تبليغاتX
آره ها تا بگی سیب رد شدی

آره ها تا بگی سیب رد شدی

aaa a a a waow haa

تازه الان از مراسم چهارشنبه سوری برگشتم
حسابی رقصیدم عرق کرده بودم حسابی خوش گذشت
البته وقتی مراسم تموم شد من هنوز 2 ساعت دیگه می خواستم برقصم
دیر آتیشم گرم شد
عرق نخورده بودم ولی مست بودم مست
حتی تو زقص تلو تلو می خوردم کنترلم رو نمی تونستم حفظ کنم .... بابا چی بود
جای دخترایی که می شناختم خالی بود :)
البته فکر نمی کنم هیچ کدومشون پایه بودن که بتونن همپای من برقصن
اونقدر اهل حال و پر انرژی باشن....
باید از یه تیره و رسته خاص باشی

می دونستم نخورده شراب من گاهی مستم
اما امشب به طور کامل با تمام جزئیات تجربه کردم و حال کردم
این اولین دفعه تجربه پرقدرت این مستی بود.... و دفعات دیگه زودتر خواهد گرفت و عمیق تر

برای دوستانم شرابی هستش، وقتی که بنوشن شادی می کنن
وقتی که شادی کنن، پاک می شن
پاک که بشن، ذوب می شن
وقتی که ذوب می شن، ناپدید می شن
وقتی که ناپدید می شن، خالص می شن
وقتی که خالص می شن، وصل می شن سپس من هم به آنها وصل می شم
و وقتی من به آنها وصل می شم فرقی بین من و اونها نیست
می گویم باش و هست و می گویند باش و هست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:53  توسط ایییم :) یا  | 

امروز رو روز شادی اعلام می کنم
به جهت سروری که دوستم به من هدیه داد
و این گونه شاد به ....

طاووس دو تا comment خیلی فنی برای پست قبلیم داده، بچه ها هر کی بخونه فکر کنم به نظرش جالب بیاد.
راستی طاووس .... .. ........ می خواستم سال نو رو تبریک بگم که خوب یه جوری بهتری می تونم تبریک بگم
مرسی از مطالعه دقیقت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:3  توسط ایییم :) یا  | 

هیچ کی نمی دونه سوتفاهم چیه.... یعنی من اصلا ایده ای ازش ندارم
خیلی چیز عظیمی هستش
من همین اخیر با دو مورد خیلی مخوف وشسیت تندمشب ناراحت کننده اش برخورد داشتم

دو نفر که می شناختمشون
و یکی شون رو خیلی بیشتر از اونچه که فکر کنین می شناختم یا نه بهتره بگم شباهت هایی بین خودم و اون دیده بودم که شانس برخورد به آدمی اینقدر مشابه در حد اینه که دو تا تاس با یه ملیون وجه رو بندازی بعد هر دو تا یه شماره بیان
بعد چیزی پیش اومد که شسنیت نشیبت مکتیشب
خیلی ناراحت شدم که کاملا اثری گذاشتم که صد در صد و صد در صد مخالف چیزی بود که توی مغزم می گذشت
من فرض کنید من از الف خوشم میومد شدید بعد یه اثر گذاشتم که دوست نازنینم فکر کرده بود که وقتی الف رو به من داده بهم بر خورده.... من اصلا خنگ نیستم .... چپ و چوپ واکنش نشون نمی دم .... خود درگیری ندارم که تکلیفم با خودم روشن نباشه
این فقط به یه دلیل می تونه باشه که ....
یه دلیل بوجود اومدن سوتفاهم تفاوت دنیاهای آدم هاست... که یکی از سو تفاهم هایی که تو یکی دو هفته اخیر بین من و یکی از دوستام پیش اومد این بود
اما یه دلیل دیگه که سوتفاهم رو بوجود میاره این نیست که دنیاها با هم تفاوت دارن یا خیلی تفاوت دارن (این بماند که شانس شباهت شدید دنیاها در حد همون هم شماره اومدن دو تاس یک ملیون بعدیه) بلکه دلیل بوجود اومدن سوتفاهم برای این حالت در mood های متفاوتی بودن دو طرفه
من به خودم گفتم اصلا نمی خواد نگران برداشت دوست نازنینم از این نوشته ام باشم چون ما خیلی دنیاها مون شبیه همه و هیچ کی مثل ما تو دنیا نیست (یا شانس بودنش خیلی کمه) .... اما این حرف اشتباه بود من اون موقع تو یه مودی بودم و دوستم وقتی ایمیلم رو می خوند تو یه مود دیگه بود

اون حالت اول که گفتم دنیاهای آدم ها فرق می کنه من و اون دوست اولیم این جوری نبود که علایق و دلمشغولی های متفاوتی داشتیم ما آدم هایی بودیم که کلی موضوع مشترک برای صحبت داشتیم و جاهای شبیه و فعالیت های مشابه انجام می دادیم و مشترک هم انجام می دادیم
اما باز هم دیدم که با وجود همه اینها باز هم دنیا های آدم ها چقدر چقدر چقدر متفاوته

و باز این سوتفاهم دوم بهم نشون داد اگر دنیاهای دو نفر هم اگر با یه شانس خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کم شبیه هم باشه باز هم در یک مود نبودن سوتفاهم پیش میاره

حس می کنی و از ته دلم می پرسم از دوست نازنیم که حس می کنی چقدر سخته که با کلمات باهت ارتباط برقرار کنم و تو خودت در مورد کلمات برام نوشته بودی..... دلیل چهارمی که برای انتخاب اسم وبلاگت نوشته بودی و همون دلیلی که اسم وبلاگ من "ایییم :) یا" هستش و اولین پست من توی وبلاگم به خاطر همین اینه "به امید یه دنیای بدون کلمه" به امید یه زمانی که راه درست تری برای برقراری ارتباط با هم داشته باشیم راه بهتری راه عمیق تری
تو قلب بیگانه را می شناسی چون در مصر بیگانه بوده ای
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:8  توسط ایییم :) یا  | 

سلام طاووس هیچ راهی برای ارتباط باهت ندارم پس همینجا برات می نویسم
اول که مرسی از این علاقه ات و مطالعه .... نمی دونم کلمه اش چیه خلاصه از اینکه اینقد زود خوندی
ها ...
بعد راستش الان که می نویسم جمعه شب هستش بعد از درخت کاری من کلی باز تا خونه پیاده روی کردم به خاطر پوریا که نذاشت سوار تاکسی بشیم
بعد من رسیدم خونه فقط یه دوش گرفتم و رفتم سر یه کلاسی که داشتم بعد از کلاس هم باز تاکسی گیرم نیومد و کلی پیاده روی
الان اومدم خونه و یه ایمیل مهم رو جواب دادم
و راستش مغزم به خاطر خستگی کار نمی کنه
مفصل علاقمندم به نکاتی که توی ذهنت مطرح شده جواب بدم
خوب شایدم نه علاقمند نیستم چون خوب اونا شخصی هستن  
یعنی مربوط به شخص تو هستن
....
خوب فعلا یعنی باید بخوابم
جالبه این وبلاگ من خر تو خر
خوب دلیلش اینه که کلا معلوم نیست تو دنیا کی به کیه
:)
با یه نفر خصوصی هم می خوام حرف بزنم تو وبلاگم براش می نویسم ... کی به کیه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط ایییم :) یا  | 

بر و بچ من این حرفای صد تا یه غاز رو که امروز چی کار کردم می نویسم
به نظرتون وقتتون رو تلف نمی کنه... ها
البته من از اینکه اینا رو بنویسم خوشم میاد...
خوب پس ادامه می دم
حالشو می برم شما هم کاری رو که حالشو می برین بکنین
امروز می گفتم به خودم یه کم چیزای جدی بنویسم بر رو بچ تحت تاثیر قرار بگیرن بگن اوه اوه ....
خوشحالم که به ایرادای شخصیتی خودم خودآگاه هستم
غصه نخورین من تحت تاثیر این ایرادام تلاش می کنم کاری نکنم
ها اینه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط ایییم :) یا  | 

کلی ساعت بیرون بودم امروز و انرژی ام رو تا سطح بالایی مصرف کردم
اول رفتم با seagull یه جایی کار داشت بعد طبق روال همیشگیش کلی وقت کشت

بعد خونه نگهداری از بچه ها یه صحبت مفصل در مورد اسپانسر کنسرت جدیدشون
بعد یه آدم مخوف اومد اونجا که فکر کنم روی من رو کامل کم کرد تو کارای داوطلبانه
لیست کاریش خیلی ناراحت بود
من که مخم سوت می کشه
حالا فردا می بینمش در مورد همین کارای داوطلبانه

راستی رفقا قبض موبایلم رو یکی دو روزی دیر دادم سه روز
حالا قطعه شماره ایران سلم نمی دونم چنده ولی من رو پیدا کنین ایران سلم رو بگیرین
البته فکر کنم چهارشنبه آخر وقت یا پنجشنبه خط قبلیم وصل بشه
اینم از آخر عاقبت ما

تازه کلی مامانم غرغر کرد..... از سفر برگشته
و کلی منت گذاشت به خاطر حتی کارایی که نکرده
و من در نهایت کنترل خودم بودم و تونستم در 60% مواقع لبخند بزنم :)
پیشرفت خوبی بود نه

اتاقم واقعا بهم ریخته است.... من معمولا نظم خودم رو دارم....... اما توی این بی نظمی هیچ نظمی برای خودم نمی تونم کشف کنم و اصلا جا کم دارم
کسی که توی ده قرار برام خونه پیدا کنه این پنجشنبه خودش می ره ده. امیدوارم کارم رو راه بندازه
اوضاع مالی قمر در عقربه
خیلی راحت می تونم تو شهر بمونم و جایی به عنوان کارمند کار کنم
اما نمی خوام کارمند باشم با اینکه مامانم هم مامان واقعیم هم غیر واقعیم (چی شد) می گن کارمندی بهتره
ولی من وقتم رو برای خودم می خوام
من قاطی ام
نمی شه هوا بخورم
چی می گم خرج خوراکم رو که بابام می ده
دور و بر گیر کردم اینجا و اکنون
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط ایییم :) یا  | 

خوب تصمیم گرفتم عصرام رو کامل برای خودم خالی کنم این دو سه روزه که این تصمیم رو هم گرفتم موفق شدم
برنامه درخت کاری هم برای جمعه اینده ردیف شد ... امروز رفته بودم اداره منابع طبیعی و کامند مسئولش خیلی آدم مهربون خوبی به نظرم اومد....
یه باغبون اون دور و بر بود یه پیر مرد ساده یه تیپ باغبون که یه کلاه کاموا هم روی سرش داشت با اینکه هوا گرم بود و من آستین کوتاه تنم بود... قیافه و تیپش خیلی گرم و دوست داشتنی بود... فرغون و بیلش اون ور بولوار بود کار داشت من رفتم براش آوردمشون.

راستی گفتم من برچسب مسلمون بودن رو از رو خودم برداشتم
خوب من مرتد شدم و الان بر و بچ می تونن حال کردن بیان من رو تیر تپر کنن  :)
من تسلیمم به روح هستی و این یعنی در هماهنگی کامل بودن با خلقت
و نیازی ندارم که یه بر چسب بزنم روی خودم.... خدایی وجود داره حالا من وقتی می گم خدا چی می فهمم و باقی چی یه مسئله دیگه است و محمد رو که نمی شناسم و اون وقت نبودم ولی هیچ دلیلی ندارم بگم که فرستاده خدا نبوده من آدمای خوب رو در تمام طول تاریخ و همه زمین دوست دارم و اگه محمد هم خوب بوده خوب من دوسش دارم و همه اونایی که در سطوح بالای آگاهی بودن رو بهشون احترام می ذارم... و دوست دارم ازشون چیزی یاد بگیرم

احساس می کنم مثل یه موجود خون سرد مثل یه مارمولک که زیر آفتاب خودش ول کرده تا گرم بشه از آفتاب و سنگ و صدای شرشر نهر هم میاد مثل اونم بی حس و کرخت و آفتاب روم گرمه

کجا می خوام برم

می خوام درک کنم و تو ها رو بخونم و دوست باشم با همه هستی و عشق بورزم و معاشقه کنم
و امشب دور آتیش با هشون و ماه و ستاره برقصم

و می خوام درگیر بشم فشارش رو حس کنم و تا اعماق من نفوذ کنه
کجا باید برم....
شاید جایی نباید برم و همونجا هستم که باید
وسط دوستام و عشاقم
هم رو کامل درک می کنیم و سرشاریم از هم
مانیتور و دو تا استکان و خارچشت عروسکیم و عروسک چوبیم و کیف های سی دی ام و پرینتر ام و فلاکسم و دستمال توالتم و لوازم اصلاحم و ضد عرقم و موبایلم و سبد قرمز و همه و همه و همه و نور توی اتاقم و چوب میزم که الان زیر پام هستش   همه از هم خوشحالیم و رمز و راز داریم و شاید به من می گن دل قوی دار که با همیم البته فکر نکنم این رو بگن شاید بگن هی با تو هستیم ما رو درک کن چرا فراموشمون می کنی چرا روی سطح موندی بیا تو دم در بده
و مثل پرش به داخل یه سوراخی تاریک می پرم توی یه دنیا عجیب و غریب
حالا باید چی کار کنم
مثل اینکه راضی نمی شم شاید این کلمه درست نیست ولی الان همه جوابا رو ندارم
لذت ببر
می خوام بیشتر درک کنم
می خوام حرکت کنم
نمی خوام اسیر باشم می خوام پرواز کنم از اینحا و اکنون و اگه خواستم دوباره برگردم
شاید برگشتم
می خوام قدرتم رو ببینم و با قدرتهای دنیا با فرشته های بزرگ بشینم و دمخور باشم و با هم یه کم حرف جدی بزنیم بعد برگردم اونجا که بودم
می خوام کارما های خودم رو تسویه کنم بپردازم
می خوام کارماهای خودم رو بپردازم چون دارن من رو گریه میندازن
می خوام از اینجا برم و از اکنون
به نظرم می رسه چیزی اینجا ندارم به جز دوستام که گفتم
می خوام برم به یه حالت مراقبه ابدی
و بعد توی این حالت مراقبه جسمم رو بذارم و برم   جسمم رو به طبیعت پس بدم که بچرخه و خودم برم
هییسس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط ایییم :) یا  | 




+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط ایییم :) یا  | 

اسم این چیه اعتیاد به وبلاگ نویسی نیست!!؟ جالب اینجاست که من تا قبل از دیدن وبلاگ هیس که چند وقتی بیشتر نیست اصلا وبلاگ گرد یا وبلاگ نویس اینجوری دستکم نبودم
دوست نازنینم هم توی هیس که حسش نیست update کنه (اینو به عنوان شکایت چیزی نگفتم... هر وقت وقتش باشه هر کار که باید انجام می شه).

خوب امروز رفتم یه مراسم که به مناسبت 8 مارس برگزار شده بود پیشاپیش
با کمپین یک ملیون امضا از قبل آشنا بودم و به دوستام معرفی کرده بودم و ... اما خودم هنوز امضا نکرده بودم که اونجا این کار رو کردم
موسیقی خیلی خوبی اجرا شد و یه خانومی با دو نوازنده اجرای بسیار شگفت انگیزی داشت
فکر کردم من هم روز درخت کاری می تونیم یه صحبتی به مناسبت مراسم روز 8 مارس داشته باشیم
و اصلا برنامه های مشابهی رو خودمون اجرا کنیم
خودجوش شنیدین همون
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:19  توسط ایییم :) یا  | 

دیروز نه پریروز پیش مامانم بودم (مامان واقعیم نه) ایده ده ام رو که گفتم کلی صحبت کردیم
گفت باید یه plan برای زندگی داشته باشم (نه plan مثل باقی منظورش این نبود)
بعد شوهرش رضا گفت همین جور برنامه ای که دارم خودش یه plan هستش و نیاز به محدودیت بیشتر نیست.
.... نکته جالب اینه که من خوراکم نوشتن business plan و project coordination  هستش ولی به نظرم باید ....
یعنی بعد فکری نیست اگر بدونم چی دوست دارم و از چی لذت می برم و بعد یه برنامه هم برای رسیدن بهشون داشته باشم.... البته یه فریب توی مسیر هستش که نباید گمراه شد باهش .... من می گم چیزی که مسیرش به تو لذت نمی ده مقصدش هم به تو لذت نمی ده... یعنی اگه با استرس و فشار روانی پول در آوردی اون پول خرج کردنش به تو ارامش نمی ده....
حالا plan ام رو می نویسم
تقریبا برام روشن تر شده که می رم ده....
مامانم خیلی ناراحت بشه شاید... نمی فهمه که من چقدر با باقی آدما فرق می کنم
غصه من رو می خوره و این قلبش و سلامتی اش رو تهدید می کنه
و حالش بعضی وقتا خراب می شه
من خیلی دوسش دارم گاهی تو خونه ظرف می شورم ... کاری بگه از جام می پرم براش ....  اگر چه که اخیرا خیلی کم شده ولی گاهی من اونقدر عصبانی می کنه که نمی تونم reaction ام رو کنترل کنم...  چه بد... البته همیشه بعدش رفتم و معذرت خواهی کردم و کلی با خودم کلنجار رفتم (من خیلی به ندرت به خاطر چیزی با خود کلنجار می رم... خاطرش خیلی عزیزه).
ولی من از زندگیم برای کسی مایه نمی ذارم یعنی مسیر زندگیم رو به خاطر فداکاری عوض نمی کنم
با همه این احول نگران مامان گم هست خدا بهش شادی بده

دیروز با مرغ دریایی (یه دختری) و یه مشت سگ دیگه (توضیح اینکه تو جمعشون سگ استعاره از هر کوفتی هستش از جمله آدمیزادا) رفتیم یه نمایشگاه ظروف و تابلوهای سرامیک های دست ساز ...
بماند
بعدش رفتیم با سگا قلیون کشیدیم ... من بعد از مدتها می کشیدم ... خیلی کوفتی بود آشغال بود ... حالم داشت خراب می شد...
بعدش یه مشت علافی دیگه ... بعد یکی سگا حالش خراب شد بردیمش درمانگاه و نوار قلب و بعد متاسفانه نمرد .... یه حلوا از دست رفت....
حالا حرف اینه که کلی وقتم رفت سر با این سگا بودن....
من کلی کار مهم دارم ... ادامه کار شناختی ام مونده
چند تا تکنیک مهم برای استخراج منطق هام تو کلاس خودشناسی یاد گرفتم که می خوام روزی یک ساعت صرف استخراج منطقای پایه ایم بکنم ببینم در چه حالم و کلی کارای دیگه در این زمینه و زمینه های خیرخواهانه دیگه...
ولی من وقتم رو صرف بودن با اونا کردم
می ارزید؟؟
مرغ دریایی برام مهم بود که بشناسمش.... خوب یه شناخت نسبی پیدا کردم
خیلی وقته که فهمیدم نباید پشت سر ادما علاف کنم خودم رو ....
تو رو علاف می کنن و بعد میرن و تو می مونی و وقت و "بودن" از دست رفته و چیزهایی که توی تو شکستن
اونی که ارزش باهش بودن داره خودش هم پای تو میاد ... زنجیر تو نمی شه
این حرفای من رو کسی نمی فهمه .... مگر اینکه تجربه کرده باشه...
مهم هم نیست زیاد اگه من چیزی رو نمی فهمم خوب وقتش نرسیده به موقع با پرداخت بهای لازم خواهم فهمید :)
آره می ارزید .... چون فکرم یه مقدار درگیر مرغ دریایی بود ... بعضی sign ها ازش دیده بودم که جلبم کرده بود و می خواستم بیشتر بدونم....
خوب بیشتر دونستم
حالا موضوع حل شده و برام تو ذهنم ساده تر شده ....
بگذریم
حواسم به نوشتن پرت شد و دیرم شد برم اداره منابع طبیعی
باید برای جمعه هماهنگی کنم برای گرفتن نهال
از یه ایده کوچیک حالا با کمل Eli دوستم و بر و رچ دیگه 40-30 نفر شدیم
فعلا بای بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:1  توسط ایییم :) یا  | 

دیشب دفتر کارم رو تخلیه کردم
به نظرم خیلی خوب اومد
از این جهت که حس می کنم تغییرات مهم و تاثیرگذاری در راه دارم
(بر عکس دید اولم که بد میومد این اتفاق و با خونوادم عصبی بودم / آخه صاب خونه بابامه :)
حتی زمینه کارم رو می خوام عوض کنم برای یه مدتی
دیشب برای خودم مسائل مربوط به زندگی تو یه ده اطراف مشهد رو لیست کردم و هزینه های مربوط بهش رو. همینطور advantage ها و disadvantage هاش رو.
تصمیم گرفتم حدود از یکشبنه صبح تا 5 شنبه ظهر توی ده باشم و از 5 شنبه ظهر تا یکشبنه صبح مشهد.
یعنی حدود 4.5 روز ده و 2.5 روز مشهد.
دلیل مشهد اومدنم هم اینه که دوره ها و کلاسهایی دارم که باید به خاطرشون بیام مشهد(دوره شناخت شناسیم جمعه عصر و خودشناسی شنبه عصر. جمعه هم که معمولا با دوستام می خوام باشم بریم طبیعت گردی / اگر چه من دیگه همیشه خیلی نزدیک به طبیعتم اما با دوستام بودن برام مهمه بماند که جاهای متفاوت رو می تونم برم).

تصمیم گرفتم یه چیزهایی دستی توی ده برای خودم درست کنم و بفروشم و مخارجم رو اگه بشه از این راه به دست بیارم
آقای احمدی نژاد باقی کاسبی هام رو بر باد داده (به خاطر تحریم بانکهای ایرانی)... بزینس های کوچیکی مثل من نمی تونن دوام بیارن یا دست کم من نتونستم...
تا یه مدتی به یه کاری یدی مشغول می شم که خیلی هم دوست دارم...
مثل درست کردن عروسکای کوچیک چوبی توی خونه...
کسی ایده ای نداره؟ برای کارایی که توی خونه می تونم بکنم؟ البته بشه یه پولی هم ازش بشه در آورد :)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:48  توسط ایییم :) یا  | 




+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط ایییم :) یا  | 

تو چند روز گذشته من دیگه آخر برنامه ریزی بودم، همش شده کارای آدمای دیگه رو انجام دادن، یه نمونه ش رو گذاشتم تو وبلاگم...

حالم یه خورده خرابه

شاید بهتره بگم عصبی هستم

نه کلا

شاید همین الان

گاهی هم کاملا خوشحالم

می خوام از اینجا برم

از این شهر دنیا

من نمی خوام کار کنم

می خوام بخورم بخوابم

کسی این طور جایی سراغ نداره

مثلا یکی زندانه

مرسی

برم توی یه جنگل چی می شه؟ همونجا ها برا خودم یه کلبه درست کنم بعد از میوه های جنگلی بخورم تو رودخونه خودم رو بشورم هر وقت خواستم طلوع و غروب خورشید رو تماشا کنم یا توی آفتاب دراز بکشم

هر وقت گرسنه ام بود غذا دور و برم نبود گریه می کنم بعدش که دیدم گریه فایده نداره خوب شاید خوابیدم یا شاید یه کم علف خوردم... شاید هم به نظرم علفا خیلی خوشمزه اومدن و دیگه خواستم بیشتر وقتا علف بخورم یا بعضی حشرات

می تونم مدتها توی آفتاب بشینم و لذت ببرم

فکر کنم

گوش کنم

نگاه کنم

و از این کنسرت / تئاتر عظیم لذت ببرم

 

باید یه جدول درست کنم و خوبی ها و بدی های این کار رو مقایسه کنم

مثلا باید ببینم اگه شهر و تکنولوژی و کار فزرتی ام رو ول کنم چی ها رو از دست می دم...

خلاصه یه جدولی از advantage ها و disadvantage های کار برای خودم درست کنم

می تونم برم جنگل گلستان مثل جایی که دکتر بسکی زندگی می کنه... نه؟

 

دلم شاید برای دوستام تنگ شد ... شاید فقط برای مهتاب ... (مهتاب girlfriend ام نیست)

مهتاب هم زندگی شو می کنه....

باقی دوستامم خوبن اما هر کی جدا از باقی هستش...

بگذریم به هر حال باید communication داشت و من هم داشتم

 

یعنی واقعا ممکنه برم!!؟

کار جسورانه زیاد کردم...

یه وقتی قبل از اینکه این دفتر رو اجاره کنم دنبال اجاره یه خونه تو یه ده بودم

همه جور کار خلاف قانونم کردم....

من خودم رو جزء ادمای جسور می دونم

 

اما به نظرم میاد که نمی رم جنگل

اول که از خودم می پرسم چرا؟ این کار معنیش این نیست که کم اوردم؟ شکست خوردم از این زندگی؟

نه اصلا هر کی می خواد در مورد من اینجور فکر کنه

من نمی خوام طبق سیستم شهر / جامعه ای که توش هستم زندگی کنم

گور بابای هر کی اینجوری فکر می کنه

من از اینکه بگن یا واقعا حتی شکست بخورم ناراحت نمی شم... که چی؟ شکست خوردم.

 

مسئله پوله... می ترسم بمونم یه جایی... زمین گیر بشم ... هیچ کاری نتونم بکنم ... نه جایی که برم نه پولی که غذایی بخرم بخورم و نه پولی که بگیرم برگردم شهرم خونه مون...

ولی اینا الکی یه... ترسو به جایی نمی رسه... این ترس الکی هستش...

ترسو چیزی رو کشف نمی کنه....

 

پس شد می خوام سر به کوه و بیابون بذارم....

این یکی از گزینه ها ست اگر بخوام از شهر برم....

باید ببینم گزینه های دیگه هم هست...

راستی سربازیم بعد از این همه سال مونده....

شاید اوضاع یه جوری شد که منو بردن سربازی ولی من می دونم که الکی الکی معاف می شم من

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط ایییم :) یا  | 

یه دوست نازنین برام یه کامنت خصوصی گذاشته که دلم می خواد اینجا بذارم و بدونم بقیه در این مورد چی فکر می کنن:
salam.
bebakhshid ke dekhalat mikonam.
vali be nazare man matalebet ziyad jaleb nistan .
na ke bad bashan . na .
amma khaterat shoma ziyad nemitoone baraye digaran jaleb bashe,
age betooni matalebi gharr bedi ke hade aghal betoonim azash ye chizi yad begirim , mesle ye jomleye ghashang ya ...behtare
bazam bebakhshid.
movafagh bashi
البته من نظراتم در مورد این حرف کاملا منظمه و می دونم چرا یه کاری رو می کنم اگر چه که وقتی که یه کاری رو می کنم نیازی نمی بینم برا خودم اول دلیلی توجیهی یا چیز دیگه ای بتراشم اما این معنیش این نیست که به دلیل انجام یه کارم خودآگاه نباشم.
به هر حال چون به نظر دوستم ارزش می ذارم و حرفش گل و بلبلی نیست (حرفای گل و بلبلی حالم رو بهم می زنن) کامنتش رو می ذارم اینجا و توی پست بعدی توی چند خط چیزی در این مورد می نویسم.
....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:52  توسط ایییم :) یا  | 

سلام، یه روز خسته کننده بود امروز. صبحی بعد از یه کم مسخره بازی اول صبح (از قبیل دوش و نرمش و صبحونه و ...) یه کم تمرکز / مراقبه  نیمه کاره و یه چک کردن سریع ایمیل و دریافت یه ایمیل خوشال کننده از نویسنده وبلاگ هیس، رفتم تا به قرارم با یکی از دوستام که مربی یوگاست برسم. با مامانش بود که بعدا فهمیدم اونم مربی یوگاست. رفتیم یه NGO خفن که تو زمینه مبارزه مثبت با HIV کارای فوق العاده ای می کنن. روشاشون خیلی شگفت انگیز و موثره (البته به نظر من / روشهای متداول که می شناختم نبود). برای تاثیر یوگا و alternative medicine برای افراد مثبت می خوایم کاری شروع کنیم یعنی من که نه اون دوستم با همکاری اون NGO. من نقش رابط رو داشتم. حرفا 4-3 ساعت طول کشید. بعد من رفتم پیش مادر خونده ام. رئیس یه دانشگاه جامع هستش. فقط به قصد معرفی یه خونه نگهداری از بچه های بی / بد سرپرست که با هشون همکاری می کنم رفتم، اما نمی دونم چی شد که معجزه شد: رضا شوهرش 27 ملیون تومن حاضر شد روی یه طرح شون کمک کنه بهشون: قراره دور ایران درو بزنن و کنسرت بدن بچه های اون خونه (آخه به خاطر موسیقی درمانی هر کدومشون یه ساز شروع کردن به زدن و حالا دیگه وارد شدن و چند وقته که دیگه کنسرتای خفن می دن توی بهترین سالن های شهر مشهد). نهار رو اونجا با هم خوردیم (یه پرس برای سه تایی مون / هر سه تامون کم خوراکیم).
بعد رفتم این خبر فوق العاده رو به مامان و بابای بچه ها بدم (مامان و بابای واقعی نه در واقع مسئولای اون بچه ها هستن). خیلی خوشحال شدن. باباشون گفت کار خداست.
من فکر می کنم البته همه چیز از جمله بلاهایی که سرمون میاد هم کار خداست. امروز و دیروز فکر می کردم و البته از قبل می دونستم که بلا چیز خوبیه.
تا اونجا کارم تموم شده بود ساعت 5-4 عصر بود.
از ظهر چشمام می سوخت و خسته بودم. احساس می کردم مضطربم. اما خودم رو آروم می کردم.
فکر کنم دلیلش این بود که به این قدر بیرون خونه و دفتر بودن عادت نداشتم.
شب بعد از خونه بچه ها رفتم دفتر شریکم: یه سفارش از آرژانتین اومده بود که باید در موردش حرف می زدیم (داش ما با آرژانتین کار می کنیم). حالا شریکم به نظرش این معامله خنده دار بود بماند. گفت ولی به امید اینکه مشتری بشه تو اینده انجام می دیمش. من که در هر صورت راضی بودم.
هر بار میرم دفتر شریکم کلی علاف می شم اخه سرش خیلی شلوغه.
صبحی یه شیر و یه بسته پسته برای خودم خریده بودم: از برگشتن یه کم پسته خوردم.
ساعت فکر کنم حدود 9 بود که رسیدم خونه. 12-11 ساعت توی شهر گشته بودم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:11  توسط ایییم :) یا  | 

توی پست قبلی در مورد خدا چیزی ننوشتم چون نمی تونم. قضیه اش خیلی پیچیده و فراتر از درک و قدرت فهم منه.

آدم با خودش می گه هیچ چیز نتونم بگم می تونم بگم که خالق "کل هستی" هستش...

اما این به نظرم یه دام ساده نگریه

خوب اگه اینو بگیم یعنی یه چیزی هستش که خالق کل هستی هستش.

یعنی عدم بوده

و بعد هستی خلق شده

یعنی اول عدم بعد هستی؟ اینکه ترتیب زمانی داره ... در حالی که زمان هم خودش باید خلق بشه

گذشته از این یعنی خدا بوده و عدم؟ که بعد هستی رو خلق کرده؟

این عدم مخلوق خدا نیست: یعنی حتی نبودن مطلق نباید زاده اراده خدا باشه؟

خدا و عدم چه جوری با هم جمع شدن؟

حالا این بماند

گفتیم خدا هستی رو خلق کرده: خوب مثل من که یه صندلی درست می کنم: یکی من هستم یکی صندلی هست.

یعنی الان یکی خدا هست و یکی هستی (یا به طور اعم مخلوقات خدا)

این هستی خارج خدا هستش یا داخل خدا

خدا که داخل و خارج نداره احتمالا

من مثلا می تونم دو دستم رو بهم قلاب کنم و یک قلاب درست کنم: نسبت هستی مخلوق خدا با خود خدا این جوری هستش؟ این یعنی در خدا یا قسمتهایی از خدا تغییراتی به وجود اومده

خدا قسمت داره؟ تغییر می کنه؟

...

یه چیز در مورد خدا می تونم بگم و اون اینکه خدا چیزی هستش که در موردش هیچ چیز روشن و محکمی نمی شه گفت، بجز اینکه فقط با افعال منفی در موردش حرف بزنی: مثلا این نیست، اون جور نیست و از این قبیل.

...

این عجیب نیست: ما خیلی چیزها رو نمی تونیم درک کنیم: مثلا عدم و یا مثلا بی نهایت. ما این دوکلمه رو استفاده می کنیم اما اگر واقعا به این دو کلمه عمیق بشیم می بینیم این دو کلمه مفهومی ندارن.... (اگه کسی بخواد می تونم در این مورد بیشتر بنویسم).

یا مثلا یک کار بکنین یه جهان بدون زمان رو تصور کنین: نه اینکه زمان متوقف شده باشه، نه اصلا زمان وجود نداشته باشه.

...

توی پست قبلی توی شماره 10 در مورد "یکی بودن" چیزی نوشتم. امیدوارم یکی باشه که این حرف من رو فهمیده باشه. چیزی که توی شماره 7 گفتم هم به اون چیزی که توی شماره 10 گفتم منجر می شه.

هر چیزی که در نظر بگیرم جزئی از کل هستی هستش. و وقتی جزء ها و کل ها مستقل و هماهنگ با هم من رو درک و حس می کنن. کل هستی هم به عنوان یه موجود واحد من رو درک و حس می کنه و نسبت به من احساس و خواست داره. کل هستی دارای روحی واحد هستش.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:18  توسط ایییم :) یا  | 

Saturday, February 23, 2008

خوب اینا

بعد از کلی جستجوی گیج نه چندان موفق برای یه عکس با حال توی اینترنت حالا اومدم که اینو بنویسم

یه خبر جالب اینکه صاحب خونه بعد از کلی نق نق کردن مثل اینکه بالاخره به زودی من رو بیرون می کنه و من آواره می شم.

دست خودم درد نکنه.

اون وقت که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود

ولی از اونجایی که من بادی نیستم که با این بیدا بلرزم خیال این حرفا رو ندارم و

به این نکته توجه می کنم که من از اینجا رفتنیم بماند که من همینجام محدودیتی ندارم

مهمتر از بی خانمانی زندونی فکر بودنه (منظور خاصی از این دارم که شاید این جمله گویا نباشه)

در روزگار سختی در عیش کوش و مستی

 

امروز ظهر خواب بودم که موبایلم زنگ می خورد، گیج بودم ... زنگ موبایل منه؟ ... بعد که برداشتمش یه دختر خانوم بود... فکر کردم شاید کسی هست کاری داره یا اشتباه گرفته یا ... گفت من chemistry ام (به خاطر privacy اسمی که گفت رو نمی گم). حال و احوال کردم اما هنوز گیج خواب بودم و نمی فهمیدم ... سعی کردم خوب باشم .... چند جمله که گذشت یادم اومد کیه... آخرین بار که با هم تماس داشتیم افکارم با الان تو زمینه ارتباط با دخترا و خدا و ... متفاوت بود، به زور ازش خواسته بودم بی خیال ما شه. صدای لرزون و رگه دارش تاثیرگذار بود، دختر ظریفی بود اما از نظر من خوشگل نبود.

از اونجایی که آدم پلیدی هستم (اینو از طرف شما گفتم)، خیلی گرم احوال پرسی کردم... و البته خیلی رک هم گفتم چرا اینقدر گرم گرفتم... (فیلم پیشنهاد بی شرمانه رو دیدین؟). که مورد استقبال واقع نشد و البته دختر خانم مامانی هم یه پیشنهاد احساسی داد که به علت کهولت سن من عذر خواهی کردم (آخه اون وقت احساساتم رو گذاشته بودم لب بطری آب معدنیم، البته سوتفاهم نشه همیشه اونجا نیست).

داشت کلاس self cognition ام دیر می شد و "یادآوری ارتباط با هستی" ام هنوز مونده بود.

از یک دفتر مخابراتی زنگ زده بود و 2 هزار تومان خرج حرف زدن با من کرد (حدود 28 دقیقه). به نظرم خل اومد که اینهمه پول صرف حرف مفت زدن با یه پسر می کنه. بهش گفتم اینو.

گفت می تونه هر وقت دلش خواست زنگ بزنه بازم. گفتم ها

خداحافظی کردیم.

 

خوب اینم از این. این رو نقل کردم به این جهت که بعدا شاید در مورد sex حرف زدیم و این داستان می تونه به من کمک کنه که بگم دیدگاه من چیه.

امروز داشتم از کلاسم رو تا خونه می دویدم (چند کیلومتری شاید بشه)، که پام به یه چیزی گیر کرد و ظرف یکی دو ثانیه پخش و پلاشدم وسط یه خیابون شلوغ. دست بر قضا چراغ قرمز صد متر پایین تر قرمز بود و ماشینی در حرکت نبود و گرنه من اینجا نبودم این پست رو بنویسم :)

به نظر من چیزی به اسم اتفاق و شانس وجود نداره. و این ماجرا روحی داره و داره به من چیزی رو می گه.

 

برگردیم سر اصل مطلب (ادامه از پست سوم اسفند 1386):

اول از همه ME: اما به نظرم اول از همه WHERE هستش. چون نظر خاصی در مورد هستی دارم که با توجه به تعریفی که از هستی دارم می تونم بگم کیم چیم.

 

نکته اول:

چیزی که می نویسم، چیزی هستش که به نظرم تا همون لحظه و تاریخ که نوشتمش درست میاد.

هر لحظه بعد از اون ممکنه در نظراتم تغییراتی به وجود بیاد. من روی نظریم پافشاری ندارم. هر لحظه که پردازشگرم اطلاعاتی کسب و کرد و نظریه دیگه ای تولید کرد که در مقایسه با نظریه قبلی درستر اومد نظریه جدید جایگزین می شه.

 

نکته دوم:

توی این نوشته هام نمی خوام نظری برای ملت بدم. هر کی هر جور حال می کنه همون جور عمل کنه فکر کنه.

اینجا نمی خوام چیزی رو ثابت کنم. فقط نظراتم رو نقل می کنم و شاید یه سری ایده های اولیه که اینا از کجا اومدن.

 

یه تعریف:

دو نوع تجربه داریم:

تجربه subjective: که شخصا خود من تجربه می کنم و نمیتونم بگم که شما هم برین تجربه کنین. مثل احساساتم. شما تو همون موقعیت من ممکنه احساسات متفاوتی داشته باشین. دست کم دقیقا همون احساس من رو که ندارین. یا مثل مکاشفات یه نفر.

تجربه inter-subjective: که مثل تجربه به جوش اومدن آب در صد درجه سلیسیوس در سطح دریا. شما هم می تونین برین تجربه کنینش.

(اینا رو خانم معلم گلم بهم گفته).

 

WHERE (خوب من کجام):

(اون بر و بچی که فایل where my beliefs come from ام رو خوندن شاید تا یه حدودی این نوشته هام براشون تکراری باشن).

1. جایی هستم می بینم که 3 بعد مکانی دارم بعلاوه یه بعد زمانی: اسم این هستی رو می ذارم "هستی 3+1"

2. هستی 3+1 تمام هستی نیست. هستی 3+1 قسمتی از "کل هستی" هستش. این کل هستی چی یا چه جوری هستش من کار خاصی ندارم. توی این بحث تنها وجودش مهمه. مثلا طبق نظريه ريسمان ها، جهان ما یه پوسته ى ۴ بعدی هستش كه در يك فضا- زمان ۱۰ بعدى شناوره (جزئیاتش رو می تونین تو اینترنت جستجو کنین در بیارین: مثلا یه مقاله اینجا هستش http://www.kamyararyana.blogfa.com/post-140.aspx).

3. هر چی که توسط 5 حس خودم پی به وجودشون می برم یک "تجلی" هستش. مثلا این میوه کاج که روی مانیتورم گذاشتم تجلی یه چیزی هستش که اون چیز توی این هستی 3+1 (که من توسط 5 حس ام با هش ارتباط دارم) به این شکل میوه کاج تجلی پیدا کرده. مثال: شکل هندسی کره وقتی از یک صفحه رد می شه توی اون صفحه یک دایره به وجود میاره (که ما بهش می گیم سطح مقطع کره). فرض کن توی اون صفحه موجوداتی دو بعدی زندگی کنن: اون موجودات یک دایره می بینن اما در واقع یه کره وجود داره.

 پس تمام اونچه اطرفا ماست تجلی یه چیزایی هستش. اسم اون چیزا رو می ذارم "گوگولی". کی به کیه ها...

 گوگولی به یه چیز خاص اشاره نمی کنه. گوگولی یعنی یه چیزی فراتر از درک من که در "کل هستی" وجود داره. گوگولی ها می تونن در هستی 3+1 تجلی کنن یا نکنن یا از دیدگاه من یه مدت زمانی تجلی داشته باشن یا نداشته باشن (از دیدگاه اونا ممکنه زمان مفهوم نداشته باشه یا اون مفهوم منو نداشته باشه).

4. تمام اونچه که می بینم از سنگ، علف، عنکبوت، سایه و ... تجلی گوگولی ها هستن. گوگلی ها خارج از هستی 3+1 هستن. یعنی می تونن نوعی اشراف بر مکان و زمان ما داشته باشن. این آگاهی چیز پیچیده ای نیست و هر چیزی که از 4 بعدی که ما توش هستیم خارج بشه، به دست میارش. مثلا اگه ما بتونیم وارد بعد پنجم بشیم احتمالا بتونیم توی زمان سفر کنیم. یعنی پس شد گوگولی ها بدون داشتن ابزاری از قبیل ابزار کسب data ما از گذشته و آینده و درون و برون ما اطلاع دارن.

5. گوگولی ها می تونن روی این data که دارن پردازش انجام بدن اما نه به اون شکلی که ما انجام می دیم. اما اونها هم پردازش اطلاعات دارن به شکل دیگه (صحبت سطح پردازش مثلا ساده یا پیچیده بودن پردازش نیست). اونها هم دارای احساسات و خواست هستن. یعنی از انواع عالی حیات مثل پستانداران تا سنگ ها یا سایه ها همه دارای گستره ای از اطلاعات، دارای قدرت پردازش اطلاعات و دارای خواست و احساسات هستن.

6. یه سنگریزه با یه کفتر چه فرق می کنه؟ این دو تا در اثر تجلی گوگولی ها به وجود اومدن، تنها نوع تجلی کردنشون فرق می کنه. همین باعث شده که یکی در هستی 3+1 ابزار بیشتری داشته باشه یکی ابزار کمتری: یکی به صورت یه مجموعه ای که سیستم عصبی، عضلانی، گوارشی، تنفسی و غیره داره، تجلی کرده اون یکی دیگه به صورت یه مجموعه بلوری از چند عنصر. هیچ دلیلی نداریم که بگیم یکی بر اون یکی دیگه برتری داره چون هر دوتا شون شامل اون چیزی که تو شماره 5 گفتم میشن. این مثال شاید به درک مسئله کمک کنه: دو کارگر تو دو معدن کار می کنن: یکی با بیل و فرغون، یکی با بولدوزر و دینامیت و کامیون. هر دو تا آدمن، کار رو که شروع کردن مثل هم بودن، اما یکی ابزار پیچیده تری نسبت به اون یکی داره و این باعث می شه فعالیت پیچیده تری داشته باشه. کفتر فقط در هستی 3+1 فعالیت های پیچیده تری نسبت به سنگریزه داره.

7. یه چیز خوف می خوام بگم و رد بشم: هر جزء یک کل هم، مستقل اما در هماهنگی با اون کل احساس و خواست داره و ... چون تجلی یه گوگولی هستش. مثال جزء و کل مثل پر پروانه و خود پروانه.

8. حالا یه چیز خوف تر می خوام بگم: نه تنها سنگها، تیکه های پلاستیک، آشغالا و حتی سایه ها بلکه تمام رخدادها، حرکت ها، کارها، آشفتیگی های موجود در جهان هر کدوم تجلی یه گوگولی هستن. من الان یه بشکن زدم. این بشکن تجلی یه چیزی بود که در هستی 3+1 فقط چند ثانیه تجلی داشت و دیگه الان تجلی نداره ولی در "کل هستی" هستش. شاید از من خوشحال باشه یا شاید نارحت باشه مثلا چون من بی حس و خسته زدمش. یه زمانی به نظرم احمقانه میومد اما الان درک می کنم این شنیده رو که اگه یه نمازت رو خوب نخونی ازت شکایت می کنه. یا چه جوری خواب چیزی رو که هنوز در آینده پیش نیومده می بینی، این یعنی اینکه آینده در حال وجود داره. ملکول های هوا تجلی یه گوگولی هایی هستن، نسیم هم تجلی یه گوگولی هستش. گوگولیی هستش که به صورت لبخند من دیروز عصر ساعت 4:25 تجلی کرد. طبق این نظر در مورد رخداد ها چیزی به اسم شانس قابل تعریف نیست.

9. گوگولی ها با تجلی های خودشون با سایر گوگولی ها و سایر تجلی ها ارتباط و تاثیر متقابل دارن. مجموعه این ارتباطات و تاثیرات متقابل که در "کل هستی" برقرار هستن من اونها رو به عنوان "روابط بودن" تعریف می کنم.

10. هر آن چیز یا رخدادی که در هستی 3+1 وجود داشته، داره یا خواهد داشت تجلی گوگولی هاست (این مثال ایده خوبی برای درک موضوع می ده: هستی 3+1 مثل دریاست و تجلی هایی که درش وجود دارن مثل موج هستن. هر لحظه گوگولی ای به شکل یه موج در این دریا تجلی می کنه و زمانی که دیگه تجلی اون گوگولی توی این دریا تموم شد یعنی موج به دریا بر می گرده و اون وقت آب اون موج –که با آب موج های دیگه احتمالا آمیخته- برای به وجود اومدن یه موج دیگه یعنی تجلی یه گوگولی دیگه استفاده می شه).

حالا واقعیتی مهم اینجا داریم به اسم "یکی بودن": "یکی بودن" می گه که "کل هستی" (اعم از گوگولی و تجلی و غیره)، "یک" چیز هستش. و تمام "روابط بودن" مبتنی بر "یکی بودن" هستش.

نمی دونم این حرف درسته یا نه اما برای اینکه فقط یه ایده بدم ازش استفاده می کنم: شالوده تمام قوانین اجتماعی بشر یک اصل هستش: حقوق بشر. مشابه همین می خوام یه چیزی بگم که در حال حاضر به درست بودنش اعتقاد دارم: شالوده و اساس تمام "روابط بودن" یک fact هستش و اون "یکی بودن" هستش. "یکی بودن" دیدگاهم رو به "کل هستی" و روابط موجود درش تولید می کنه.

خوب تا اینجا در این مورد بسه. تو پست بعدی می رم سراغ اینکه من کیم چیم. البته در مورد خه دال الف چیزی ننوشتم که شاید یه بند دیگه به عنوان بند یازدهم به این پست اضافه کردم.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:14  توسط ایییم :) یا  | 

سلام به خودم و بر و بچه های گل،

خوشحالم برا خودم،

 سوال اینه: همه چیزو در نظر بگیرم، در مورد خودم و اطرافم (به معنای کامل؛ ساختاری که درش به سر می برم)، امروز چی کار کنم؟

چی شد این سوال رو پرسیدم....

مساله مهمی نیست این شاید تو نگاه اول

یا یه آدمی که خوره داره تو زندگیش یا نمی تونه از زندگیش لذت ببره این سوال رو می پرسه

به نظرم همون کاری رو بکن که حال می کنی، لذت می بری داش برو زندگی تو بکن

ها اینه

اما خوب مشکل اینجاست که من همین کار رو می کردم اما قبض موبایلم اومده 88 تومن ناقابل و قبض تلفن ثابتم هم تو راهه که نباید دست کمی از این داشته باشه (حالا اجاره ام عقب افتاده چون صاحب خونه بابامه به کنار).

و بنده که در چند وقته اخیر حالم رو می کردم اصلا دونبال کار و کاسبیم نبودم و ....

و حالا داستان من شده مثل اون زنجره (زنجره بود، ملخ بود پرنده بود؟) شده که به مورچه می خندید، همون که دونه جمع می کرد.

از طرف دیگه می بینم که روزا خیلی هم مشغولم و کلی کار تو سررسیدم نوشته و بیکاری و علافی نیست اما نه business ای انجام می دم (من self employed ام) نه به دغدغه های اصلی شناختیم که priority بالایی برام دارن می پردازم.

نه به کاری دلخواهم مثل یوگا (که به نظرم در سطوح ابتدایی شم توی طرز ایستادن و نشستن تاثیرات مهمی داره) می پردازم. نه طرح دکور آپارتمانم رو می ریزم. نه جوونه های گندمم بالاخره تموم شد امروز اما هنوز گندم تازه نذاشتم خیس بخوره برای جوونه زدن....

من پس چی کار می کنم؟

یه کارایی می کنم اما به نظرم مثل اینکه روش زندگی ام رو باید عوض کنم.

 وقتی به این احساس و نتیجه رسیدم که باید روش زندگیم رو عوض کنم خوب این شد که گفتم خوب یعنی چی کار کنم و این شد که این متن رو می نویسم.

 برای پردازش کردن و نظم دادن به ایده ها و data هام در مورد روش زندگیم چند تا موضوع مهم هستش که روی یه کاغذ نوشتم که عکسش رو اینجا گذاشتم (تو پست قبلی).

 

CENTER: از خودم شروع می کنم، نقطه شروع جواب دادن خودمم:

اول از همه ME: اینکه من چیم؟

تا ندونم که کیم چیم که نمی تونم بگم چی کار بکنم

بعد WHERE: خوب این "من" کجا هست؟ منظورم از کجا هست خیلی جامع هستش. مثلا کجا بودم، بمیرم چی می شه؟ کجا می رم؟ این چیزایی که اطرفم هستن چین؟ منظرم این نیست که مثلا این قلم از چی درست شده یا کاربردش چیه یا از کجا خریده شده یا ... نه همین قلم سیاه که الان اینجاست چیه؟

من رو درک می کنه؟

حالا بین این قلم سیاه و میز و کهکشان راه شیری و ... و خود من و بین این قلم سیاه و مامانم و ... یا بین احساس من و این قلم سیاه چه رابطه ای، تاثیرات متقابلی وجود داره یا نداره.

در جایی که هستم چه روابط و قوانینی امور رو پیش می برن؟ از قانون گرانش بگیر تا قوانین نهفته در جوامع تا قانونی مثل قانون جاذبه که توی فیلم The Secret بهش اشاره می کنه.

من دیروز غذا خوردم... انرژی کسب کردم در اثر مصرف یک سری مواد مغذی که بلعیدم. خوب از تاثیرات بلعیدن یه چیزایی دیروز ساعت 3-2 عصر آیا این غذا خوردن نسبت و رابطه دیگه ای هم با من داره؟ سوال کلی اینه که ایا یه "کار" که انجام می شه اثرات وضعیش رو داره و بعد دیگه تموم میشه می ره؟ مثلا من دیروز یه حرفی زدم، تموم شد رفت دیگه؟ چه نسبت ها و روابطی اینجا هست من کجام واقعا؟

آیا سنگها زندن؟ حافظه دارن؟ data موجود در حافظه شون رو می تونن پردازش کنن؟ ابزاری برای دریافت اطلاعات از اطرفشون دارن؟

سایه ها چه طور؟

کرم خاکی ها چی؟

ON THE WAY: خوب اگه بفهمم که چی ام و کجام، گذشته از لذت طلبی ام و هر چیز دیگه برا خودم صلاح دونستم که انجام بدم می تونم دید بازی هم داشته باشم که چه خطرات و احتمالا چه فرصت هایی برام وجود داره که بتونم بهره برداری کنم برای خودم و یا احتمالا توی چاله نیفتم.

REPRESENTED و CELL STRUCTURE و S TH (که مخفف something هستش): به نحوی جوابم به سوال من چیم هستش که درموردش مفصل می نویسم.

و اینکه در رابطه با خودم باید به چه نکاتی توجه داشته باشم و چه کارایی باید بکنم برای رسیدن به full power یا بالاترین  efficiency (این موضوع رو به عنوان نکته جانبی مورد بررسی قرار می دم. مثل اینکه توی راه اصفهان یه سرم توی کاشان بچرخی).

 

یه چیز دیگه که از CENTER شروع می کنم به بررسیش این Topic هستش که

WHAT I FEEL AND/OR WANT NOW.

شاید به نحوی به این topic وقتی درباره خودم و جایی که هستم می نویسم پرداخته باشم اما، خواستم برای practical بودن و نیافتادن تو دام بحث های هپروتی مستقیم به این موضوع approach (خودش یه فعله دیگه حالا شما خودتون یه "کنم" بخونین).

توی این topic سه تا زیر بخش داریم:

PPL AROUND: که به communication من و افراد اطرافم به affection و compliment های دریافتی، موقعیت ها در گروه های دوستان و سایر گروه ها و مسائل توی این زمینه... خواهم نوشت یعنی.

LIVING: که به مسائل مربوط به actual life شخصیم ... می نویسم. از قبیل sex، food، settlement،  affording living cost و از این قبیل.

I & METHODS: رابطه من با اون چیزی که به اسم اخلاق می شناسم یا به من شناختونده شده یا رابطه من با عرف، چیزهای پسندیده از نظر جامعه، رابطه من با مردونگی، مرام، صداقت، خیانت و ....

 

حالا تقریبا سوال و مسیر حرکت برای رسیدن به یه جواب با حال مشخصه.

شروع می کنیم.


+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:7  توسط ایییم :) یا  | 

من self employed ام، چند وقتی یه که نه کار می کنم (business) نه به کارای مهم ام (شناختیم) می رسم. یعنی عملا هیچ کار به جز کشتن روزا نمی کنم
ولی این حقیقت نداره چون شدیدن درگیرم، وقت نمی کنم به بعضی چیزای مورد علاقه ام مثل طراحی دکور آپارتمانم برسم، یا حتی چند روزه که داره جونه های گندمم تموم می شه نمی رسم گندما رو پاک کنم بذارمشون تو آب جوونه بزنن.
تصمیم گرفتم که امروز بیام سر خط و اولویتام رو مشخص کنم و به ترتیب حرکت کنم
قانون 20/80 رو شنیدین....
می خوام درست حرکت کنم اصلا ببینم به کجا باید برم... اصلا باید برم؟ آره ولی
منظورم اینه که چشمام رو باز کنم
فعلا این رو می فرستم بالا، تو پست بعدی کامل می کنمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:16  توسط ایییم :) یا  | 

رنگها


چند تا دوست کوهم همدیگه رو درک می کردیم


به درون نیگا کن


شب بود و موهات منو زیبا کرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:4  توسط ایییم :) یا  | 

نااااااااااااا

 سیییییییییب

وآ آ آ

 
تو رویا یه دنیا یه بدون کلمه

                                                             سلام
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط ایییم :) یا  |