داشتم برای خودم پنیر کردی curd که درست کرده بودم رو با حلقه های پیاز توی روغن تف می دادم و مشغول درست کردن شامم بودم که برگشتم ساعت رو نگاه کردم دیدم اوه اوه ساعت 9:30 هستش و من 9:45 بلیط دارم. دیگه پریدم زنگ زدم تاکسی تلفنی بیاد، کوله ام رو برداشتم و غذام رو ریختم تویه ظرف پلاستیکی (حالا غذای داغ) و ... به موقع رسیدم. توی ترمینال نون خریدم و غذام رو خوردم، خیلی خوشمزه بود و کلی خوشم اومد.
این داستان چهارشنبه شب بود که اومدم قاین
یه شهر کوچیک
خیلی آروم به نظرم میاد
آفتابش به نظرم طعم خاصی داره و لذت بخشه
کلی حال می کنم
مامان بزرگم باغی داره که دیگه درختاش اغلب خشک شده ولی چندتایی زنده ان هنوز
یه مدتی فکر می کردم بیام اینجا زندگی کنم مدتی پیش.
(راستی اطراف مشهد یه خونه ییلاقی برای زندگی پیدا کردم، داستانش رو بعدا نقل می کنم)
8 عمو دارم به جز یکی شون که مشهده بقیه همه اینجان و خونه های 6 تا شون همه به هم چسبیده و دور خونه بابابزرگم هستش.
دیشب پسرعموهای کوچیک دوتا از عموهام خودشون رو تیکه پاره کردن که برم خونه اونها بخوابم
خاله ام رو هنوز ندیدم باید امروز یه سر بهش بزنم و همینطور می خوام برم خونه پسر عمه هام و عمه ام، خودشون رو دیدم اما می خوام برم خونه شون هم... یه احساس نزدیک شدن / بودن خاصی به من می ده. دلم می خواد با همه قوم و خویشام صمیمی باشم ولی خوب این خیلی سخته آخه من خیلی ازشون دورم و دیر به دیر هم رو می بینیم.
با دو تا از عمو هام دیشب در مورد مهاجرت به استرالیا حرف می زدیم و ... می خوایم بریم استرالیا و یه دهی تاسیس کنیم به اسم قاین. کار سربازیم درست بشه من به عنوان پیش قراول قراره برم ....
نکته جالب شلوار پاره ام و کفش چرم سوراخم بود که مامانم رو هم می خندوند هم عصبانی می کرد
مامان بزرگم با تعجب می گفت تو چه جوری می ری با این وضعیت بیرون تو مشهد
پسر عموهام می گفتن به هم دیگه که این مده (ولی هر دو تا خودشون به مرور زمان پاره شدن و من اصلا قصدی نداشتم).
نکته گیر دیگه مامانم بود و مامان بزرگم در مورد گیاه خواری. دیگه داستانش رو نمی گم حوصله تون سر نره.
یکشنبه ظهر یا شب راه می افتم بیام مشهد که صبح دوشنبه مشهد باشم چون قراره برم سر کار.
دیگه کاسبی های خودم نمی چرخه به برکت مرتیکه احمدی نژاد (تحریم بانک ها) و ... و نتیجه این شد که باید آزادیم رو فدا کنم و با معرفی یه دوستم رفتم یه شرکتی مصاحبه دادم و قرار شد برم از صبح دوشنبه روزی 9-8 ساعت کار کنم...
خیلی زیاده به نظرم ولی حالا درستش می کنم
نکته با مزه این بود که رفتم سوابق خودم رو گفتم کف و خون قاطی کردن؛ گفتم که برای یه شرکت آمریکایی کار می کردم، و همینطور یه شرکت کره ای، برای خودم زعفرون صادر می کردم و خودم دفتری و کارمندی داشتم و ... وخلاصه طولانی و یه بار ورشکستگی و ... بعد کار تو یه کارخونه و ...
بعد یه دختر خانم کوچول موچولو اومد با من مصاحبه کنه ببینه انگلیسی من چطوره . من هم خیلی آروم با یه لبخند ملیح گفتم خواهش می کنم. بعد این قدر حرف زدیم که دیگه خودش کم آورد و... بعد از حرف زدن با من خوشش اومده بود فکر کنم چون دیگه معلوم بود من تسلطم به انگلیسیم از نیاز اونها بیشتر اما اون بازهم همونطور حرف می زد. بعد در مورد برنامه کاری حرف زدیم و دیدم چیزی در مورد business plan اصلا نمی دونه یعنی اصلا برنامه ای ندارن و حتی یه بار به لیست کارهای روزانه گفت برنامه کاری... خلاصه من کلی باز در این مورد حرف زدم ....
بماند این حرفا می تونه نشون بده که من کارم درسته اما خوب همین الان فکر کردن احتمال زیاد می تونه هم نشون بده که اون شرکته شرکت کار درستی نیست.