تبليغاتX
آره ها تا بگی سیب رد شدی

آره ها تا بگی سیب رد شدی

aaa a a a waow haa

رفتم شیرباد و برگشتم
خوب بدنم مثل اینکه قویتر و قویتر می شه چون خیلی کوفته نیست عضلات پام مثل دفعه قبل که رفتیم قله چمن
شب تو جان پناه خیلی خوش گذشت
مسیر هم عالی بود
با یه دختر خانم گل مامانی هم آشنا شدم که طرز فکر خیلی جالبی داشت و از همه مهمتر خیلی رو راست بود و یه خصوصیت دیگه که داشت خیلی خیلی آروم بود
اگه تحلیل می کردمش می تونستم این جوری بگم که یک یا دو یا سه تناقض بین 4 یا 5 یا 6 پایه اساسی فکرش داشت (و به خاطر همین هم از عینک استفاده می کرد) ولی خیلی رو راست بود  ذهنش خیلی آروم بود  و صدای خوبی هم داشت، تو جان پناه واسه مون یه کم آواز هم خوند   ذهن باز و تقریبا بی قیدی داشت، منظورم قیدهای رایج سنتی هستش    در هر صورت باعث افتخارم بود که با ایشون آشنا شدم

اتفاق دیگه این بود که من رفتم دنبال اینکه یه کم آشغال جمع کنم تو مسیر برگشت و از باقی تیم پرت افتادم
بعد این دوستم رو دیدم که رفته پایین کنار نهر.... رفتم پیشش گفت از مسیر نهر بریم پایین گفتم باشه
یه کم که رفتیم یه دختر پسر دیگه از تیممون رو دیدم رد شدیم از شون
پایین تر که بودیم دیدم دختری که ازش رد شده بودیم از یه مسیری رفته بالا و الان بالای یه دیواره گیر کرده که نه می تونه جلو بره نه عقب
من برگشتم عقب  یه نگاه به دیوار انداختم  اون از مسیری از عقب رفته بود اون بالا و اون جا گیر کرده بود
من دیواره رو که نگاه کردم دیدم که جای دست و پا داره که بری بالا
ولی وقتی که رفتم رو دیواره دیدم سنگاش سفت نیست و دستت رو به سنگی که می گیری سنگ میاد تو دستت یا سنگ زیر پات در می ره
من از دو متری سر خوردم افتادم پایین اما کم نیاوردم و این دفعه اول سنگ ها رو کامل تست می کردم بعد ازش استفاده می کردم
نمی دونم 15 یا 20 متر رفتم بالا
جاتون خالی اما فقط 3 متر مونده بود اون دختره که من دیگه واقع هیچ جا برای دست یا پا نداشتم که برم بالا
روی این دیواره تقریبا عمودی با این وضعیت کاملا نا مطمئن سنگ ها و خاک روان
من کلی با کوه حرف زدم که تو کوه خوبی هستی و با ما مهربونی و نمی خوای ما رو اذیت کنی
فقط جوونی و هنوز شکل نگرفتم   و ازش خواستم یه جای دست یا پا به من نشون بده
با این شرایط تونستم اون دیواره رو تا اونجا بیام بالا    اما از اونجا به بعد دیگه نتونستم جایی برای دست یا پام پیدا کنم تا اینکه کمک رسید و هر دو مون رو نجات دادن
مثل یکی که می افته تو آب، دوستش می ره کم خودش هم غرق می شه

جالب اینه که رو دیواره داشتم می رفتم بالا یه جا روی نیمه دیواره تقریبا چیزی نمونه بود سقوط کنم
سنگ زیر پام سست بود و در رفت   البته این خصوصیت تقریبا هم سنگ های اون دیواره بود
با اینکه به ذهنم کامل مسلط بودم و آروم تقریبا 80 درصد    
اما واکنش خود بدنم برام جالب بود پام یعنی زانوی پام گاهی خیلی شدید می لرزید اونقدر که باید حتما بیشتر وزنم رو از روی اون پام برمی داشتم  الان که فکر می کنم این فقط واسه زانوی راستم بود
من استرس نداشتم   با کوه سعی می کردم مهربون باشم و تمام اون دره و مسیر رو ابرهای سفیدی که تو آسمون آبی می دیدم و نهر پایین و برف هایی که روش یخ زده بود رو و همینطور سقوط احتمالی خودم و بالا رفتن خودم رو یکی و یک پارچه و هماهنگ می دیدم و در نتیجه همه این ها آروم بودم
اما هورمونی تو بدنم ترشح می شد  فرمانی به عضلات پام می رفت که من نمی شناختم و جریان ذهنم اون رو نشون نمی داد و اون لرزش پام بود
یعنی همون 20% که هنوز ذهنم مرتب نبود باعث این بود؟
و شاید همون 20% مانع شد که 3 متر آخر رو بتونم برم بالا؟
شاید
خیلی خوب و زیبا بود
به به
چه نتیجه گیری
چه رخداد خوبی

بعدش البته من کلی دعوا شدم که چرا از تیم جدا شدم
البته بین خودمون باشه اگر جدا نمی شدم اون دختر رو نمی دیدم
و اگر من از اون دیواره بالا نمی رفتم اون دختر دلگرمی نداشت  چون به سختی خودش رو اوجا نگه می داشت
و به من می گفت نمی تونم خودم رو نگه دارم و من بهش انرژی می دادم که نگه دار می تونی و از این قبیل و جون می کندم که لا به لای اون سنگ های شل و ول و خاک های ریخته یه جایی برای دست و پام پیدا کنم
و با کوه حرف می زدم و به خودم هم انرژی می دادم

در مورد این کوهنوردیم بیشتر می نویسم و چند تا عکس هم می فرستم بالا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:14  توسط ایییم :) یا  | 

امشب با یه دختر خانمی رفتم نمایشگاه گل و گیاه
ممکنه خیلی خساستی به چشمتون بیاد
شاید هم خوب واقعا خسیس هستم ولی از اینکه تمام مخارج خودش و خواهرش رو باید من می دادم خیلی خوشم نیومد
اصلا خرجی نکردم ولی به نظرم این موضوع جالب نیومد
خوب دیگه خسیس هستم
پول می خواستم بگم به جونم بنده   ولی خوب اصلا این جوری نیست
همین جور ردیف پول خرج می کنم   برا همین پس انداز ندارم ولی خوب یه دلیل احتمالی دیگه اینه که من اصلا پول قلمبه در نمیارم
ولی بر و بچ هم قلبمه در نمیارن ولی پس انداز می کنن
ولی خوب من دوست ندارم
یه دلیل دیگه اینه که به نظر می شه رو هستی حساب کرد و به خودم می گم هر وقت هر چقدر لازم داشتم می رسه دستم

ولی به این حرفا کاری ندارم
من این دختر خانم رو کار دارم و بیشتر هم خرجش می کنم (این حرفا رو قسمت شیطانی من گفت)
ولی خوب کلا کار درستی نیست رفتین بیرون دنگ تون رو می پردازین خصوصا اگر با من بودین داش
حالیتون هستش حتی اگر شده دنگ من رو هم بدین من اطمینان می دم که براتون دعا کنم
داشتین یه پولی دستی به من دادین قول می دم در اسرع وقت بهتون برگردونم
من قرض هام رو همه پرداخت کردم تا حالا
یه جایی سراغ داشتین وام بلا عوض می دادن هم خبر کنین
حتی اخیرا تصمیم گرفتم برم به فلسطین مهاجرت کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:32  توسط ایییم :) یا  | 

مطلب زیر رو از وبلاگ "برای سبز نگه داشتن زمین" اینجا میارم:

آیا میدانید که از عواقب ناشی از افزایش گرمایش زمین این است که فصلها شدیدتر میشوند
یعنی اگر روند گرمایش همینطور پیش برود به زودی تابستانهای داغتر و داغتر و زمستانهای سردتر و سردتر خواهیم داشت...
عجله کنید- وقت برای تغییر خیلی کم است... بر طبق آخرین تحقیقات انجام شده زمانی که برای جلوگیری از رشد روند گرمایش در اختیار داریم حد اکثر دوسال است... اگر در این دو سال موفق به جلوگیری از افزایش آن شدیم یا توانستیم آنرا متوقف کنیم زمین را و زندگی خودمان و بچه هایمان را نجات داده ایم... در غیر اینصورت هرسال اوضاع بدتر خواهد شد.
پس تا وقت هست شروع به آگاهی دادن کنید
تا وقت هست شروع به انجام موارد مفید کنید
تا وقت هست گیاهخوار شوید یا حداقل وعده های گوشت خوردن را کاهش دهید- شما می توانید یک هفته یا دوهفته در ماه را گیاهخواری کنید- حتی همین مقدار هم تاثیر فوق العاده ای دارد
باشد که نیروی همه ی ما در کنار هم دنیا را نجات دهد.
(توی اون وبلاگ در مورد تاثیر گیاهخواری در گرمایش زمین کامل توضیح داده شده)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  توسط ایییم :) یا  | 

بابا به جون مامانمون ما خوش قول تر از اين حرفاييم
ولي چي كار كنم كه وقتي قول هام با هم تداخل داره نمي شه ديگه
تازه وقتي مي خوام قول بدم نمي خوام تداخل دار قول بدم
مشكل اينه كه اگه قول ندم خوب يه گلي پژمزده مي شه

حالا بابا فكر نكني ديگه ما رديف همينطور قول بي ربط مي ديم
نه بابا ديشب گفتيم وبلاگمون رو يه چيزي مي فرستيم بالا نشد ديگه
رفتم و گشتم و با يكي از بچه ها بعد از كار ديدمش
رسيدم خونه ديگه به جون خودم نيم ساعت اول رو پشت كامپيوتر رو صندلي خوابم برد
بعد ديگه بلند شدم رفتم رو تخت

ها خوب
امشب هم كه مي خوام برم نمايشگاه گل و گياه با چند تا از بچه ها
فردا صبح هم يه همايش در مورد اچ آي وي هستش و 12 هم بايد با كت و شلوار برم لباس عوض كنم برم كه دارم مي رم شير كوه رو بزنم يه برنامه يك و نيم روزه، بلندترين قله خراسانه از بينالود هم بلندتر
عصر جمعه كوفته از راه احتمالا برسم .. شايد هم فول آو انرژزي بودم
بعد شنبه هم روز از نو روزي از نو

ولي امروز يه نفر مصاحبه كردم كه به جاي من بياد
زياد خوب نبود ولي بد هم نبود مي شد سر كرد
بايد بگردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:16  توسط ایییم :) یا  | 

سلام
يكي الان يه چاقو گذاشته روي گلوم گفته اگه چيزي نفرستي بالا خونت رو مي ريزم
البته با اينكه خيلي خوشگل و ماماني هستش و باورم نمي شه كه خونريز باشه ولي خوب حافظ و قدما كه از من با تجربه تر بودن گفتن هر چي خوشگل تر باشه طرف بدون كه خونريزتره

من هم اصلا علاقه اي ندارم به خاطر يه به روز نكردن وبلاگم خونم هدر بشه دارم اين كوفت و زهر مار ها رو مي نويسم

الان يواشكي وسط كار دارم مي نويسم ولي امشب يه پست مخوف طلب بر و بچ خون ريز آدم كش بي وفا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط ایییم :) یا  | 

در مورد مراقبه می خواستم بنویسم
اتفاقی تپش در این مورد از من پرسید و قبلش هم نویسنده هیس از من از تاثیر کوانینیت شدن پرسید
ولی خوب مستقل از این ها من می خواستم بنویسم چون دست کم تاثیر این روش جدید
که فعلا تاکیدم روی مراقبه هستش، خیلی زیاده. البته من نمی دونم باید روی مراقبه .... یعنی می دونم

ببین در مجموع به نظرم تحلیل گر عمیق و دقیق بودن، توجه به نشونه هایی که می بینی و تلاش برای درک اونها، تلاش برای شناختن خودت، گیاه خواری هم یه خاطر سلامت خودت، هم به خاطر تاثیر مثبت روی محیط زیست هم به خاطر نکشتن سایر موجودات زنده، مراقبه مرتب روزانه... در مجموع این سه فاکتور کلی روی من اثراتی گذاشته که به نظرم قابل توجه هستش      اگر فاکتور دیگه ای باشه که من خودآگاهی بهش نداشته باشم نمی دونم


تمرکز اون چیزی نیست که قبلا در روزگار عادی بودنم فکر می کردم
"خواستن" اون چیزی که به نظر میاد نیست
خواستن خیلی ساده هستش
خواستنی که واقعی هستش؛ گاهی می گم یا می گفتم چیز رو می خوام و در اون لحظه بوده یعنی فقط در همون لحظه بوده که می گفتم اون چیز رو می خوام و نظرم بعدا چیز دیگه ای بوده، به اون جهت خاص که نگاه می کردم می گفتم اون چیز رو می خوام و در جهت دیگه ای که نگاه می کردم خواست دیگه ای داشتم. وقتی چیزی رو می خواستم اگر خوب به درونم گوش می کردم به جز این صدای بلند صداهای ضعیف دیگه ای هم می شنیدم که خواسته دیگه ای داشتن... در کنار این صدای بلند و رسمی

وقتی که خیلی ساده و بی غل و غش؛ اکنون و در هر جهتی، تنها یک صدا می شنوم کاملا یک صدا که "من این رو می خوام"
بعد داریش

و در مورد تمرکز
اون فرایند با چنگ و دندون به یه چیزی چسبیدن نیست
به هر زور و ضربی شده ذهنت رو روی یه چیزی نگه داری
نه
یه فرایند خیلی ساده... نرم بی خواستن
اون چیزی رو که می خوای روش می مونی

تا اون وقت که لازمه
و به چیزی که توی ذهنته می رسی
و بعد حرکت می کنی

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54  توسط ایییم :) یا  | 

سلام
به خاطر کار جدیدم دیگه نمی تونم چیزی بنویسم  چیزی بخونم  به دوستام ایمیل بزنم
حتی به دوستای خیلی مهم ام ایمیل بزنم
ایمیل هایی که خیلی مهمه
حتی ایمیل های کاریم رو هم نمی تونم بزنم

بهترین وقت و گل وقتم و اوج انرژیم رو می رم صرف یه کار می کنم
من از این کار ولی چیزی یاد گرفتم  چقدر توانایی دارم و با برنامه ریزی کاری به چه چیزهایی می تونم برسم
و ارزش وقتم و انرژیم چقدر هستش
یک ضربه بود که به حالت درست و نرمال نگاه کردن به خودم و وقت و انرژیم و بزینس ام برگردم

ولی الان دیگه می خوام بیام بیرون
تپش برات یه گل دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط ایییم :) یا  | 

سلام
چند وقته که رو یه خط دیگه افتادم
قطعا ... نمی دونم حال جدیدی هستش یا بوده یا هر چیز دیگه
اگر چه  دلم نمی خواد بگم که حال جدیدی هستش یاید و بوده باشه رگه ایی ازش و الان رو اومده به خاطر یه دلایلی        که حالا به دلایلش کاری ندارم فعلا  یا شاید هم بگم

و اون هم احساس رفتن از اینجاست
سرگرمی و بازی بودن محیطم        چی کار باید کرد
خیلی خوب و شیرینه
نازه
گرمه        همه چیز مهربونه
اوضاع بر وفق مراده
ولی من کاری ندارم
ما با هم دوستیم   (من و هستی

اما اینجا که هستم کاری ندارم
مثل اینکه یه جای خیلی با حال مهمون یه خونواده خیلی مهربون و با حال باشی که هیچ کوتاهی از اینکه همه چیز برات خوب باشه نمی کنن
مسئله این نیست که اون جا خیلی باحال و خوبه و اونا خیلی مهربون و خوبن  چون هر جای دیگه هم بودی اینطوری بود و خوبی فقط مختص اونا نیست
پس من باید از این جا برم
کجا نمی دونم
ولی می دونم که باید برم
و خصوصا که فقط یه راه هست که برم: مردن
چند تا راه ندارم که بپرسم خوب کجا باید برم...

ولی چرا اینجام
اگه کاری ندارم چرا اینجام
هستی که هماهنگه و فراتر از هماهنگ هستش
پس اگه من رو اینجا نگه داشته دلیلی داشته
به نظرم می رسه خودم رو خالص و صاف نکردم یعنی کامل خالص و صاف نکردم
فکر می کنم باید زودتر این کار رو بکنم
ولی یادم میاد که یه بار یه دوستم گفت که زودتر باید درسهایی رو که باید بگیره، بگیره
و من گفتم زودتر و دیرتر نداره و هر وقت که باید بگیره می گیره

احساس می کنم باید دنبال درس گرفتن برم
و گرنه خوب ..... . ... هیچ وقت نمی گیرم   باید درک کنم که باید درس بگیرم

فکر می کنم باید وقتی رو صرف کنم برای اینکه ببینم توم چه خبره
و چه چیزایی رو من نمی خواستم اما محیطم وارد من کرده  یا اون وقتا که خودم تحت تاثیر محیط بودم وارد کردم اجازه ورود دادم
باید خودم رو مشاهده کنم
فقط مشاهده کنم خودش مثل گرمای شگفت آمیزی هستش که به هر جا می تابه اون جا رشد می ده اونقدر که باید باشه.... و اون چیزایی رو که نباید باشه بخار می کنه می رن...
و فکر می کنم مشاهده خودم خیلی لذت بخش باشه  مثل اینکه کسی درونم رو نوازش کنه

چه جوری باید خودم رو مشاهده کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:33  توسط ایییم :) یا  | 

ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه‌ی شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذرا و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم
چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید
که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن
میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیالک
پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:
ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت
دختر رز نشسته برقع‌ پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده
و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش
آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر
ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوه‌ی آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند
که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال
یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند
بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد
پای اوهام و دیده‌ی افکار

بار یابی به محفلی کن جا
جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  توسط ایییم :) یا  | 

به به سلام   سابلي بليکم
اخيرن خيلي نظرات دريافت کردم که برخي دوستان فرمودن که مو ذهنم پريشونه
ها داداش ....
خوب حوصله سر رفت از اين کل کل ...   بماند احتمال مي دم اون دوستا حرفاي من رو جدي بگيرن

بگذريم
دلم براي زندگي آروم تنگ شده خيلي شديد سرکار درگير مي شم به نحوي که وقتي که ميام خون اصلا دلم نمي خواد به جز چيزاي سبک با چيزي سر کار داشته باشم. يعني تمام انرژي من رو مي مکه کارم
coordinator تيم ايران شدم و بايد بگم که داداش هر چي باشه ما درستش مي کنيم

خوب يکي از بروبچ که داره حال اسم مستعار رو مي بره براي پست شطرنجم نوشته
تبريک مي گم بهت بالاخره بردي!
نمي دونستم يه بازي شطرنج اينقدر بتونه مهم باشه !!!!!!!
رفيق نازنين شطرنج از اهم امور هستش و حتي رهبر معظم انقلاب فرمودن من شطرنج بازي نمي کنم ولي شطرنج باز ها را دوست دارم
حالا شطرنج مهم هست يا نه موضوع اون پست من نيست موضوع نقش و تاثير اونچه که تو ذهن هستش در زندگي ما و جهان خارج از ذهن ما هستش. مي گيري؟   کوچيکتم   آقايي

الان گوشي رو نگه داشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:42  توسط ایییم :) یا  | 

وقتی ای دل به گیسوی پریشون رسیدی خودتو نگه دار

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:23  توسط ایییم :) یا  | 

خوبم
چیزی ندارم اینجا توی این دنیا
کاری برای انجام شدن ندارم
به چیزی بسته نیستم
دلم می خواست امشب برم
چیزی اذیتم نمی کنه
همه چیز خوب است
چه ادبی شد
اما چی بگم
کاشکی می شد این مرحله رو رد کرد
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط ایییم :) یا  | 

سلام

امروز جایی بودم مهدی رفیق شیشم که شباهتی به هم نداریم و انشاالله حلواشو بخورم
مهندس تجربی معرفی می کنمش ...
بچه خیلی با حالیه مهندس محاسبه و بعضی وقتا تو فکرای ابلهانه زندگی ام تو سطح دو (این رو فکر کنم گفتم یعنی چی) بهم کمک می کنه تو درک و پیدا کردن مسیر

خوب مهدی با خودش شطرنج آورده بود
دو دست بازی کردیم
من چندین سال بود که بازی نکرده بودم و مهدی اول از من پرسید بلدی گفتم ها داداش و بعد کلی رجز و کرکری خوند و من هم براش شاخ شونه کشیدم
من می دونستم که اخیرا بازی هم می کنه و ادعایی هم داره تو شطرنج
من می دونستم که اگه بخوام ببرم، می برم. تمام. خواستن یه چیز = رسیدن به اون چیز، این هیچ ربطی به سعی و تلاش و غیره نداره.
اما بازی کردم و باختم.

دست دوم رو که خواستیم یه کم بعد بازی کنیم من از خودم پرسیدم چرا؟ چرا من خواستم و بهش نرسیدم. من که اعتقادم اینه که بخواه همون موقع رسیدی... بین خواستن و رسیدن فاصله ای نیست چطور این جوری شد. کلی دلیل می تونست به ذهنم بیاد؛ ضریب هوشی، تجربه، تسلط به تکنیک ها و مطالعه اونها و کلا یه مهارت هم به حساب میاد و از این دست چرندیات
اما من به اینا اعتقاد ندارم؛ من می گم خواستی رسیدی. دیگه هیچ چی این وسط نیست.
پس اشکال باید از خواستن من می بود... من می خواستم ببرمش واقعا؟ تمام صداهای درونم می گفتن می خوایم ببریمش؟ من یه دله، خالص می خواستم ببرمش؟

دیدم که نه... به سادگی نه... من وقتی که بازی می کردم می خواستن نبازم... باختن تو ذهنم بود هر چند کم بود
و بعد تمرکز روی بردن نبود من حواسم به زدن مهره های مهمش بود چون فکر می کردم اگر نبرمش حداقل اینا رو بزنم یا اینکه همینا رو بزنم از آخر یه کاری می شه...
برای دفعه دوم گفتم من می خوام ببرم فقط ببرمش... به مهره ها کاری نداشتم، تمرکزم روی شاه اش بود من اونو می خواست بزنم. این بود من روی اون متمرکز شده بودم نه چیز دیگه ای من می دونستم که می برم و در هم می کوبمش... به سادگی بدون تلقا و تلقین و اینا خیلی ساده
اگر چه کمی هیجان و برانگیختگی داشتم مهاجم شده بودم ولی آرامش خودم رو از دست ندادم

بازی کردیم و بازی پیش می رفت
برتری مهره ها خودش به دست اومد در حالی که من اصلا دنبالش نبودم (در حالی که دفعه اول دنبالش بودم و به دست نیومد)
بعد شاهش موند با یه سرباز و من شاهم و وزیر و سه سرباز داشتم
کارش تموم بود
حالا من عجله کردم و یه حرکتی کردم که بازی براش قفل کرد و داشتیم مساوی می شدیم، فهمیدم حرکت اشتباهی کردم و مات رو دارم به تساوی تبدیل می کنم و هنوز مهره گذاشته بودم یه ثانیه نشده بود که مهره رو برگدوندم سرجاش... خود مهدی هم وسطای بازی این کار رو کرده بود (جابه جایی مهره بعد از یه ثانیه)... به هر صورت مهدی بازی رو واگذار کرد...

اما این بازی شطرنج بارم یه put into action بود برای حرفایی که بهشون اعتقاد دارم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط ایییم :) یا  | 

ببخشید به خاطر کم نوشتن اینجا
فکر می کنم به حالت عادی برگردم و اینجا بیشتر بنویسم

بچه ها به محض این که ذهنتون نسبت به یه دوستتون مغشوش می شه دیگه خیلی از کلمات رو که قبلا از یه جنبه دوست داشتنی می دیدین دیگه از یه جنبه ناراحت کننده می بینین
با اینکه اون کلمات یه کلمه هستن
بنابراین به این نکته توی دوستی ها تون توجه داشته باشین
امیدوارم درک کنین چی می گم

اگه تو مدیریت ذهنتون قوی و خوب باشین از پس این موضوع بر میاین
من جنبه های خوب رو نگاه می کنم
نیمه پر رو
و به نظرم نیمه پر واقعی تر هستش
نیمه خالی، جنبه های بد اشتباه هستن زاده یه کمبود اطلاعات و یا خوب ندیدن اطلاعات
من حالم خوبه و دوستیم رو خوب می بینم
حتی اگر تو یه برهه ظاهر قضیه یه جور دیگه به نظر برسه

امیدوارم کسی که دوست من هم هست به این نکته توجه داشته باشه
ببینه که چقدر من براش ارزش قائلم و واقعا درون من چیه
یه چشمش به خوبی هام باشه وقتی که بدی هام به ذهنش میان
لطفا خواهش می کنم
با من خوب باشین
من دل نازکم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط ایییم :) یا  | 

يه ايميل به خودتون بزنين كه 10 سال ديگه به دست شما برسه
اين آدرس به شما كمك مي كنه
http://www.futureme.org

(اين پست رو از هيس تقلب كردم)
گفتم شايد شما هم خوشتون اومد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط ایییم :) یا  | 

ولي از كامنت الهام براي پست قبليم خيلي حال كردم
ايول ايول كلي خنديدم بابا خيلي با حاليييييي دمت گرم لوتييي
دلم برات تنگ شده بود

هيس عزيز شما چرا شاكي هستين
شما كه در جريان هستين كه خصوصي براي عليا مخدره مي نوشتم
..
....
..
مي نويسم ولي خصوصا چون كم افتخار پيدا مي كنم خانم معلم گلم برام كامنت بذاره
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط ایییم :) یا  |