که من از اینجا رفتنیم بماند که من
همینجام محدودیتی ندارم
مهمتر از بی خانمانی زندونی فکر بودنه (منظور خاصی از این
دارم که شاید این جمله گویا نباشه)
در روزگار سختی در عیش کوش و مستی
امروز ظهر خواب بودم که موبایلم زنگ می خورد، گیج بودم ...
زنگ موبایل منه؟ ... بعد که برداشتمش یه دختر خانوم بود... فکر کردم شاید کسی هست
کاری داره یا اشتباه گرفته یا ... گفت من chemistry ام (به خاطر privacy
اسمی که گفت رو نمی گم). حال و احوال کردم اما هنوز گیج خواب بودم و نمی فهمیدم ...
سعی کردم خوب باشم .... چند جمله که گذشت یادم اومد کیه... آخرین بار که با هم تماس داشتیم افکارم با الان
تو زمینه ارتباط با دخترا و خدا و ... متفاوت بود، به زور ازش خواسته بودم بی خیال
ما شه. صدای لرزون و رگه دارش تاثیرگذار بود، دختر ظریفی بود اما از نظر من خوشگل
نبود.
از اونجایی که آدم پلیدی هستم (اینو از طرف شما گفتم)، خیلی
گرم احوال پرسی کردم... و البته خیلی رک هم گفتم چرا اینقدر گرم گرفتم... (فیلم
پیشنهاد بی شرمانه رو دیدین؟). که مورد استقبال واقع نشد و البته دختر خانم مامانی
هم یه پیشنهاد احساسی داد که به علت کهولت سن من عذر خواهی کردم (آخه اون وقت
احساساتم رو گذاشته بودم لب بطری آب معدنیم، البته سوتفاهم نشه همیشه اونجا نیست).
داشت کلاس self cognition ام دیر می شد و "یادآوری ارتباط
با هستی" ام هنوز مونده بود.
از یک دفتر مخابراتی زنگ زده بود و 2 هزار تومان خرج حرف
زدن با من کرد (حدود 28 دقیقه). به نظرم خل اومد که اینهمه پول صرف حرف مفت زدن با
یه پسر می کنه. بهش گفتم اینو.
گفت می تونه هر وقت دلش خواست زنگ بزنه بازم. گفتم ها
خداحافظی کردیم.
خوب اینم از این. این رو نقل کردم به این جهت که بعدا شاید
در مورد sex حرف زدیم و این داستان می تونه به من کمک کنه که بگم
دیدگاه من چیه.
امروز داشتم از کلاسم رو تا خونه می دویدم (چند کیلومتری
شاید بشه)، که پام به یه چیزی گیر کرد و ظرف یکی دو ثانیه پخش و پلاشدم وسط یه
خیابون شلوغ. دست بر قضا چراغ قرمز صد متر پایین تر قرمز بود و ماشینی در حرکت
نبود و گرنه من اینجا نبودم این پست رو بنویسم :)
به نظر من چیزی به اسم اتفاق و شانس وجود نداره. و این
ماجرا روحی داره و داره به من چیزی رو می گه.
برگردیم سر اصل مطلب (ادامه از پست سوم اسفند 1386):
اول از همه ME: اما به نظرم اول از همه WHERE
هستش. چون نظر خاصی در مورد هستی دارم که با توجه به تعریفی که از هستی دارم می
تونم بگم کیم چیم.
نکته اول:
چیزی که می نویسم، چیزی هستش که به نظرم تا همون لحظه و تاریخ که نوشتمش درست میاد.
هر لحظه بعد از اون ممکنه در نظراتم تغییراتی به وجود بیاد.
من روی نظریم پافشاری ندارم. هر لحظه که پردازشگرم اطلاعاتی کسب و کرد و نظریه
دیگه ای تولید کرد که در مقایسه با نظریه قبلی درستر اومد نظریه جدید جایگزین می
شه.
نکته دوم:
توی این نوشته هام نمی خوام نظری برای ملت بدم. هر کی هر
جور حال می کنه همون جور عمل کنه فکر کنه.
اینجا نمی خوام چیزی رو ثابت کنم. فقط نظراتم رو نقل می کنم
و شاید یه سری ایده های اولیه که اینا از کجا اومدن.
یه تعریف:
دو نوع تجربه داریم:
تجربه subjective: که شخصا خود من تجربه می کنم و
نمیتونم بگم که شما هم برین تجربه کنین. مثل احساساتم. شما تو همون موقعیت من
ممکنه احساسات متفاوتی داشته باشین. دست کم دقیقا همون احساس من رو که ندارین. یا
مثل مکاشفات یه نفر.
تجربه inter-subjective: که مثل تجربه به جوش اومدن آب در صد
درجه سلیسیوس در سطح دریا. شما هم می تونین برین تجربه کنینش.
(اینا رو خانم معلم گلم بهم گفته).
WHERE (خوب من کجام):
(اون بر و بچی که فایل where my beliefs come from ام رو خوندن شاید تا یه حدودی این نوشته هام براشون
تکراری باشن).
1. جایی هستم می بینم که 3 بعد مکانی دارم بعلاوه یه بعد
زمانی: اسم این هستی رو می ذارم "هستی 3+1"
2. هستی 3+1 تمام هستی نیست. هستی 3+1 قسمتی از "کل
هستی" هستش. این کل هستی چی یا چه جوری هستش من کار خاصی ندارم. توی این بحث
تنها وجودش مهمه. مثلا طبق نظريه ريسمان ها، جهان ما یه پوسته ى ۴ بعدی
هستش كه در يك فضا- زمان ۱۰ بعدى شناوره (جزئیاتش رو می تونین تو اینترنت جستجو
کنین در بیارین: مثلا یه مقاله اینجا هستش http://www.kamyararyana.blogfa.com/post-140.aspx).
3. هر چی که توسط 5 حس خودم پی به وجودشون می برم یک
"تجلی" هستش. مثلا این میوه کاج که روی مانیتورم گذاشتم تجلی یه چیزی
هستش که اون چیز توی این هستی 3+1 (که من توسط 5 حس ام با هش ارتباط دارم) به این
شکل میوه کاج تجلی پیدا کرده. مثال: شکل هندسی کره وقتی از یک صفحه رد می شه توی
اون صفحه یک دایره به وجود میاره (که ما بهش می گیم سطح مقطع کره). فرض کن توی اون
صفحه موجوداتی دو بعدی زندگی کنن: اون موجودات یک دایره می بینن اما در واقع یه
کره وجود داره.
پس تمام
اونچه اطرفا ماست تجلی یه چیزایی هستش. اسم اون چیزا رو می ذارم
"گوگولی". کی به کیه ها...
گوگولی به یه چیز خاص اشاره نمی کنه. گوگولی یعنی یه چیزی
فراتر از درک من که در "کل هستی" وجود داره. گوگولی ها می تونن در هستی
3+1 تجلی کنن یا نکنن یا از دیدگاه من یه مدت زمانی تجلی داشته باشن یا نداشته
باشن (از دیدگاه اونا ممکنه زمان مفهوم نداشته باشه یا اون مفهوم منو نداشته
باشه).
4. تمام اونچه که می بینم از سنگ، علف، عنکبوت، سایه و ...
تجلی گوگولی ها هستن. گوگلی ها خارج از هستی 3+1 هستن. یعنی می تونن نوعی اشراف بر
مکان و زمان ما داشته باشن. این آگاهی چیز پیچیده ای نیست و هر چیزی که از 4 بعدی
که ما توش هستیم خارج بشه، به دست میارش. مثلا اگه ما بتونیم وارد بعد پنجم بشیم
احتمالا بتونیم توی زمان سفر کنیم. یعنی پس شد گوگولی ها بدون داشتن ابزاری از
قبیل ابزار کسب data ما از گذشته و آینده و درون و برون ما اطلاع دارن.
5. گوگولی ها می تونن روی این data
که دارن پردازش انجام بدن اما نه به اون شکلی که ما انجام می دیم. اما اونها هم
پردازش اطلاعات دارن به شکل دیگه (صحبت سطح پردازش مثلا ساده یا پیچیده بودن
پردازش نیست). اونها هم دارای احساسات و خواست هستن. یعنی از انواع عالی حیات مثل
پستانداران تا سنگ ها یا سایه ها همه دارای گستره ای از اطلاعات، دارای قدرت
پردازش اطلاعات و دارای خواست و احساسات هستن.
6. یه سنگریزه با یه کفتر چه فرق می کنه؟ این دو تا در اثر
تجلی گوگولی ها به وجود اومدن، تنها نوع تجلی کردنشون فرق می کنه. همین باعث شده
که یکی در هستی 3+1 ابزار بیشتری داشته باشه یکی ابزار کمتری: یکی به صورت یه مجموعه
ای که سیستم عصبی، عضلانی، گوارشی، تنفسی و غیره داره، تجلی کرده اون یکی دیگه به
صورت یه مجموعه بلوری از چند عنصر. هیچ دلیلی نداریم که بگیم یکی بر اون یکی دیگه برتری
داره چون هر دوتا شون شامل اون چیزی که تو شماره 5 گفتم میشن. این مثال شاید به
درک مسئله کمک کنه: دو کارگر تو دو معدن کار می کنن: یکی با بیل و فرغون، یکی با
بولدوزر و دینامیت و کامیون. هر دو تا آدمن، کار رو که شروع کردن مثل هم بودن، اما
یکی ابزار پیچیده تری نسبت به اون یکی داره و این باعث می شه فعالیت پیچیده تری
داشته باشه. کفتر فقط در هستی 3+1 فعالیت های پیچیده تری نسبت به سنگریزه داره.
7. یه چیز خوف می خوام بگم و رد بشم: هر جزء یک کل هم، مستقل
اما در هماهنگی با اون کل احساس و خواست داره و ... چون تجلی یه گوگولی هستش. مثال
جزء و کل مثل پر پروانه و خود پروانه.
8. حالا یه چیز خوف تر می خوام بگم: نه تنها سنگها، تیکه های
پلاستیک، آشغالا و حتی سایه ها بلکه تمام رخدادها، حرکت ها، کارها، آشفتیگی های
موجود در جهان هر کدوم تجلی یه گوگولی هستن. من الان یه بشکن زدم. این بشکن تجلی
یه چیزی بود که در هستی 3+1 فقط چند ثانیه تجلی داشت و دیگه الان تجلی نداره ولی
در "کل هستی" هستش. شاید از من خوشحال باشه یا شاید نارحت باشه مثلا چون
من بی حس و خسته زدمش. یه زمانی به نظرم احمقانه میومد اما الان درک می کنم این
شنیده رو که اگه یه نمازت رو خوب نخونی ازت شکایت می کنه. یا چه جوری خواب چیزی رو
که هنوز در آینده پیش نیومده می بینی، این یعنی اینکه آینده در حال وجود داره.
ملکول های هوا تجلی یه گوگولی هایی هستن، نسیم هم تجلی یه گوگولی هستش. گوگولیی هستش
که به صورت لبخند من دیروز عصر ساعت 4:25 تجلی کرد. طبق این نظر در مورد رخداد ها چیزی
به اسم شانس قابل تعریف نیست.
9. گوگولی ها با تجلی های خودشون با سایر گوگولی ها و سایر
تجلی ها ارتباط و تاثیر متقابل دارن. مجموعه این ارتباطات و تاثیرات متقابل که در
"کل هستی" برقرار هستن من اونها رو به عنوان "روابط بودن"
تعریف می کنم.
10. هر آن چیز یا رخدادی که در هستی 3+1 وجود داشته، داره یا
خواهد داشت تجلی گوگولی هاست (این مثال ایده خوبی برای درک موضوع می ده: هستی 3+1
مثل دریاست و تجلی هایی که درش وجود دارن مثل موج هستن. هر لحظه گوگولی ای به شکل
یه موج در این دریا تجلی می کنه و زمانی که دیگه تجلی اون گوگولی توی این دریا
تموم شد یعنی موج به دریا بر می گرده و اون وقت آب اون موج –که با آب موج های دیگه
احتمالا آمیخته- برای به وجود اومدن یه موج دیگه یعنی تجلی یه گوگولی دیگه استفاده
می شه).
حالا واقعیتی مهم اینجا
داریم به اسم "یکی بودن": "یکی بودن" می گه که "کل
هستی" (اعم از گوگولی و تجلی و غیره)، "یک" چیز هستش. و تمام
"روابط بودن" مبتنی بر "یکی بودن" هستش.
نمی دونم این حرف درسته
یا نه اما برای اینکه فقط یه ایده بدم ازش استفاده می کنم: شالوده تمام قوانین
اجتماعی بشر یک اصل هستش: حقوق بشر. مشابه همین می خوام یه چیزی بگم که در حال
حاضر به درست بودنش اعتقاد دارم: شالوده و اساس تمام "روابط بودن" یک fact
هستش و اون "یکی بودن" هستش. "یکی بودن" دیدگاهم رو به
"کل هستی" و روابط موجود درش تولید می کنه.
خوب تا اینجا در این مورد بسه. تو پست بعدی می رم سراغ اینکه من کیم چیم. البته در مورد خه دال الف چیزی ننوشتم که شاید یه بند دیگه به عنوان بند یازدهم به این پست اضافه کردم.