تبليغاتX
آره ها تا بگی سیب رد شدی

آره ها تا بگی سیب رد شدی

aaa a a a waow haa

از بهار تقويم مي ماند

از من استخوان هايي كه تو را دوست داشتند !


الياس علوي ، شاعر پارسي گوي افغان
خیلی خوشم اومد اینجا گذاشتمش
از این سایت برداشتم شعر رو http://masoudsanjarani.blogfa.com
مرد بسیار نیکی هستش و من خیلی چیزای با حال ازش شنیدم
خوب رفتم بلاگش رو......
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 3:44  توسط ایییم :) یا  | 

اين پست رو با توجه به كامنت داداشيم و احتمال فيلتر شدن به خاطر كلمات ممنوعه edit مي كنم
بنا بر فرموده فرهنگستان علوم؛ از اين به بعد به جاي كلمه sex از كلمه قوقولي استفاده مي كنيم  :) 
ژكلي فكر كردم چه كلمه باحالي پيدا كنم شرمنده عقلم همين قدر مي رسه

Commitment يا قوقولي آزاد

عنوان این مطلبم می خواست در مورد ازدواج و برنامه ازدواجم باشه
که دیدم بهتره گزینه های بیشتری رو پوشش بدم

اول از همه اینکه قوقولي یک رسیدن به orgasm ساده نیست و یک داستان طولانیه و
به علت شرایطی که الان موجود هستش توی ایران که ناشی از هر کوفتی هستش من کاری ندارم
معمولا دخترهای تاپی که دست کم من می شناسم نسبت به این مسئله جبهه دارن
یعنی تلقی ای که از سکس قبل از ازدواج مرسوم دارن براشون پذیرفته نیست
یا یه مسئله ابلهانه است که ممکنه در یک سیر طولانی بعد از کلی زمان و در مراحل خاصی از صمیمیت پیش بیاد که من اصلا حوصله فکر کردن بهش رو ندارم
اصلا کل مسئله ابلهانه است
چون الان دختری نمی بینم دور و بر خودم که به خودم بگم من با این می تونم یه مدت طولانی سر کنم

خوب چند خط بالا رو یه کم تند نوشتم حالت نارحت داشتم
ولی خوب نیست محمد بابا بخند عزیز دلم همون که می خوای همون میشه
آره جیگر جیگر تو بخورم
جیگرکی باز کنم خام خام بخورمش
جیگر دیگرا هم بخوری :)
جیگر شما رو هم بخورم بچه ها
جییییییگر تون رووو

ها خوب بگذریم
نمی خوام در این مورد فکر کنم
می خوام در موردش فکر رو بذارم لب کوزه آب بخوره
خوب پس تعطیل شد
من دارم می رم یه کم استراحت کنم بعد آماده بشم مراقبه ام رو انجام بدم
حالش رو ببرم
شما هم برین فکر کنین ببینم به کجا می رسین
کشک بلدین بسابین
نه
خوب نسابین
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:13  توسط ایییم :) یا  | 

لطفا این لینک رو یک نگاه اجمالی بندازین:
http://saveakram.blogspot.com

نظری ندارم فقط خواستم این حرکت برای نجات اکرم رو تایید کنم
مجرم یک بیمار و کشتن یک بیمار خیلی احمقانه به نظرم میاد و پاک کردن صورت مسئله هستش،
بماند که این بیمار در یک محیط بیمار و عفونی قرارداشته و اصلا غیر از بیمار شدن چی کار می تونسته بکنه.

لطفا از تمام دوستام با هر نظری می خوام چند لحظه ای با خودشون به این موضوع فکر کنن:
تاثیر اعدام کردن چی هستش:
یک سری نیروهایی بر یک قاتل مثل اکرم وارد شده و اون رو به سمت قتل یک انسان دیگه پیش برده
وقتی ما اعلام می کنیم مجازات یک قاتل اعدام هستش در واقع تلاش می کنیم با اهرم اعدام یک  فشار در مقابل این نیروها وارد کنیم به نحوی که مانع از انجام قتل بشیم
در واقع ما اصلا به این کاری نداریم که چی یک قاتل رو به سمت قتل برده ما فقط تلاش می کنیم با ایجاد ترس و وحشت مانع رخ دادن اون قتل بشیم
درک می کنین این موضوع چقدر غیرمنطقی هستش؟
یا شاید دست کم به نظر من این جوری میاد.
ممکنه ما با ایجاد این ترس و وحشت در وقوع برخی قتل ها موفق باشیم و همزمان هم نتونیم از وقوع برخی جلوگیری کنیم...
حالا حرف من اینه هر طرف قضیه هستیم چه موافق وجود این "ترس و وحشت" (= مجازات اعدام) هستیم چه نیستیم (= الان طرفدار نجات اکرم هستیم) به نظرم هر دو مون روی یک نکته می تونیم توافق کنیم که اعدام راه حلی نیست که جامعه رو از این نوع جریانات (نه واقعه بلکه جریان) حفظ کنه و باید راه حل دیگه ای اندیشید.

دارم می گردم که یه شماره حساب پیدا کنم یک کم ناچیز در حد هزار تومن کمک کنم به اکرم اما هنوز پیدا نکردم...  :)
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:43  توسط ایییم :) یا  | 

لطفا این کامنت رو که داداشم برام گذاشته بخونین راجع به مطلب پست قبلی من هستش:

این یک نیاز بشری هست که یک روح همراه داشته باشیم. پس لابد من جزو بشر محسوب نمی شم چون چنین نیازی احساس نمی کنم. تازه در این که اصولاً نوع بشر چنین نیازی داشته باشه شک دارم. هیچ تصوری از رابطه ویژه و خاصی بین دو نفر آدم که واقعاً متفاوت از رابطه ای که بین هر دو نفر آدمی ممکن بوده باشه ندارم. اون طور که من می بینم عشق و عاشقی به اون معنای مصطلح و عامیانه چیزی بیشتر از یک سوتفاهم نیست. ارزشگذاری ذهنی و توهم آلود آدمها روی یک رابطه که البته پیچیده و چند وجهیه ولی باز هم اونقدرها که اونو بالا برده اند و متعالی جلوه داده اند نیست. اینها در واقع نتیجه یک بحث طولانیه که از سر کم حوصلگی فقط نتیجه اش رو اینجا ذکر کردم. یعنی می دونم این نظرات مقدمات و تحشیات زیادی لازم داره که من اینجا نیاوردم. اما مردام از ذکر اینها در اینجا این بود که شاید بخوای زمانی به اندازه یک اپسیلون هم که شده جایی برای تشکیک در ایده روح همراه در ذهنت باز کنی. شاید زمانی متقاعد بشی که به این موضوع فکر کنی اگر آدمها واقعاً در عمق وجودشون تنها باشند و عشق و عاشقی به اون معنای کذایی یک توهم ساده انگارانه باشه چی؟ بحث جای صحبت زیاد داره. فعلاً همین قدر بسم باشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:11  توسط ایییم :) یا  | 

1. این یک نیاز بشری هستش که یه روح همراه داشته باشم

2. یه وقتی با یکی برخورد می کنی فکر می کنی خصوصیات مختلفش با تو نسبتی داره که می تونین روح همراه هم باشین

3. اما وقتی با کسی همراه می شی معنیش این نیست که اون نفر نمی تونه تغییر کنه چون روح همراه تو هستش

4. اما اگر اون طرف مقابل تغییر می کنه پس حتی امکان داره کاملا یه آدم دیگه بشه: یعنی فقط جسمش اون هم تا یه حدود کلیی یکنواخت باقی می مونه... یعنی این احتمال وجود داره که بعد از یه مدتی اون نفری که یه زمانی روح همراه تو بوده دیگه یه نفر دیگه باشه و این یعنی اون دیگه روح همراه تو نیست (یا بالعکسش هم می شه رخ بده یعنی تو یک نفر دیگه بشی و دیگه روح همراه هم نباشین).

5. خوب با توجه به اینکه هر نفر باید آزاد باشه و بتونه هر روز نظراتش رو نو کنه و این یعنی وجود این احتمال که اون نفر به طور کامل یه نفر دیگه بشه (حالا کمتر یا بیشتر)، پس یعنی داشتن یه روح همراه برای تمام دوران زندگی ات ممکن هستش که غیر ممکن باشه.

6. از طرف دیگه این احساس رو می کنم که من باید یه روح همراه برای بودنم داشته باشم (مستقل از گذشت یا عدم گذشت زمان / مستقل از وجود یا عدم وجود زمان؛ در تمامیی که هستم)

7. اگر این یه نیاز توی منه اون وقت اگر بذارمش کنار یه اصل که "هستی هماهنگه" اون وقت پس حتما باید چیزی در هستی باشه تا به این نیاز من پاسخ بده.

8. پس یعنی چون هستی هماهنگ هستش، باید یعنی یه نفر باشه که اول بودنش با بودن من نسبت داشته باشه به نحوی که بتونیم همراه هم باشیم و بعد در طی بودنش تغییراتش هماهنگ با تغییرات من باشه به نحوی که بتونیم تا هستیم همراه هم باشیم

9. اما چطوری می شه که این همه آدم می بینم که با روح همراه خودشون زندگی نمی کنن؛

o من توی آدمای دیگه نیستم بنابراین هیچ وقت بر اساس اینکه می بینم دیگران چه کردند و چه نتیجه ای گرفتن عمل نباید بکنم چون اطلاع از ظاهر امور کافی نیست (به دلیل مشابهی اکثر فیلم ها می تونن دیدگاه غلطی از زندگی بدن).

o علاوه بر این اگر بخوام حدسی بزنم این طور به ذهنم می رسه که اکثر مردم که من می بینم خودشون رو به سیستم غیر صحیح تولید شده توسط خودشون و اجدادشون باختن: سیستم زرنگی و تصمیم گیری از روی منافع و در واقع از خودشون فاصله گرفتن، نتیجه اینکه انتخاب همراه زندگی شون هم بر همون اساسی انجام می شه که سایر انتخاب های زندگی شون انجام می شه؛ دزدی که همیشه به کاهدون می زنه وقتی می خواد همراهی هم انتخاب کنه باز هم به کاهدون می زنه. این یه اصله توی زندگی، اون که می گن "همونطور که زندگی می کنی همونطور می میری" هم یه جوری بیان دیگه از این اصله.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:53  توسط ایییم :) یا  | 

یه چیزی در مورد حسین رضازاده
اخیرا خیلی دیدم که بهش گیر می دن که چرا 200 ملیون گرفته توی تبلیغ ماهواره ای یه آژانس املاک توی دبی شرکت کرده
بعد یه دوست نازنین هم گفته بود که این رو مقایسه کنین با رفتار تختی نازنین در زمان زلزله بویین زهرا

خودم رو کنترل می کنم که واکنش عصبی نشون ندم
ولی یه نکته دیگه هم بگم و اون اینکه همین سال نویی چند وقت پیش تلوزیون یک خبر کوچیکی پخش کرد از احمد رضا عابدزاده که برای پول عمل جراحی اش مونده بوده... و الان یه ساندویچی کوچولو داره
واقعا کسی که خیلی تو ذهنم بزرگ بوده و اون افتخار رو داشته که تو جام جهانی برای ایران دروازه بانی کرده
حالا باید با سختی زندگیش رو پیش ببره
اصلا این کار در شانش نیست به نظرم

انتظار چیه این که رضازاده هم واسته و به همین سرنوشت دچار بشه؟
و اتفاقا به پایان دوران خودش هم نزدیک شده
به نظر من کار منطقیی کرده
هیچ تناقضی با افتخارات ملی اش نداره

البته این رفتارش منظورم بود
دستمال کشی شیخاش بماند
سازگاریش با مذهب رسمی که عامل خیلی از بدبختی های ماست بماند
همنوایی و همراهیش تو رسانه ملی که عامل سانسور، شستشوی مغری و خر کردن عمومی ملت خر ایران هستش بماند (در ضمن خر حیوان دوست داشتنیی هستش ولی خوب خره دیگه چیکار می شه کرد)
و ...
که جرم های نابخشودنیی هستن
و حسابش رو قطعا پس می ده
این جهان چون کوه است فعل ما چون ندا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط ایییم :) یا  | 

تصویر ذهنی
اینکه با خودت فکر کنی من این تصویر ذهنی رو تو ذهن بقیه دارم
یا اینکه بقیه من رو این جوری می شناسن
من فکر کنم اخیرا دچار این بیماری شدم یعنی در چند وقته اخیر به تصویر ذهنی خودم در بقیه اهمیت می دم.... این یه ایراده
ولی همزمان توجه داشته باش محمد موضوع از این قراره
یعنی شاید یکی از نتایج این حالت طبیعی هستش که "خودت رو ابراز کنی"
وقتی خودت رو ابراز می کنی و دیگران خوب باز طبیعتا واکنش نشون می دن و یه اندرکنش داریم دیگه یعنی یه جور ارتباط متقابل
بعد یه جور احترام متقابل در این ارتباط وجود خواهد داشت
که تو اگه بگی طرف مقابل مهم نیست خوب دیگران رو از خودت رنجوندی که من با این موضوع واقعا دست به گریبانم ملت از دست من شاکین و حتی وقتی این موضوع رو به روی من میارن من خودم هم ناراحت می شم و اصلا این جزیی از ادب هستش و در این مورد باید بگم که من آدم ادب دوستی هستم

از طرف دیگه یه سری حرف وقتی زدی و تبادل نظر داشتی در موردش و مخ مردم رو براش به کار گرفتی
فرداش بیای حرف های متناقضش رو بزنی (که من خوبم توی این زمینه) بعد ملت از دستت شاکی می شن حتی اگر فکر نکنن که گذاشتی شون سر کار دیگه دوباره که با هشون گپ بزنی دیگه به حرفت توجه و اهمیت قبل رو نمی دن و تو برای خود ابرازی دچار مشکل وشی اونوقت

خوب حالا یه جمع بندی بخوام بکنم اینکه
تو هم باید به دیگران اهمیت بدی
و هم جوری برخورد نکی که فکر کنن تو هر روز یه حرفی می گی و ثبات عقیده ات خیلی کمه (اما واسه این واقعا نمی شه کاری کرد ... خوب اگه هر روز عقیده ام عوض می شه خوب می شه دیگه این پویایی منه و بقیه دوست ندارن دیگه به من ربطی نداره... من به خاطر بقیه که نمی تونم جنبه های مختلف عقیده ام رو نادیده بگیرم اون وقت به عقیده نازنینم ستم کردم یا به خاطر بقیه که نمی تونم روی یه حرف غلط بمونم)

خوب از سر نو:
محمد تو باید به بقیه احترام بذاری و دوستایی که با هشون ارتباط داری رو ارجمند بدونی
هم همزمان متوجه باشی که اگر تو خودت نباشی دیگه ارزش نداری
و اون دوستا الان به خاطر این دوست تو اند که تو خودت بودی تا الان
اگر از الان تصمیم بگیری / شروع کنی به اینکه خودت نباشی، فرایندی شروع می شه که منجر به مرگ دوستی هات می شه
پس اگر واقعا برای دوستیییی (چقدر "ی" باید می ذاشتم) ارزش قائل هستی یا دلت می خواد باقی بمونه یا از همراهی اون دوست عزیز خوشحالی و می خوای که همراهت باشه.... پس بهتره همونی طوری که تا به حال بودی اون طور باشی نه در ظاهر که در عمق کار
یعنی خودت باش
خودت رو بروز بده
خودت رو نشون بده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:42  توسط ایییم :) یا  | 

مي شناسمت
قبلا ديدمت
همين دور و بر بودي
يعني تو رو يادم اومد
نمي دونم چرا شبيه تر نيستي
نمي دونم به كي به خودم شايد
شايدم هستي آخه من كه خودم رو نمي بينم

البته يه چيزم هست
من غالبا جو گير مي شم و
جو گير كه مي شم هم چيز رو به هم مي بافم و ربط مي دم
متاسفانه تو خود موقعيت كه هستم نمي تونم بفهمم الان جو گير شدم يا حالم درسته

الان 50-40 دقيقه گذشته... چند نفر اومدن ...

دوباره الان مي بينمت
خوشحالم از ملاقاتت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:52  توسط ایییم :) یا  | 

عضله های پام گرفته، به روی خودم نمیارم...  :)
دوستا هم با نامه سرگشاده من رو خوشحال می کنن
امروز یه دوستم تست 16 عامل شخصیت کتل رو روی من پیاده کرد... قسمت هوشش رو برا خودم حال کردم
بماند
باید برم یه قسمت هایی از این تست رو برا خودم تایپ کنم که فردا از متقاضی های کار این شرکت بخوام پرش کنن...
باید یه سر هم به مطالب محیط زیستی بزنم اگر ول کنم فکریتنبتش  ...
خوب دارم چرت و پرت می نویسم..... تا بعد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:40  توسط ایییم :) یا  | 

قسمتی از ایمیلی که به دوستم زدم:

من این جمعه رفتم با یه گروه طبیعت گردی که می شناختمشون یکی از ییلاقات مشهد
یه تعداد از بچه پایی منوندن اما چندتایی رفتیم یه قله رو زدیم که بهش می گفتن قله چمن
بعد که اومدم پایین یکی دو تا از بچه ها که کوهنوردی بیشتر می رن گفتن حدود سه هزار متر ارتفاع داره. من هم کف کردم فکر کردم این یعنی نصف دماوند
... بعد پیش بقیه تو خونه و بچه ها پزش رو می دادم... یه کم احمقانه الان به نظرم میاد
الان که تو اینترنت نگاه کردم دیدم که در موردش یه کوهنورد گفته بود که ارتفاع زیادی نداره و 3020 متر ارفتاعش هست.

بعد از برگشتن تو مینی بوس کلی زدیم و رقصیدیم
ما با اینکه جز چندتایی بودم که رفتم بودم قله رو زده بودم اما حسابی طبق روال همه مراسم رقص آخرین نفری بودم که کلی بعد از بقیه انرژی تمام شد... و مورد بحث باقی بر و بچ واقعش بده بودم که نوع باطریم چیه و ظهر کیک زرد خوردم و ... باطریم اتمیه... یکی من رو از برق بکشه
اینا رو می گم که محیط رو تجسم کنی
ولی کلی حال کردم... آهنگ ها از همه مدل بود از جوادی / بندری بگیر تا تکنو

برنامه جمعه ها معمولا طبیعت گردی هستش
ولی این کلاس خود شناسی با دکتر درویشی ساعت 4:30 برام مشکل ایجاد کرده...
امروز یکی از بچه ها رو که تو موسسه اش کار می کنه رو هم دیدم که با یه دوستش دو نفری اومده بودن و قله رو هم زدن؛ دو تا دختر تنهایی... جالب و خوب بود.
من تازه امروز برای اولین بار فهمیدم که اسم این دوره که نصفش رو رفتم چیه...

امروزا بی هدف بی هدفم
با اینکه از مسلمونی رسمی اومده بودم بیرون (مسلمونی رسمی یعنی اون مسلمونی ای که متولیان رسمی این دین می گن)... اگر مسلمونی یعنی تسلیم بودن در برابر خدا (با اون مفهمومی که خودم از خدا دارم) اون وقت این تسلیم برام مفهوم کلی هماهنگ بودن با هستی رو می ده. من بر طبق این مفهوم مسلمونم... اما از قید و بندهای و آداب این دین خودم رو خارج می دونستم
اما هنوز نماز می خوندم چون یه ایده هایی ازش داشتم و خصوصا که به نظر ضروری بود که در طی روز به خودم جایگاه خودم رو در هستی یادآوری کنم
اما این کار روتین که می شد اذیتم می کرد
دیروز ولش کردم

و الان وضعیت خودم رو گمگشته تر در هستی می بینم
اما شاید داره موج من رو به سمتی که باید می بره

گم نشم اسیر روزمره گی نشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط ایییم :) یا  | 

تا دیر وقت سر کار بودم: کلی روی پروسه انتخاب کارمند کار کردم تا بتونم 4 نفر آدم خوب برای تیمم انتخاب کنم، تیمی که قراره توی این شرکت ناظرش باشم
بعد یه کم فنگ شوی مطالعه کردم تا ببینم چه دکوری باید داشته باشم، چه محیطی باید درست کنم.

خسته ام
خوشحالم که دوستم برام ایمیل زده بود و وبلاگش رو update کرده بود
فکر کنم ایمیل زدنش اذیتش می کنه چون من چند نسخه از ایمیل هاش دریافت می کنم. نمی دونم چه مشکلی اذیتش می کنه... دلم می خواست سیستم ایمیل اذیتش نکنه... این کار رو نکن لطفا (با سیستم ایمیلی که با هش کار می کنه، هستم).

خسته ام و کم انرژی... خوب آخر روزه و وقت خواب
ولی من انرژی می خوام...
یکی به من بده
یکی بیاد یه کم انرژییییییییییییییییی بده

باید ایمیل دوستم رو بخونم و بهش جواب بدم به تجدید انرژیم کمک می کنه
اما نه به اندازه کافی... چون خوب هستش اما ... اما من یه ایمیل گرم می خوام که گرمم کنه
خوب دوستم که بخاری نیست که این کار رو بکنه

خوب بسه دیگه هر چی بگم بخاری بخاری گرمم نمی شه  :)
می رم ایمیل دوست خوبم رو بخونم دوستی که بخاری نیست
ولی بگم من بخاری خوبی هستم هر وقت خواستی بسوزونمت یه ندا بده این سمت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط ایییم :) یا  | 

عربی تون خوبه؟

امیدوارم که باشه چون چیز خوبی به عربی دیدم تو قبرستون، ازش و از معنیی که درش نهفته شگفت زده شدم.

البته باید بفهمین من چه جوری درکش می کنم وگرنه یه مشت الفاظ عربی با معانی تکراری که آخوندا می گن بیشتر به نظرتون نمیاد... حوصله ندارم زیاد توضیح بدم

 

السلام علی اهل لا الله الا الله

من اهل لا الله الا الله

 

یا اهل لا الله الا الله

بحق لا الله الا الله

کیف وجدتم قول لا الله الا الله

من لا الله الا الله

 

یا لا الله الا الله

بحق لا الله الا الله

اغفر لمن قال لا الله الا الله

و احشرنا فی زمره من قال لا الله الا الله

محمد رسول الله، علی ولی الله.

 

رمز درک این نوشته درک معنی لا الله الا الله هستش. می بینی که لا الله الا الله مثل یه فرد مورد خطاب قرار گرفته شده و ازش در خواست شده و جای دیگه پرسیده شده از کسایی که این رو گفتن (کسایی که می دونن هستی این جوری هستش) در موردش سوال می شه.

 

لا الله الا الله: به نظر من یه معنی داره و اون اینکه: یکی هست و جز یکی نیست

یکی هست یعنی تمام هستی یکی هستش

من هم با همه هستی یکی هستم و همه یکی هستیم و جز این یکی چیز دیگه ای نیست

نمی فهمم عمیق و خیلی شگفت انگیزه ... خیلی فاصله داره از اون چیزهایی متشتت و پراکنده و بی معنی ای که محیطم به من تحویل داده.... اونقدر که این معنا برام خیلی شگفت انگیز و جدیده

همه چیز یک "هست" واحد هستش و جز این هست هیچ چیز بیشتر نیست.

 

بعد این قطعه نوشته عربی قشنگ می گه:

سلام به اون کسایی که اهل "همه چیز یک هست هستش" هستن

از طرف کسایی که خودشون اهل "همه چیز یک هست هستش" هستن

(سلام ما به اونها در تمام طول تاریخ هر کی که بوده و الان از این مرحله ما رد شده.)

 

ای کسایی که اهل این هستین که "همه چیز یک هست واحد هستش"

به حق "همه چیز یک هست هستش"

چه جوری یافتین گفته "همه چیز یک هست هستش" رو

از "همه چیز یک هست هستش"

 

من نمی دونین چه لذتی دارم می برم از درک این معانی ... اونقدر که چشمام خیس می شه

مثل یه شعر   مثل یه موسیقی که تا اعماق وجودم نفوذ می کنه و من رو به ارتعاش در میاره

اصلا به نظرم این تکرار دیوانه وار نیست وای که چه لذت بخش هستش

 

ای "همه چیز یک هست هستش"

به حق "همه چیز یک هست هستش"

نمی دونم اغفر یعنی چی... باید برم معنیش رو در بیارم

همینطور در مورد احشرنا...

 

خیلی زیبا بود و ...

جذبش می کنم و درکش می کنم

نفس می کشمش

می خوام توش غرق بشم ...  بمیرم

و من رو هر جا می خواد ببره

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:15  توسط ایییم :) یا  | 

خوب تازه برگشتم از سر کار. امروز زود اومدم و این پست رو می نویسم چون می خوام یه چیزی بنویسم و پست قبلی رو کهنه بکنمش
چرا نمی دونم از اینکه نوشتمش شرمنده یا ... نمی دونم یه احساس قاطی خوبی ندارم نسبت بهش
همیش از حول حلیم می افتم توی دیگ
لعنتی یه کم صبر هم خوب چیزی هستش
خوب این طوریا
الان به جای اینکه کهنه کنمش دارم پر رنگتر می کنمش... آدم قاطی دیدن؟ منم.
حرفی ندارم بای

راستی این وبلاگ داداشمه: http://www.batofut.blogspot.com   چون فیلتر شده از این وب سایت برای دور زدن فیلتر استفاده کنین: www.formyvalentine.com
و وبلاگ آبجی گلم: http://ghaem4.blogfa.com
ما هر کدوم از یه سیاره اومدیم، هر کدوممون برا خودمون مسلکی داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط ایییم :) یا  | 

سلام می خواستم یه پست عصبانی بفرستم بالا
ولی هم یه کم زمان گذشت و دیدم فقط می تونم وانمود به عصبانیت کنم
ولی واقعا نمی تونم قیافه حق به جانب بگیرم و عصبانی باشم

بماند که حالا می بینم که خسته ام و حوصله ندارم وانمود به عصبانیت کنم
بماند که باز هم یعنی بماند که ...

دوست خوبم خوب می دونم که اندازه من تیزی و سریع می گیری
تو کپی منی اونقدر که دارم شاخ در میارم
حتی توی احساسات که من احتمال خیلی زیاد می دادم مربوط به نحوه رشد و تربیتم باشه نه چیز دیگه ای ... حتی اونجا ها که بقیه می گفتن به خاطر مرد بودنم اونجوریم اما باز هم ما اونجا ها هم کپی هم هستیم من کپی تو و تو کپی من
بنابراین کاملا می شه گفت مطمئن هستم که به اندازه من باهوشی
و سریع می گیری
و کسی سرت نمی تونه شیره بماله (البته به جز خودت)
ولی بماند ... گوش کن چی می گم
می گفتم با همه این نبوغ و تیز بودن
باور نمی کنم که نگرفته باشی حرف من رو
حتی اگر نگفته باشم حرفم رو
...
خوب دیگه کارآگاه بازیم خوابید
و تموم شد
شاید وقتش نیست که ....
in time it would come up
I do 'nt want it to be sooner
...
اصلا از نوشتن این پست پشیمون شدم
دلم می خواست پاکش کنم
ولی راسته کاریم نیست که قسمتی از چیزی رو که از من سرزده سانسور کنم، سانسور که نه مخفی کنم...
هر چی... بده یا خوب ... همینه
می فهمن می فهمن، نمی فهمن نمی فهمن
من دوست دارم محمد
تو خوب و نازی، تو گل پیازی... می بوسمت
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط ایییم :) یا  | 

سلام
هم الان رسیدم خونه، مشهد.
هنوز لباسام در نیاوردم که اومدم ایمل هام رو چک کردم و ....
قطعه نوشته زیر رو من ننوشتم، من درکش می کنم:

با ژرف تر شدن آگاهي
نور مي افشاني
ما از ماده اي ساخته شده ايم كه نور نام دارد
آگاهي آتش درون تو را روشن مي كند !
و هنگامي كه شعله ور شدي
آرزوها در اين آتش خواهند سوخت
نا خالصي ها در اين آتش خاكستر خواهند شد .
وتو از اين ميان چون زر ناب بيرون خواهي آمد !
چيزي گرانبها تر از آگاهي نيست !
آگاهي بذر خدايي شدن در توست !
انگاه كه اين بذر به رشد كامل برسد
سرنوشت خود را رقم زده اي
خود را نبايد فراموش كني !
نيازمند آني كه شعله اي از آگاهي دروني باشي
آگاهي چنان ژرفي كه حتي در خواب حضور آن را احساس كني
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:20  توسط ایییم :) یا  | 

داشتم برای خودم پنیر کردی curd که درست کرده بودم رو با حلقه های پیاز توی روغن تف می دادم و مشغول درست کردن شامم بودم که برگشتم ساعت رو نگاه کردم دیدم اوه اوه ساعت 9:30 هستش و من 9:45 بلیط دارم. دیگه پریدم زنگ زدم تاکسی تلفنی بیاد، کوله ام رو برداشتم و غذام رو ریختم تویه ظرف پلاستیکی (حالا غذای داغ) و ... به موقع رسیدم. توی ترمینال نون خریدم و غذام رو خوردم، خیلی خوشمزه بود و کلی خوشم اومد.

این داستان چهارشنبه شب بود که اومدم قاین

یه شهر کوچیک

خیلی آروم به نظرم میاد

آفتابش به نظرم طعم خاصی داره و لذت بخشه

کلی حال می کنم

مامان بزرگم باغی داره که دیگه درختاش اغلب خشک شده ولی چندتایی زنده ان هنوز

یه مدتی فکر می کردم بیام اینجا زندگی کنم مدتی پیش.

(راستی اطراف مشهد یه خونه ییلاقی برای زندگی پیدا کردم، داستانش رو بعدا نقل می کنم)

8 عمو دارم به جز یکی شون که مشهده بقیه همه اینجان و خونه های 6 تا شون همه به هم چسبیده و دور خونه بابابزرگم هستش.

دیشب پسرعموهای کوچیک دوتا از عموهام خودشون رو تیکه پاره کردن که برم خونه اونها بخوابم

خاله ام رو هنوز ندیدم باید امروز یه سر بهش بزنم و همینطور می خوام برم خونه پسر عمه هام و عمه ام، خودشون رو دیدم اما می خوام برم خونه شون هم... یه احساس نزدیک شدن / بودن خاصی به من می ده. دلم می خواد با همه قوم و خویشام صمیمی باشم ولی خوب این خیلی سخته آخه من خیلی ازشون دورم و دیر به دیر هم رو می بینیم.

با دو تا از عمو هام دیشب در مورد مهاجرت به استرالیا حرف می زدیم و ... می خوایم بریم استرالیا و یه دهی تاسیس کنیم به اسم قاین. کار سربازیم درست بشه من به عنوان پیش قراول قراره برم ....

 

نکته جالب شلوار پاره ام و کفش چرم سوراخم بود که مامانم رو هم می خندوند هم عصبانی می کرد

مامان بزرگم با تعجب می گفت تو چه جوری می ری با این وضعیت بیرون تو مشهد

پسر عموهام می گفتن به هم دیگه که این مده (ولی هر دو تا خودشون به مرور زمان پاره شدن و من اصلا قصدی نداشتم).

نکته گیر دیگه مامانم بود و مامان بزرگم در مورد گیاه خواری. دیگه داستانش رو نمی گم حوصله تون سر نره.

یکشنبه ظهر یا شب راه می افتم بیام مشهد که صبح دوشنبه مشهد باشم چون قراره برم سر کار.

دیگه کاسبی های خودم نمی چرخه به برکت مرتیکه احمدی نژاد (تحریم بانک ها) و ... و نتیجه این شد که باید آزادیم رو فدا کنم و با معرفی یه دوستم رفتم یه شرکتی مصاحبه دادم و قرار شد برم از صبح دوشنبه روزی 9-8 ساعت کار کنم...

خیلی زیاده به نظرم ولی حالا درستش می کنم

نکته با مزه این بود که رفتم سوابق خودم رو گفتم کف و خون قاطی کردن؛ گفتم که برای یه شرکت آمریکایی کار می کردم، و همینطور یه شرکت کره ای، برای خودم زعفرون صادر می کردم و خودم دفتری و کارمندی داشتم و ... وخلاصه طولانی و یه بار ورشکستگی و ... بعد کار تو یه کارخونه و ...

بعد یه دختر خانم کوچول موچولو اومد با من مصاحبه کنه ببینه انگلیسی من چطوره . من هم خیلی آروم با یه لبخند ملیح گفتم خواهش می کنم. بعد این قدر حرف زدیم که دیگه خودش کم آورد و... بعد از حرف زدن با من خوشش اومده بود فکر کنم چون دیگه معلوم بود من تسلطم به انگلیسیم از نیاز اونها بیشتر اما اون بازهم همونطور حرف می زد. بعد در مورد برنامه کاری حرف زدیم و دیدم چیزی در مورد business plan اصلا نمی دونه یعنی اصلا برنامه ای ندارن و حتی یه بار به لیست کارهای روزانه گفت برنامه کاری... خلاصه من کلی باز در این مورد حرف زدم ....

بماند این حرفا می تونه نشون بده که من کارم درسته اما خوب همین الان فکر کردن احتمال زیاد می تونه هم نشون بده که اون شرکته شرکت کار درستی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:0  توسط ایییم :) یا  | 

سلام بچه ها

من الان خونه عمو ابراهیمم هستم

عصری می رم توی کافی نت ایمیل هام رو چک کنم

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط ایییم :) یا  | 

درگیرم با خودم و یه موضوعی
اینکه روزها میگذرن و من هیچ کار نمی کنم
برزگری به جهت تخم کاشتن بیرون رفت و وقتی که تخم می کاشت بعضی بر کناره راه ریخته شد و پایمال شده مرغان هوا آنرا خوردند. و پاره این بر سنگلاخ افتاده چون روئید از آن جهت که رطوبتی نداشت خشک گردید. و قدری در میان خارها افکنده شد که خارها با آن نمو کرده آن را خفه نمود. و بعضی در زمین نیکو پاشیده شد روئید و صد چندان ثمر آورد .... اما مثل اینست که تخم کلام خداست. و آنانیکه در کناره را هستند کسانی می باشند که چون می شنوند، فورا ابلیس آمده کلام را از دلهای ایشان می رباید مبادا ایمان آورده نجات یابند. و آنانیکه بر سنگلاخ هستند کسانی می باشند که چون کلام را می شنوند آن را به شادی می پذیرند و این ها ریشه ندارند پس تا مدتی ایمان می آورند و در وقت آزمایش مرتد می شوند. اما آنچه در خارها افتاد اشخاصی می باشند که چون می شنوند می روند و اندیشه های روزگار و دولت و لذات آن ایشان را خفه می کند و هیچ میوه به کمال نمی رسانند. اما آنچه در زمین نیکو واقع گشت کسانی می باشند که کلام را به دل راست و نیکو شنیده آن را نگاه می دارند و با صبر ثمر می آورند.
انجیل لوقا اول های باب هشتم، یه بار که داشتم می رفتم بیرون از خونه، شانسی باز کردم چون خیلی وقت بود که نه قران خونده بودم و نه انجیل و شانسی این اومد.
دگرگون شدم   به نظرم اومد داستان من اون تخم هایی هستش که می افته وسط خارها
هنوزم نتونسته از فکرش نجات پیدا کنم
حالم خراب می شه اونقدر که می خوام گریه کنم
احساس می کنم هدفم توی زندگیم مشخص نیست
نمی دونم دنبال چی می خوام برم
شاید اصلا اون تخمه، کلام خدا به من نرسیده هنوز.
تحلیلم از هستی هنوز کامل، یه جا و منظم نشده؛ اون طوری که یه سیستم به هم پیوسته باشه که همه چیزهایی که مطرح هستش رو داخل خودش گنجونده باشه
شاید باید اول این رو کامل کنم   حداقل فایده اش اینه که می فهمم کجا هستم و اون وقت می تونم بهتر زندگی کنم.
حالم خوب نیست و یه کم شاکی هستم از زمین و زمان
من از این "حالا تا اون جا بریم بعدش معلوم می شه چی کار کنیم" خوشم نمیاد
بعد که شناختم از هستی تکمیل شد، خوب اون وقت قراره که چی کار کنم، قراره که چی بشه؟
خصوصا خیلی به ذهنم میاد که من دارم زیادی می رم تو بحر شناخت هستی و گیر می دم
به خودم می گم خیلی آدمای بزرگ بودن که اصلا به این شکل من (گوگولی و تجلی و ...) هستی رو بررسی نکردن و فقط راه رو پیدا کردن و رفتن
و تو قران هم یه جایی گفته بگو که روح از امر پروردگار منه.... که من گوگولی تو ذهنم یه تعبیر از روح میاد (خیلی اولیه، و اصلا سعی نکردم این موضوع رو بررسی کنم)
ولی داستان اینه که شاید قرار نیست این نوع شناخت رو کسب کنم یعنی شاید ضرورتی نداشته باشه و مسیری رو که باید طی کنم مسیر مستقل از این شناخته و احتمال خیلی زیاد ممکنه داشته باشه که توی این شناخت به اوهام و پندار کشیده بشم و خودم رو گمراه کنم و از راه اصلی هم بمونم
و اینکه اصلا این به ذهنم اومده... یعنی ممکنه که همینطور هم باشه (اصل هماهنگی کل هستی / یکی بودن کل هستی).

حالم خوب نیست رو به راه نیستم.... بقیه اش رو بعدا می نویسم شاید هم باید روی کاغذ بنویسم
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:53  توسط ایییم :) یا  | 

بچه ها پارتی دادن خیلی با پارتی رفتن فرق می کنه
و باید بگم اصلا پارتی دادن خوب نیست
کلی باید قبلش مقدمات بچینی کلی، تقریبا یه هفته درگیری.
بعد دوست خوب هم کم پیدا می شه... ناز رفقا رو هم بکش که بیان
بعد نصفه نیمه میان (خصوصا دخترا رو میگم)
بعد مخارج پارتی دادن هم باید در نظر بگیریم

این در حالی هستش که وقتی می ری یه پارتی؛ بی خیال می ری و اصلا از همون اول هم به قصد خوش گذروندن
و این خیلی با حال و خوبه و اگر یه partner خوب برای رقصیدن پیدا کردی که کردی و گرنه با خودت خوشی.
بعد نمی خواد هم نگران چیزی باشی در مورد مهمونا و پذیرایی و ... البته من خیلی بی خیالم و یه بار هم به کسی یادم نمیاد چیز تعارف کرده باشم... ولی همون یه ذره هم برای ادمی مثل من زیاده.

نکته دیگه هم اینه که من به حرف ملت اهمیتی نمی دم زیاد به حرف دوستام که اصلا اهمیت نمی دم (سعی نکنین با من دوست بشین) و گرنه اون وقت باز اوضا فرق می کرد.
خوب چرت و پرت بسه دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 10:22  توسط ایییم :) یا  | 

لعنت به این فایرفاکس
از اینترنت اکسپلورر مایکرسافت خیلی بهتره و من اصلا این اینترنت اکسپلورر رو دوست ندارم
ولی فایرفاکس تا حالا چندین بار هنگ کرده وسط کار و کلی نوشته ها مو پرونده
نمی دونم چه مرگشه
من دارم می خندما... جوگیر نشین
شکوفه سیب کلی چیز برات نوشته بودم که پرید
حالا زنگ می زنم می گم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:8  توسط ایییم :) یا  | 

سلام شکوفه سیب
خیلی باحاله، من برای اینکه باهت حرف زنم اینجا باید بنویسم که عالم و آدم خبر بشن
خوب،
خیلی باحال بود کامنت هات، کلی خندیدم و حال کردم.
بابا من کی احساساتم رو پس گرفتم مگه دیوونه ام!!!؟ من گفتم فقط از شرایط و موقعیت های احساساتی خوشم نمیاد.

راستی بهت اطمینان می دم که من یه مردم...  :)  بفرست یه فحش ببین چی کارش می کنم :)
اصلا اسم وبلاگم رو عوض می کنم می ذارم اون فحشه.... :)
بابا یه ایمیل باز کن ...
..... به به به..... ا ا به به به...... چه دختر حرف گوش کنی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:46  توسط ایییم :) یا  | 

کجایی مخاطب نازنینم ... کسی که می فهمی من چی می گم وقتی که هنوز اولین حرف کلمه ام هنوز از دهنم در نیومده...
without you I am feeling so blue

---------------------------------------------------------
خوب یه کم قاط زده بودم که برطرف شد... الان خوبم و زنده ام :)

امروز با شکوفه سیب رفته بودیم بیرون یه کم کار داشتیم
خیلی گرم و صمیمی بود
یه جایی بودیم یه کم دعا خوندیم
خیلی گرم و صمیمی کنار من نشسته بود
و من راستش یه کم شگفت زده شدم از اینکه بعد از چند بار دیدن تونسته من رو تو ذهنش من رو اینقدر به خودش نزدیک کنه
از یه چیز دیگه هم کمکی شگفت زده شدم و اون اینکه دقیقا مسیری رو که من می رفتم می اومد مثلا من اگه از یه طرف یه تک صندلی می رفتم ولی واسه اون نزدیکتر بود که از اون طرفش بره، ولی این کار رو نمی کرد و باز هم دقیقا از مسیر من میومد... چند بار این تکرار شد و من تعجب کردم
حالا که اینا رو نوشتم بگم که خیلی مهربون بود و به من فکر می کرد
شاید واسه من که به کسی فکر نمی کنم مگه این.... نه من هم فکر می کنم ولی در هر صورت از مهربونیش خوشم اومد و تحت تاثیر قرار گرفتیم

می گفتم کمی دعا خوندیم و بعد چند آیه از قران...
من برام مهم بود که بفهمم معانی اون کلمات عربی چیه... تحت تاثیر متن اون دعا قرار گرفتم ... خیلی وقت بود که نخونده بودمش

بعد یخ در بهشت خریدیم خوردیم
پسر بچه ای که به زور یه قران کوچیک به شکوفه سیب فروخت
و یه مرد هیکل جوون ریشو که می خواست به زور به من عطر جانماز بفروشه
مرده باعث شده مغز شکوفه سیب کلی آدرنالین بفرسته تو خونش
سر چهار راه واستاده بودیم و آفتاب و ابر با هم تو آسمون معاشقه می کردن و ما هوای لذت بخشی این پایین داشتیم
تمام درخت ها برگ های کوچیکی در آورده بون انگار همگی شکوفه هایی به رنگ سبز داشتن
و نسیم من رو لمس می کرد
شکوفه سیب کنارم واستاده بود و با نی اش تو لیوان یخ در بهشتش داشت ور می رفت
فکرم داشت به جاهای دیگه کشیده می شد ولی من می خواستم از اینجا لذت ببرم و نور آفتابی که روی آسفالت خیابون می درخشید
سکانسهای پایانی توی تاکسی بود در حال برگشت
و صحبت هایی که با هم می کردیم... تقریبا زود به جایی که باید پیاده می شدم رسیدم
خوشگل بود و من لذت بردم
خجالت می کشید بعضی وقتا توی چشمام نگاه کنه و من به خودم گفتم به خاطر سن کم اشه...
این خجالت رو به من هم منتقل کرد (فکر نمی کردم "خجالت" واگیر داشته باشه)

تو خونه بودم .... حرفای چرت و پرتی در مورد شناخت و خدا زده بودیم
بهم یه sms زد بهت حسودیم می شه
نمی فهمم منظورش چیه...
روز پر ماجرایی داشتم
روزم رو دوست داشتم و دارم
تو! روزی که رفتی! به سلامت؛ آرزوهای خوب من همراهت.... شاد باشی و می دونم که هستی یعنی احتمالا شاید باشی... دوستت دارم. برای من شب خوبی روز بعدی خوبی و روزهای خوبی آرزو کن
سلام من رو به بقیه اونهایی که رفتن برسون.
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:46  توسط ایییم :) یا  | 

کتاب پلی به سوی جاودانگی ریچارد باخ رو تموم کردم
.... تاثیر گذار بود
نکته ای که تو ذهنم می چرخه اینه که ریچارد باخ از لسلی پریش طلاق می گیره بعد از حدود 20 سال زندگی
... نمی دونم چرا و اطلاعاتی هم ندارم که قضاوت کنم
ولی تمام کتاب در مورد روح همراه بود و اینکه چه جوری باخ اون رو پیدا می کنه
یعنی تمامش غلط بود؟ اونجوری که باخ پیدا کرده غلط بوده
بعد، ازدواج باخ در همون سال که از لسلی طلاق می گیره با یه خانوم دیگه !!!؟؟؟
http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Bach

این ها چیزی از ارزش مطالبی که توی کتاب به هشون اشاره شده
که حاصل شهودهای یه انسانه چیزی کم نمی کنه (یه باج به طرف دارای باخ نیست این؟ که شاید توی بعضی از پردازش های فکرم هم من خودم هم از طرفدارش باشم :)

ولی این تناقض نوشته ها و زندگی باخ دست کم به من می گه روح همراه اونجوری هم که باخ در موردش حرف زده نیست
و شاید هم اونجوری که من در موردش فکر می کنم
نمی خوام فکر کنم که باخ توی کتابش چرت و پرت سرهم کرده / به نظرم اینطور نمیاد
- یا لسلی روح همراهش بوده
که در این صورت ازش جدا نمی شد
- و اگر لسلی روح همراهش نبوده پس اون همه چیز توی کتابش چی هستش
- و شاید ما می تونیم در دوره های مختلف زندگی مون با روح های متفاوتی همراه باشیم؟
آره؟
از طرفی من ایده اینکه ما یا بهتره بگم من زوج آفریده شدم رو خیلی می پسندم یعنی وقتی که من خلق می شدم یعنی گوگولی که الان به شکل من تجلی کرده خلق می شده زوج بوده یعنی همون وقت جفتش هم با هش آفریده شده (حالا پسند من چه ربطی به واقعیت داره؟)
قضیه رو نمی خوام سخت بگیرم
اگر چه که اصلا از اینکه فکر کنم "هیچ روحی نیست که روح همراه من باشه تا ابد" خیلی بدم میاد و به من احساس بدی می ده ولی این احساس بی ربطه
یا این افسانه روح همراه حقیقت داره یا نداره دیگه
چه حقیقت داشته باشه چه نداشته باشه در واقع فرقی نمی کنه برام: من در این برهه زمانی و نقطه مکانی که هستم بهترین تلاشم رو برای پیدا کردن یک روح که بالاترین احتمال به عنوان "روح همراه من" رو داره می کنم.
و احتمالا هم با این روح با بالاترین احتمال ازدواج می کنم
حالا اگر این روح همراه من برای تمام دوران های زندگیم بود خوب چه بهتر، تا ابد با هم خواهیم بود
و حالا اگر نه بعد که ازدواج کردیم یا به هر صورت به هم commited شدیم، متوجه شدیم که برای یه دوره خاص روح همراه هم بودیم خوب تو همون دوره خاص با هم همراه خواهیم بود و بعدش باز روز از نو روزی از نو؛ تلاش خواهم کرد که روح با بالاترین احتمال به عنوان "روح همراه خودم در دوره جدید زندگی" ام رو پیدا کنم.

قضیه حل شده....
مشخصه که باید چی کار کنم...
اما ته دلم راضی نیستم. من می خوام بدونم که آیا روحی به عنوان روح همراه من برای همیشه زندگیم هست یا نه؟ من باید این ایده رو داشته باشم یا نه.
جواب مشخصه...
ریچارد باخ هر غلطی کرده کرده به خودش مربوطه...
اصل یکی بودن کل هستی اصل هماهنگی تمام هستی که من بهش اعتقاد دارم به من می گه که اگه تو نیاز به یه روح همراه برای تمام زندگیت برای همیشه زندگیت داری پس این روح وجود داره... اگه نیازی هست جوابش هم هست قطعا بدون تردید خودت رو نارحت نکن بخواهش خودش میاد سمت تو عزیز دلم

حالا در این مورد بیشتر می نویسم چون دارم چیزی رو برای دوست کائناتی عزیزم آماده می کنم :)

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط ایییم :) یا  | 

در مورد HIV یه مشت چیزی نوشتم
از این جهت که واقعا ما دانش درستی در موردش نداریم به خاطر شرم و حیا و این طور کوفت و زهرمار ها.
یه معتاد تزریقی کارتن خواب همونقدر می دونه که یه مهندس یا دانشجو (البته ممکنه یه معتاد تزریقی کارتن خواب درک درست تری از هستی داشته باشه نسبت به اکثر مهندسا و دانشجویا که احتمال این به نظرم بیشتره چون دست کم اون معتاد دنبال چیزی که خواسته داره می ره و اون جسارت رو داشته که به حرف جامعه بی توجه باشه. ولی یه مهندس خیلی مشکوکم که چقدر خودشه واقعا... حالا این بماند صحبت در مورد روش های انتقاله HIV هستش).
خلاصه برا همین چون یه کم اطلاعات داشتم اون ها رو تو یه صفحه جداگانه نوشتم و گذاشتم تو قسمت لینک ها (ستون سمت چپ وبلاگم) لطفا بخونین
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:13  توسط ایییم :) یا  | 



Merci du fond de mon coeur.
Tu es si gentile avec moi.
Tu me gate beaucoup!
Comme un chanson memorable dans ma pensee


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:34  توسط ایییم :) یا  | 

بچه ها این پست رو از دوستم نویسنده وبلاگ هیس بخونین؛
من که خیلی باهش حال کردم

http://zibapourian.blogfa.com/post-16.aspx

دوست خوبم پست قبلیم نوشته کسی هستش که "خودشه حتی اگه بی تربیت و بد دهن باشه یا انقدر حساس که جلوی هر کسی بتونه گریه کنه یا بلند بخنده یا جیغ بکشه." اما تو یه مرحله دچار تردید شدم که این طور بودن درسته؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:21  توسط ایییم :) یا  | 

من متن زیر رو برای دوست کائناتیم نوشتم، بچه ها شما هم نظرتون رو بهم بگین ممنون می شم:

من یه جوری شدم (1) زیادی رک و (2) بدون فکر کلمات رو انتخاب می کنم.
مثلا چند روز پیش با یه نفر که می شناختم بودم که خیلی وقت بود هم رو ندیده بودیم. در حالی که توی حالت رمانتیک نشسته بودیم ازم پرسید ... یادم نمیاد دقیقا چی پرسید یه چیزی شبیه اینکه آیا تو زندگی من اهمیتی داره بودنش و من گفتم نه اهمیتی نداره. حالش کلی خراب شد. گفت صداقت همیشه خوب نیست.
یه همکارم روش کارش رو دوست نداشتم، جلوی مسئولمون از 2 نحوه خاص کارش انتقاد کردم. شاید خوب این کار رو نکردم نمی دونم الان ولی اون همکارم خیلی عصبانیه از دست من.
یا چند وقت پیش یه آشنای دیگه در مورد یه کار اشتباهم بهم می توپید و حقیقت این بود که موضوع ارتباطی بهش نداشت و من این رو بهش گفتم. سنش کم بود. الان دیگه با من حرف نمی زنه.

من از ناراحتی بقیه ناراحت میشم ولی اگه ناراحتی شون غیرمنطقی باشه از نظرم، خودم رو اذیت نمی کنم.
و وقتی خودم رو نارحت می کنم که ناراحتیم فایده ای داشته باشه.

تا الان به خودم می گفتم این مشکل من نیست که افراد مقابلم نارحت میشن... من باید با صداقت کامل حرفم رو بزنم.
دیشب اینو به یه دوستم گفتم گفت بفرما و بنشین و بتمرگ هر سه تا یه چیزه؛ باید تو انتخاب کلمات دقت کنی.

اما مشکل اینه که این دقت عوارض جانبی داره، دقت روی انتخاب کلمات یعنی مراقبت روی خودم. مراقبت روی خودم. اگر بخوام حالت مراقبت رو زمان انتخاب کلمات داشته باشم، یعنی باید فکرم رو یه کم فعال نگه دارم. فکر که کمکی فعال شد اون وقت شروع به مراقبت از سایر کنش های من هم می کنه. یعنی باید چشمی رو که توسط فکر operate می شه رو روی خودم باز نگه دارم. این بماند باید در هر برخورد با هر فرد خاص هم باز باید از فکرم بخوام پرونده اش رو بکشه بیرون، ببینه اون چه جور آدمی هستش و برای اون فرد خاص چه واکنشی با چه جور سیاستی داشته باشم، با چه سیاستی حقیقت رو بهش منتقل کنم که نرنجه.
معمولا ادما کافیه که ببینن که آیا چیزی خودشون رو می رنجونه یا نه، بعد می تونن بگن این چیز طرف مقابل رو می رنجونه یا نه. اما من بنا به تجربه می بینم که اکثر چیزایی که من رو نمی رنجونه بقیه رو می رنجونه. پس کاملا الزمی هستش که قبل از واکنش پرونده اون نفر رو بکشم بیرون. خیلی محتمله باز که من چیز زیادی تو پرونده اش نداشته باشم چون من زیاد به ادمایی که اطرافم هستن اهمیت نمی دم (مگر بعضی افراد خاص) و این یعنی باید از این به بعد سعی کنم افراد اطرافم رو هم مشاهده کنم.

می بینین چقدر راحتی و آزادی من دچار اشکال می شه؟
می تونم توی interaction راحت همونی که می جوشه توم رو بریزم توی قالب اطوار و کلمه ها و بفرستم از خودم بیرون.
یا اینکه تمام وقت:
1.    خودم رو زیر چشم فکرم نگه دارم (زیر چشم فکر یعنی مرتب قضاوت هاش رو هم شنیدن، و اصلا مختل کردن آرامشم، و ممکنه شاید بعضی وقتا اونقدر بلند داد بزنه که رفتارم رو تحت تاثیر قرار بده).
2.    در حال مشاهده سایرین هم باشم (برای پر کردن پرونده شون و این یعنی از دست دادن چیزایی که دوست دارم).
3.    تو یه interaction، چیزی که توم من جوشیده رو تو خودم نگه دارم تا
4.    پرونده نفر رو بیرون بکشم و بررسی کنم
5.    بر اساس بررسی مرحله قبل سیاست مناسبی رو پیدا کنم (که برای آدمی مثل من شاید خیلی سخت باشه)
6.    بعد چیزی که توم جوشیده رو بر اساس این سیاست بروز بدم.

یعنی باید چی کار کنم؟
باید یه راه سومی هم وجود داشته باشه
راهی بین اینکه "زندگی خودت رو بکن و به رنجیدن و نرنجیدن بقیه کاری نداشته باش" و اینکه 6 مرحله بالا رو دنبال کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:2  توسط ایییم :) یا  | 

یه دوست کائناتی ...
همین جا واستین، این عنوان "یه دوست کائناتی" من رو یاد عنوان "مائده های زمینی" و "مائده های آسمانی" میندازه....
دوست کائناتی من ما یه مهمونی کوچیک داریم، می شه ازتون دعوت کنم بیاین.... و شاید کمی هم با هم رقصیدیم. تا به جز حرفا و فکرا جدی مون که با هم سهیم می شیم خود لحظه های واقعی و زمینی شادی و سرمستی مون رو هم با هم سهیم بشیم؟ مرسی

خوب می گفتم یه دوست کائناتی برام در مورد برکت (که من چیزی در موردش نمی دونستم) نوشته که دلم می خواد شماها هم بخونین:
به نظر من، " برکت" یعنی اینکه: اگرچه ما به نظر خیلی خیلی کوچولو می رسیم درمقابل این جهانی که باز هم به نظر خیلی خیلی بزرگ می رسه، اما توانایی اونو داریم که این جهان خیلی خیلی بزرگ رو آروم آروم به سمت خودمون متمایل کنیم، مثل اینکه این جهان خیلی خیلی بزرگ به هزارویک تکه براده آهنربا تقسیم می شه وما می شیم مرکز مغناطیس جهان وبهش می گیم حالا گوش به فرمان من باش واون می گه بگو! عزیز من! ویه رازی هست اینجا: اگر چه این راه برای همه بازه ولی فقط کسایی می تونن ازش بهره ببرن که شهامت خطر کردن به منظور نفوذ به درون " زبان جهانی" رو داشته باشن...امیدوارم تک به تک لحظه های زندگی تو، همیشه-و نه فقط درسال جدید، متبرک باشه، پر از شادی، آزادی ومعجزه...

ممنونم واقعا ممنونم از لطفی که کردی و من رو با این کلمه جدید آشنا کردی
بعد در مورد comment هایی که برای پست یکشنبه 4 فروردین ام گذاشتی؛ نوشتی:
"زندگی ما به زندگی خیلی آدما گره نمی خوره بنابراین راحت می تونیم درباره دوست داشتنشون حرف بزنیم حتی اگه یه عارف بزرگ باشیم."  فکی می کنم می خواستی بنویسی: "حتی اگه یه عارف بزرگ نباشیم" آره؟

یه چیز دیگه دوست کائناتی من، به هماهنگی کامل در جهان ... می خواستم بگم اعتقاد داشته باش که می دونم که داری. می خوام بگم اگه صدایی توت گفته که من می تونم مخاطب یه نوشته باشم (مثلا کامنت هایی که برام گذاشتی) پس لطفا به اون صدا باز هم اعتماد کن و نذار "فکر" دخالت بیجا بکنه و مثلا بگه محمد شاید نپذیرم این حرفا رو و ممکنه فکر کنه وای این دوستم چقدر .... هستش. نه، اونقدر که صدای درونت می گه که براش بنویس، مطمئن باش که همونقدر میل به شنیدن توی من وجود داره.


نکات مهمه کامنت هات رو درباره عشق برا خودم روی یه تیکه کاغذ نوشتم و اصل حرفت به نظرم این طوری میاد:
اول برای اینکه بتونیم صحبت درستی بکنیم و خودمون رو مسخره نکنیم باید صداقت عمیق داشته باشیم / پوست خودمون رو بکنیم. پوست خودم رو بکنم یعنی اون وقت هرچی توی من هستش رو می تونی ببینی...
شاید هم منظورت این بوده که با رو راستی کامل با خودم به سوالی که پرسیدی جواب بدم
در هر صورت من همیشه نهایت سعی ام این بوده و به نظرم موفق هم بودم که با خودم رو راست باشم.
و هر کی هم هر وقت خواسته تونسته توی من رو کامل ببینه (البته توی من چیزهای زیادیه و آدما درصد خیلی بالایی شون دلشون نمی خواد بعضی چیزا رو ببینن).

so 100% honesty and also, if required, transparency, is guaranteed
در مورد این نگرانی من ندارم.

بعد چیزی که از برتراند راسل گفتین در مورد بی طرفی مطلق: من می دونستم غیر ممکنه کسی کاملا بدون سوگیری باشه چه در زندگی شخصی چه در کارهای علمی. هیچ تحقیق علمی ای خصوصا در حیطه های مرتبط با انسان، بدون سوگیری نیست. زندگی شخصی که بماند.

حالا فکر می کنم سوال شما اینه که در زندگی ای که نمی تونه با بی طرفی مطلق باشه،
یه آدمایی هستن که فکر می کنیم باید باشن تا زندگی معنایی داشته باشه،
ما چه چیز اون آدما رو باید بپذیریم و اسمشو بذاریم عشق بدون شرط؟

و یا تو یه عبارت دیگه گفتین که عشق بی شرط یعنی پذیرش یه آدم (اون آدمی که فکر می کنیم باید باشه تا زندگی مون معنایی داشته باشه) اونطور که هست؟ و این پذیرش یعنی چه؟

از حرفای شما من برداشتم می کنم
1. از نظر شما عشق بی شرط نسبت به یه آدم یعنی پذیرش بی شرط یه آدم
2. ولی هنوز مبهمه براتون که عشق بی شرط یعنی پذیرش کامل همه چیزهای اون آدم همونطور که هست؟
یا نه پذیرش فقط برخی چیزهای اون آدم همونطور که هست؟
توی نوشته تون دو جور مختلف در این مورد حرف زدین.
آیا درست برداشت کردم؟
و حالا من باید بگم که:
از نظر من چه چیز اون آدم رو باید بپذیریم (یا باید کامل اون آدم رو بپذیریم) و این پذیرش یعنی چی؟
آره؟ درست گرفتم سوال رو؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط ایییم :) یا  | 

داره بخار چایی سبزم به سمت صورت و دستام میاد
بوش می کنم بوی خاصی نداره  :) دوسش دارم
یه صبح نازنینه ابریه، و من از این روز خوشم میاد

یه نکته برای آقا پسرای خوب خواننده وبلاگم و اون اینکه توی یه پارتی که دعوت شدین خواستین با کسی برقصین یا دوستیی حالا داشته باشین، همیشه برین سراغ بهترین، خوشگل ترین، مامان ترین دختر نانازی که توی جمع هستش.
هیچ وقت نگین نه اون خیلی خوشگله، اون فلانه یا چیکاره، سطحش (از هر نظری) از من بالاتره یا نه ما به هم نمی خوریم و از این دست....
نه اول از اینکه اتفاقا هر چی دختر پایین تر انتخاب کنین احتمال اینکه اون دختر اعتماد به نفس پایین تری داشته باشه بیشتره و هرچی اعتماد به نفس یه نفر کمتر باشه یعنی اون نفر با احتمال بیشتر یک خود درگیری هایی داره و احتمالا تکلیفش با خودش روشن نباشه و نتیجه اینکه احتمال اینکه با هش مشکل پیدا کنین بیشتر می شه.
پس همیشه تاپ ترین دختر رو انتخاب کنین
بعدش هم اصلا نیاز به دلیل نداره کاملا بدیهی هستش که همیشه باید تاپ ترین دختر، تاپ ترین چیزی رو که اراده می کنین انتخاب کنین. بزنین توی قلبش، وسط چیزی که می خواین، به دستش بیارین و لذتش رو ببرین.
و اگر احتمالا جوابی که دلتون خواست رو نشنیدین معنیش این نیست که برین سراغ یه دختر پایین تر، نه باید برین سراغ یکی نانازتر و مامان تر.
..... الان چای سبزم رو با خرما و پسته خوردم تا نیم ساعت دیگه باید برم صبحونه ام رو بخورم.
نه اینطوری نیست، شما نرفتین یه چیزی رو بخرین که بعد بگین نه مثلا پول من به این یکی نرسید برم یه چیز ارزونتر و پایین تر بخرم. شما یه مولتی ملیاردر هستین و اگه چیزی رو نتونستین بخرین، بهترش رو بخرین.
و روشنه که اگه حس کردین پسر دیگه ای به دختری که مورد توجه شما هستش توجه نشون می ده لطفا فکر نکنین که شما چه جوری هستین و اون یکی چه جوری... نه گور بابای ملت، نه اینجا که هر جای دیگه. کسی رو که می خواین، برین سراغش و کاری به کار بقیه نداشته باشین لطفا.
خوب بسه.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:7  توسط ایییم :) یا  | 

خونه خلوت و ساکته تنهام
می خوابم و کتاب می خونم و می خوابم و خرما و پسته و غذاهایی که تو یخچال مامانم برام گذاشته می خورم

پلی به سوی جاودانگی ریچارد باخ رو می خونم
امشب تونستم می رم بلوغ اوشو رو بخرم
باخ خیلی خوب می نویسه
و الهام بخشه
و دیدهای تازه ای می ده
و بهم می گه بعضی صداهای درونم رو که جدی نمی گرفتم چقدر با خودم و هستی بی رحم بودم
خودم رو و تمام شاخ و برگم رو دوست دارم


دیروز پریروزا به شادی فکر می کردم و دوست داشتن همه آدما
به حرف ساده است
ولی آدمی که به تو آُسیب می رسونه، روحت رو لگد مال می کنه یک دزد، آدم جانی، متجاوز ... هر چیز بدی که شنیدین رو از حافظه بیرون بکشین و فکر کنین شما طرف مقابل اون جنایت بودین
اون وقت می شد اون جنایت کار رو دوست داشته باشم؟
کسی که به خواهرم یا برادرم توی خیابون حمله کرده، به صورتش زده و زیر لگد گرفتش؟
از خشم منفجر می شم از جا می پرم پوست صورتش رو می خوام بکنم... ........

حالا این موقعیت رو فکر کن که برات پیش میاد محمد
رفتی طبیعت گردی مثل همیشه و توی یه گورستونی بین دار و درختا هستی
طوفان بشه باد شدید و شاخه ها و چند درختی بشکنه و یکی هم راست بیفته روی تو پات زیرش گیر کنه و تک و تنها گرفتار بشی
زیر تنه یه درخت گیرکرده درد و درد پای شکسته اون زیر

یا تصور کن که با خواهر یا برادرت بودی و یه شاخه یا تنه درخت می افته روش و به طرز دلخراشی جلوت جون می ده... تشنج، خونریزی و توی بغلت می میره در حالی که نصف بدنش زیر تنه درخت مونده...

تبرت رو بر می داری جنون زده می افتی به جون درخت؟
نه
اصلا به درخت فکی نمی کنم
به باد فکر نمی کنم
به اینکه نیام طبیعت فکر نمی کنم ....
(مگر اینکه بخوام یه سری نکات مربوط به ایمنی رو برا خودم در بیارم برای دفعات بعد).

درختی که افتاده رو خواهرم و قطع نخاع کردش یا کشتش خوب بوده...
اکسیژن تولید می کرده جزئی از اکوسیستم بوده
احمقانه است اگه بگم از باد عصبانی می شم خودم رو مسخره کردم

مسافر تاکسیی که من رو مسخره کرده یا راننده ای که با من دعوا کرد یا هر جنایتکاری که بلایی رو سر من آورده مثل اون درخت بوده مثل اون باد بوده
با کمی سهل و ساده گیری و سطحی نگری می تونم بگم اونچه ازش می بینم / دیدم برآیند محیط و وراثت روی اون نفر اون جنایتکار بوده
من با شخص اون نفر کاری ندارم

در سطحی عمیقتر هم اگر بخوام نگاه کنم و از سطح برم پایین تر:
چیزی به دست اون نیست و نبوده
قانون علت و معلول چرنده
و من بی خودی می خوام یقه علت رو بچسبم

چه جوری می شه عاشق همه بود همه همه
این طور نفری میتونه دائم در حالت شادی بسر ببره
هیچ وقت از شادی خارج نشه
مثل مسیح
کسی می تونه که درک عمیقی از هستی داره
شناختی عمیقی داره (شناخت عمیق آخرش منصور حلاج هستش)

می فهمی شادی چقدر مهمه
شادی الکی و تصنعی نمی شه باقی نمی مونه و توی طوفان، خشم و نفرت می شه
کی به مرحله شادی می رسم؟


از خشایارشاه تو موزه ایران باستان کتیبه ای دیدم که از خدا به خاطر آفرینش شادی برای مردم شکرگذاری می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 17:25  توسط ایییم :) یا  | 

به پرنده رنگی قول دادم که در مورد سبک نوشتنم یه کم بنویسم امروز صبح
در این صبح زیبا
هوا بوی دلپذیری رو توی خودش داره
که به درون ریه هام می کشمش به اون تهش
صدای پرنده ها میاد
و به این صبح می گم: باعث افتخارمه که ملاقاتتون کردم، شما خیلی زیبا هستین
و اون همین الان برام یه نسیم فرستاد

ببین من مثلا می خوام در مورد درخت به توی حیاط خونمون باهت حرف بزنم
درخت به رو من با چشمام می بینم و می دونم که مثلا یه تنه داره و ریشه و شاخه و الان کلی برگ ناز کوچولو
این درخت به من یه احساس هم می ده یعنی هر وقت من یاد این درخت به تو حیاطمون می افتم فقط تصویر بالا نیست که تداعی میشه یه احساس هم به من دست می ده.

حالا نکته اینه: وقتی می خوام در مورد تو حرف بزنم مسئله اول این نیست که تو چه شکل و تصویری داری صدات چه جوریه یا هر چیز دیگه.... وقتی می خوام در مورد تو با یه دوستم صحبت کنم مهم تر از اینکه بگم تو چشات چه شکلیه یا ... ترجیه می دم احساسی رو که در مورد تو دارم بهش منتقل کنم
حالا چه جوری می تونم احساسی رو که در مورد تو دارم بهش منتقل کنم؟
روش من اینه که ببینم چه چیز دیگه ای هست که احساسی نزدیک به احساسی که تو به من می دی، می ده.
مثال بزنم: من یه نوشته می خونم به من هیجان می ده. سوار ترن هوایی شدن هم به من هیجان می ده.
وقتی می خوام به دوستم بگم اون نوشته به من هیجان می ده می گم که خوندنش یه کم شبیه سوار ترن هوایی شدن می مونه.
من روز قبل از عید رفته بودم باغ یه دوستم
درخت های سیب تماما پوشیده از شکوفه بود
و بوی شکوفه های توی هوا موج می زد
آفتاب گرم بود
و همه جا آروم و ساکت بود
توی باغ دوستم چند تا کندوی زنبور عسل ته باغ بود
جایی که من بودم زنبورهای عسل از شکوفه ها تغذیه می کردن
و من صدای ویز ویزشون رو می شنیدم
و تمام این سکوت و نجواها و تصاویر و رنگها و گرمای روی پوستم به من احساسی رو منتقل می کرد
....
فردا که داشتم می نوشتم و تو به ذهنم اومدی یه احساسی هم با خودت آوردی که شبیه به احساس دیروزم توی اون باغ بود و این بود که اونجوری نوشتم
و گرنه تو ویز ویز نمی کنی :)
و راستی پرنده رنگی رو که به برداشتم از اسمت اشاره داره رو بر می دارم و به جاش کلمه هایی رو انتخاب می کنم که احساس همراهت رو منتقل می کنه: آفتاب گویا نیست برای کشوری که افتاب سوزانی داره و من شکوفه سیب رو انتخاب می کنم

احساسی که همراه هر نفر هست به مرور زمان عوض می شه و اگه از این احساس برای اسم گذاری آدمای اطرافمون استفاده کنیم به مرور زمان اسم اونام عوض می شه :) نه؟ جالب نیست؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط ایییم :) یا  | 

یه دوست خوب (Discussion) یه کامنت خصوصی برای پست سال نو ام / پست قبلی برام گذاشته که دلم می خواست شما هم بخونینش:

سلام
دیدگاهت مزخرفه !
اساسی چرته !!!
من تو رو که می بینم یاده موجوداتی که از سیاره ئیگه اومدن می افتم !!
منطق جالبی رو این روزها مدام به کار میگیری !! که به نظرم یک جایی بلاخره تقش صدا می کنه .چون منطقی جامع و عقلانی نیست بیشتر بچه گانه و ساده انگارانه است که فعلانه تا مدتی سرت رو گرم می کنه. براهمین گفتم احساس میکم دیگه نمی شناسمت . می دونم نظرم و بود و نبود من یا هر کس دیگه ای مهم نیست اما ازت عقل بیشتر توقع داشتم .یک بار گفتی بچه ای ! آره هستی اما این نه افتخاره و درست گرچه شاید راه کمالت از بچه بازی می گذره .اما درست مثل اون صحبتمون راجع به بودن در جهان های پیش از این میمونه کاش ما تو 2 سالگی دو ساله می بودیم و تو 12 سالگی 12 ساله و در 28 سالگی 28 ساله .
حال کردن و خوش بودن خیلی خوبه و مفک بودن از زواید دامن گیر رشد هم به جای خود اما من مطمئنم خدا ما رو برای حال کردن خالی خاق نکرده ! حال کردن آیا کامله . از من منطق سفت و سختی برای رد نخواه . از دستت ناراحتم احساس می کنم مخت در بست داره می پکه! خیلی حرفها در این زمینه میشه زد که نمی دونم حال می کنی گفته بشه یا نه !!!
از اونجایی که با همه قهر کردی منم قهر می کنم تا وقتی احساس کردی باید با دوستات دوستانه و منصفانه حرف بزنی ! ( من این نوع فکر رو یک زمانی دیدم و درگیرش بودم شخصی جواب نداد و تو حق داری بری مزه کنی چون بچه با تجربه بزرگ میشه. پائولو کوئلو خیلی با تو تفاهم داره )
یکی از ذوستای خل تر از توی دیوونه

خیلی خوشحال شدم این کامنت رو دیدم. خط دوم رو که دیدم اونقدر حال کردم که کلی از شادی خندیدم. صراحت و رک بودن / حمله زیبا و احتمالا یه کم لذت مورد توجه بودن و اهمیت داشتن و یه چیزای دیگه....
به هر حال خوندن این کامنت خیلی هیجان انگیز بود البته قابل مقایسه با هیجان سوار ترن هوایی بودن نبود ولی یه کم از هیجانش رو داشت :)
مرسی دوست خوبم به خاطر همه چی

من نمی فهمم چرا ناراحت هستی البته اگه ناراحت هستی...
ناراحت بودنت برام مهمه و من نمی خوام تو ناراحت باشی، تو گلی، تو ماهی، تو ماه پیشونی هستی.... تو یه عالمه معجزه توی جیبت داری، تو یه قسمت از روح تمام هستی هستی، تمام هستی می تونه به اشاره انگشتای تو بچرخه و دگرگون بشه و حالا چی خم به ابروهای نازنینت آورده؟ تمام اندوه های عظیم دنیا تو مواجهه با یه لبخند تو می تونن ناپدید بشن شکست بخورن و در یک ثانیه به کلی، به کلی نیست بشن.
بعد حالا چی تو رو رنجونده!؟ شاید فراموش کردی کی هستی.... شاید خودت خواستی که مغلوب باشی....

خیلی کسای دیگه هستن که از همراهی باهشون خوشحالم و دلم نمی خواد از دستشون بدم مثلا یکی راهنمای دوره خودشناسیم، خانم معلمم که شناخت شناسی خونده، مامانم و....
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 8:32  توسط ایییم :) یا  | 

سلام به همه دوستا
سال نو شروع شده
اگر چه که یه چیزی ته دلم می گم امروزم خوب یه روزی هستش مثل باقی روزا
به همون خوبی و دلپذیری هر روز دیگه   به با ارزشی هر روز نازنین و دوست داشتنی دیگه
ولی این یه اسمی هستش که ما بهش دادیم تا به گذشت روزهای با ارزشمون بیشتر توجه کنیم
بنابراین به خودم می گم امروز یه روز خاصه: نو روز  و  روز آغاز یه سال دیگه سال 87

دوستای نازنینم که دیگه دوستتون ندارم
با هتون قهرم
برا چی باید سال نو رو با دوستی آغاز کرد با هر چی حال کنی باید شروع کنی
برا تون کلی خوبی و خوشی آرزو می کنم
سالی پر برکت (من دقیقا نمی دونم برکت یعنی چی) خلاصه منظورم اینه که در سال نو دیدگاهی وسیعتر و عمیق تر پیدا کنیم و این دیدگاه به ما امکان شادتر و آرام تر و هدفمندتر زندگی کردن رو بده
کلی آرزوی خوب براتون می کنم
با کسی که من مشکلی ندارم ولی برای تمام نازنین هایی که با من مشکل دارن و تمام اونایی که به من اهمیت نمی دن یا بدشون میاد یا از وجود من هم با خبر نیستن برای اونا هم همین آرزوهای بالا رو می کنم

خوب حالا که با همه قهر کردم یعنی دیگه با هشون دوست نیستم نه اینکه یه ذره هم مشکلی دارم نه فقط همونطور که با آدم هایی که تو جنگل های آفریقا زندگی می کنن، با اونها هم غریبه ام.

برای دوستایی که از سال قبل با خودم به سال جدید میارمشون:
برای دوست عزیزم هیس هم که کلی آرزوی خاص می کنم و یکی از شادی های بزرگ من توی سال گذشته آشنا شدن بهش بود و دوست عزیزم باید بگم به آشنا شدن بهت افتخار می کنم
یه دوست دیگه "پرنده رنگی" هستش یه دختر خانم خوب که من رو یاد یه افتاب گرم که نمی سوزونه می اندازه و تو رو خوابالو می کنه و صدای ویز ویز زنبورای طلایی میاد
این دوستم رو نمی شناسم ولی چون احساس خوبی هاله خوبی اطراف خودش داره با خودم می برمش
به سال جدید
بقیه بودن بودن نبودن هم خوب یه نفرای جدید پیدا می شن
البته من هم دقیقا همینطور هستم توی زندگی شون
من به دوستام می گم گاهی که می بینم نگران فکر یا احساس من هستن می گم: گور بابای من بابا هر کار دوست داری لذت می بری انجام بده با آرامش relax حالشو ببر زندگی تو بکن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:38  توسط ایییم :) یا  |