تبليغاتX
آره ها تا بگی سیب رد شدی

آره ها تا بگی سیب رد شدی

aaa a a a waow haa

To survive a psychic attack one may take several approaches:

  1. A conscious closing of the emotional door against the intruder. Any photos, as well as memorabilia, of a disruptive personality must be put out of the house.
  2. The constant chanting of HU or the initiate's personal word.
  3. An actual fight on the inner planes whereby the trespasser is driven off by martial arts or some weapon at hand.
  4. Getting plenty of rest each night.

The old law of protection is this: Nothing can hurt us unless we ourselves allow it. People under psychic attack must make a decision whether to follow the Lord of Light and Sound or the lord of darkness.

Hesitation creates a split current of energy within one. I've had reports of people who suffered heart attacks because they let their emotions pull them in two different directions at the same time. Forgo the worship of Moloch, the worship of personality. The price is too dear.

—From: Sri Harold Klemp

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:58  توسط ایییم :) یا  | 

لطفا این لینک رو یه نیگا بکنین
http://iran-uk.com/article.php?id=28361

خوب ناراحت کننده هستش درست
از این قبیل زیاد تو ایران پیدا می شه کرد درست
تقصیر فلان و فلان هستش این هم درست

یه بار یکی داشته رو ساحل قدم می زده دیده یکی داره اون دورا یه چیزایی از روی ساحل بر می داره پرت می کنه تو دریا
رفته نزدیک دیده صدف بر می داره یکی یکی و می اندازه تو آب
می گه رفیق داری چی کار می کنی
می گه دارم این صدف ها رو نجات می دم
یه کم سکوت می کنه
بعد می گه اما می دونی چقدر صدف هستش همینجا رو نیگا کن
طول این ساحل می دونی که چند کیلومتر هستش
همه ساحل های کره زمین رو به حساب بیار
تعداد دفعات جذر و مد و همه امواجی که صدف ها رو از دریا ها و اقیانوس ها بیرون می اندازه
به نظرم میاد داری فقط خودت رو خسته می کنی
فکر می کنی واقعا این کارت چیزی رو واسه صدف ها عوض می کنه؟
اون نفر در حالی که واستاده بوده و آروم گوش می کرده
خم می شه و یه صدف رو بر می داره و پرت می کنه تو دریا
و می گه ولی واسه این صدف خیلی چیزا فرق کرد

حالا من و یه دوستم به این مورد خاص برخوردیم
و داریم فکر می کنیم چه کاری می تونیم بکنیم
چه کاری بکنیم منطقی هستش و واسه اون ها ممکنه فایده داشته باشه
نمی خوایم ماهی بدیم داریم فکر می کنیم می تونیم یه جورایی ماهی گیری یاد بدیم
ممنون می شم اگه کسی ایده ای داره بهمون بگه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط ایییم :) یا  | 

داره یه چیزی توی من عوض می شه
یا شاید بهتره بگم می خواد عوض بشه

چند وقتی هستش که احساس می کنم بعد از مراقبه یعنی احساس می کنم دیگه نمی خوام درونم رو با بقیه سهیم بشم
من تا حالا این جوری بودم که هر کی می خواسته می تونسته توی من رو ببینه
من چیزی نداشتم که از کسی بپوشونم. خصوصی ترین چیزهای زندگی من رو هر کی می خواست می تونست بدونه. هر دختری که با هش در تماسم می تونست بدونه با چه دختر های دیگه ای هم در تماسم. هر ایده ای داشتم هر کس دیگه ای می تونست ازش اطلاع پیدا کنه.
دلیل همه اینا این هستش که مهم نیست بقیه چی فکر می کنن یا چی کار می خوان بکنن
به نظر من کسی نمی تونه به من آسیب برسونه

و همه اینا هنوز هم درست هستش؛ هنوز هم گور بابای ملت  زندگیم رو می کنم حالش رو می برم
هر فکری که توی من می گذره هر کی اطرافم هست می تونه بفهمه

اما چند وقته که تو لحظات بعد از مراقبه احساس می کردم می خوام ساکت باشم  توی خودم باشم
این تو مراقبه های جمعی با دوستای نازنین کوانینیت ام پیش میاد
قبل از مراقبه کلی می گم و می خندم و اونها به من نگاه می کنن و تا اعماق من رو می بینن بدون اینکه من پرده ای گذاشته باشم
اما بعد از مراقبه احساس می کردم که می خوام توی خودم باشم
نگاه خودم رو از بیرون بگیرم
دور خودم پوسته ای بکشم و به جای اینکه در خارج خودم سیر کنم به دیگران نگاهی بیاندازم و درونم رو در معرض نگاهشون قرار بدم
خودم باشم و خودم در درون پوسته خودم و به درون خودم بپردازم



بود این تا اینکه دیروز با خانم معلمم و همکاسی هام رفته بودیم بیرون
صحبتی پیش اومد (دارین قضیه رو!!؟ من از همین الان شروع کردم؛ نه می گم که کجا رفته بودیم و نه می گم صحبت چی بوده.... در حالی که سابق بر این سیستم ام همه چیز رو بگو بوده)
و خلاصه به من نکته ای گفت
توی فیزیک داریم و من هم تو دانشگاه خونده بودمش
وقتی ما نسبت به یه ذره شناخت پیدا می کنیم اون ذره دچار تغییر می شه
یعنی صرف شناختی که ما نسبت به یه ذره پیدا می کنیم اون رو از اون بودنی که داشته دگرگون می کنه
یه مثال ساده اینکه یه الکترون هست شما می خواهید از موقعیتش شناخت پیدا کنین یه فوتون می فرستین که با هش اندر کنش کنه و از نتایج این اندرکنش شما می تونین نسبت به موقعیت اون الکترون آگاهی پیدا کنین
اما نکته اینه که اون فوتون می ره و وقتی که اندر کنش می کنه به الکترون انرژی ای وارد می کنه که موقعیتش رو دگرگون می کنه (اگر ماهیتش رو هم دچار تغییر نکنه) و وقتی که ما فوتونی رو که برگشته آنالیز می کنیم اطلاعی از شرایط و موقعیت فعلی الکترون نداریم چون انرژی فوتونی که رفته شرایط و موقعیت اون الکترون رو عوض کرده.
می گیرین نکته رو؟

حالا خانم معلم با حال خوبم گفت که شناختی که بقیه از درون تو پیدا می کنن، صرف این شناخت، حوزه های بودن من رو تحت تاثیر قرار می ده و دگرگون می کنه.
تئوری من این بود که دیدگاه بقیه نسبت به من مهم نیست، کارها و رفتار اون ها برام بی تفاوته، من از هیچ کار خودم شرمنده یا خجالت زده نیستم....
اما توی این دیدی که خانم معلمم به من داد؛ نکته اینها نیست اصلا خوب من نه شرمنده و نه خجالت زده ام و نه نظرات و کارهای اون ها برام مهمه، اما نکته اینه که صرف همون شناختی که به اعماق درونم پیدا می کنن به من آسیب می رسونه چون درون من رو دچار تغییر می کنه.

ما در حوزه های شناخت و دیدن و فکر به سر می بریم که هر کدوم انرژی ها و خصوصیاتی دارن که هم رو و طبیعتی / جهانی رو که می شناسیم تحت تاثیر قرار می دن و اندرکنش دارن با هم و در اغلب موارد این اندرکنش خیلی قویتر از و خیلی خیلی قویتر از اون چیزی هستش که به ذهنمون راه دادیم.

و باید بگم که خوب حالا توی تخم مرغی که بودم جوجه ای در حال رشده
به زودی حالت شفافیت من احتمالا دگرگون بشه به حالت دیگه ای
با شما خواهم بود بی اینکه با شما باشم
قسمتی از ساختار شبکه من داره عوض می شه و کسی چه می دونه پیامدهاش چیه
دوستون دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط ایییم :) یا  | 

فکر کنم در یکی از زندگی های گذشته ام یا در آینده ام من یه فرمانده نظامی خونریز بودم / خواهم بود
خیلی احساس عجیبی    لذت عجیبی    دلبستگی عمیقی با نظامی گری   فرماندهی یه گروه نظامی
یه چیزی شبیه برنامه ریزی و انجام یه هجوم   یه شبیخون دارم
از فکرش مست می شم
گاهی از این حالت ام می شه گفت کمی می ترسم
من
یک گیاه خوار
حتی دلم نمی خواد یه مورچه رو بکشم   این رو تو قدم برداشتنم تو خیابون هواسم هست

حالا من و این احساس درونی   چی می گن؟
به جای باریکی نباید بکشه و نمی کشه

ولی کسی چه می دونه ده سال دیگه چی می شه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:56  توسط ایییم :) یا  | 

نکته اینه که غرق نشم در جریان روزمره
درس بگیرم در شناختم عمیق تر بشم

داداشم از سربازی اومده یعنی تازه آموزشی اش تموم شده
افتاده زاهدان
ریشش از موهای سرش بلندتر شده بود و آفتاب کلی سیاهش کرده بود
پزشکه و تو یه قرارگاهی اونجا باید خدمت کنه
مامانم دیدم گریه می کنه
ولی من جا تون خالی کلی خندیدم

داداشم هم می خندید
می گفت فرمانده گروهانشون زاهدان خدمت کرده بوده یه مدت و مدال افتخار گرفته بوده
بعد داداشم گفت طفلکی نیرو انتظامی خیلی تو ضعف قرار داره و نمی تونن کاری بکنه
من یاد کرکری های نیرو انتظامی تو شهر و بگیر و ببندشون و الگانس هاشون افتادم و این که ملت رو آدم حساب نمی کنن
گفتم یعنی چی مثلا اشرار (البته با عذرخواهی از به کارگیری از این کلمه از هموطن های عزیزم که به این نام شناخته می شن / از نظر من اشرار کلمه بدی نیست و مثلا من به دوستام می گم اراذل و اوباش) بگذریم گفتم یعنی مثلا اشرار دوربین مادون قرمز و این طور تجهیزات پیشرفته دارن
گفت ها بابا فرمانده گروهان مون می گفت اونا بیسیم داشتن که کلا 7 یا 8 یا حداکثر 10 کانال داره و مثلا تو بیابون که مانع نباشه 40 کیلومتر جواب می ده و اگر مانع باشه مثل تو شهر 20 کیلومتر بیشتر جواب نمی ده
بعد ولی اشرار بیسیم دارن که تا 800 کیلومتر جواب می ده و بیشتر از 100 کانال داره
یعنی این رو که شنیدم از خنده منفجر شدم
بعد مامان و بابام نشسته بودن به داداشم گفتم رفتی شهید شدی ما رو حلال کن.... مامانم می خواست من رو بکشه
ولی کلی خندیدم

داداشم از راه رسیده بود نشسته بود پای اینترنت
خیلی خونواده ام رو دوست دارم

راستی بچه ها موهام رو ببینی یاد میرزا کوچک خان جنگلی می افتین
دیروز نه پریروز که از تهران اومدم به مو هام شامپو زدم حالت همه نرم شدن هر کار می کنم می افتن پایین
دیگه رو به عقب نمی مونن
من قبلا هر روز یه دوش می گرفتم فقط با آب و بعدش هم به مو هام کتیرا می زدم که کاملا طبیعی باشه و از مواد شیمیایی استفاده نمی کردم
و این حرفا که دیگه بسه حرف زدم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:1  توسط ایییم :) یا  | 

من دیروز که تهران بودم فهمیدم اگر تنها باشم اصلا از عهده کارای اولیه خودم مثل خورد خوراک بر نمیام
و یادم اومد که تو تعطیلات عید هم که مامانم برام غذا درست کرده بود گذاشته بود تو فریزر و یخچال وقتی غذا ها تمام شد من اون وقت هم اصلا نمی تونستم فکر درستی برای غذا خوردنم بکنم و بعد از چند روز از بس آشغال خورده بودم حالم داشت خراب می شد

دیروز هم تو تهران داشتم بی حال می شدم ساعت 12:30 رفته تو موزه هنرهای معاصر و نقاشی های ایران دررودی اونقدر جالب بود که من ساعت 4 اومدم بیرون
روزهای قبل خوردن و مسائلش مربوط به شرکت بود و اون روز ولی من جدا شده بودم و خودم باید کاری می کردم
تو نمایشگاه همون اول گشنه ام بود چند تیکه نون جو داشتم خوردم با آب (بطری آب تو کوله ام)
وقت اومدم بیرون اصلا نتونستم چیزی تهیه کنم تنها چیزی که به ذهنم رسید بخورم پیتزا سبزیجات بود که هر جا می رفتم یه مشکلی داشت
دست آخر رسیدم به راه آهن     دیگه یه کنسرو لوبیای کوچیک خریدم نون نداشت اون سوپر یه نونوایی سنگکی بود می خواستم یه نصفه نون بگیرم ولی نصفه نمی فروختن تو صف کلی بودم  بی حال بودم   فکر کردم ممکنه یه وفت سرم گیج بره ولی فکر کردم این مثل تو فیلماست و اینطوری نمی شه و من بیشتر از این گرسنه موندم
یه نون گرفتم بعد یه پارک بود رفتم یه جایی پیدا کنم بخورم
یه آقایی گفت یه تیکه از نونت می دی من هم نصفش رو دادم می گفت زیاده ولی قبول کرد فهمیدم گرسنه است   رفتیم با هم نشستیم لوبیا و نون رو با هم خوردیم

فکر کردم یه دلیلی داشته که تا اینجا چیزی گیرم نیومده و گرسنه موندم
هستی هماهنگه

بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:20  توسط ایییم :) یا  | 

الان تهرانم
پارک لاله
از موزه هنرهای معاصر برگشتم کارهای دیوانه کننده ایران دررودی بود
از 12:30 تا 4:00 اونجا بودم
نهار هنوز نخوردم
الان هم تابلویه که تو کافی نتم
بعد هم نمی دونم نهار چی بخوارم
یه نهار گیاهی ارزون از کجا گیر بیارم بماند که وقتی گرسنه هستم اعصاب مصاب غذا درست کردن نه تنها ندارم که اعصاب مصاب دنبال غذا گشتن رو هم ندارم
کلا دنیا خر تو خره
و هر جور حال می کنی باید.... .. . می خواستم بگم باید زندگی کنی   که بعدش به خودم گفتم من خر کی هستم که برای بقیه دستورالعمل می دم  تصحیح می کنم: هر جور که حال می کنم باید زندگی کنم
راستی تو نمایشگاه یه تابلو بود به اسم مرثیه ای برای پدر  دیدمش گریه ام گرفت
و یاد مر گ بابام و مر گ خودم افتادم           سوتفاهم نشه بابام زنده است و ما به هم نزدیک نیستیم

راستی دیشب داشتم می رفتم درکه یعنی از میدون دانشگاه اومدیم بالا
از یه سوپر خوراکی واسه شام و بستنی خریدیم   خودم و فریده همکارم رو می گم
بعد از کلی منتظر تاکسی بودن تازه یادش اومد وسایلش رو توی سوپر جا گذاشته
رفت اورد و من هم که بستنی ام رو شروع کرده بودم
تاکسی خبری نبود
یه مینیبوس نگه داشت سوار شدیم   خودم رو از دور و بر آویزون داشتم و سعی می کردم بستنی نازنینم رو بخورم که دیدم یه پسری دستش رو دارز کرده به من اشاره می کنه مثل اینکه به خوای با کلت کسی رو بزنی یعنی اداش رو البته در بیاری
بعد ببببببین کی هست اینجا
پسره ..... .. .. . ..  که تو دانشگاه با هم دوست بودیم و کل کل داشتیم و حالا اینجا
یکی از معدود آدمای معنا گرایی که شاید می شناختم
تا حدودی معنی گرا
خیلی خیلی خوشحال شدم
دمش گرم
شب رفتم خونه شون آخر درکه بود  تو یه کوچه خفن باحال  باید یه جایی از لای برگا می رفتیم
یه هم اتاقی خفن باحال هم داشت یعنی یه هم خونه ای

خوب خیلی خوب بود که این رو دیدم
دوستم نویسنده وبلاگ هیس رو هم ندیدم هنوز

خسته ام و خوابم به اندازه کافی نبوده  یه جای یه کم ثابت بمونم خوابم می بره
خوب بسه نوشتم
باقیش باشه بعدا   که خوب باقی نداره

جهان هلوگرافیک رو داشته باشین
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:29  توسط ایییم :) یا  | 

جمعه و شنبه و یکشنبه تهرانم
شرکتم مو رو می فرسته
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:26  توسط ایییم :) یا  | 

اين نوشته زير رو يه يه آدم نازنين برام نوشته
خوب من جرات نمي كنم شوخي كنم با اسمش ولي اگر يه رفيقم نوشته بود يه جور ديگه حرف مي زدم

تو واقعا از دیدن زشتی ها رنج نمیبری.وقتی می بینی میشه دوست بود.میشه حال کرد.میشه زد حال نزد.اما ملت شریف شغلشون شده زدحال.با زد حال حال میکنن.حالت گرفته نمیشه،نه تو رو به همون حرضت عباس بالائی راست بگو.خو منم دلم درد میاد.یه چیزی میگم.تو سخت نگیر.باشه.
خوشحالم که داری زندگی میکنی.حال میکنی.اما فقط میگم برای حال کردنت زد حال نباش.در مورد خودم نمیگما.در مورد همون دوستات میگم.(ببین باز رفتم رو منبر)بگذریم.دیدن هر انسان شادی شادی منو بیشتر میکنه،شاد باشی عزیزم

البته اين يه تيكه از كامنتش هست كه تو پست قبلي داده در واكنش به كامنت هاي من تو وبلاگ خوب خودش كه آدرسش اينه: http://tajrobeyebodan.blogfa.com

خوب اينا ديگه اول كه طبق روال هميشه به شوخي خوندم و به شوخي فهميدم
بعد دوباره كه يه چند دقيقه بعد خوندم با خودم فكر كردم شايد به نظرش رسيده كه با كامنت هاي خودم تو وبلاگش خواستم بهش ضد حال بزنم ناراحت شدم از اينكه احتمالا اين طور تاثيري رو يه نفر ديگه داشته باشم
فقط من خودم اگر اون ها رو برام مي نوشتن كلي از خنده روده بر مي شدم كامنت خسرو هم مي خوندم مي خنديدم ولي مثل اينكه خسرو از كامنت ها نخنديده و فكر كرده ضد حال هم زدم
چه بد
من كار بدي كردم؟
نبايد با آدمايي كه نمي شناسم شوخي كنم؟
ها؟ صدا نمياد... چي مي گين؟
خوب نگين چون صداتون نمياد
برام بنويسين اين پايين يه لينك هست مي تونين روش كليك كنين نظراتتون رو بنويسن اونجا مي مونه من ميام مي خونم
قدرت خدا

ولي برررررررررررر و بببببچچچچچچچچچچچچچ
مييييييييييييي خوامتووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:19  توسط ایییم :) یا  | 

یکی از بر و بچ برام نوشته
"تو هم که ماشاللا
همش تو فکر دختر خانمهای خوب و ملوس و مامانی و اینا هستی
بسه دیگه بابا
چقد دخترخانم دور خودت جمع میکنی
:))))))))))))
:))))))))))
:دی"
و من هم باید بگم که دقیق همین احساس بهم دست داده از چند روز پیش و این یکی دو روزه اخیر که خیلی زیاد شده اونقدر که حس می کنم اذیتم می کنه

از طرفی فکی می کنم که دوست ندارم و چیزی ندارم که با هیچ کدوم از این افرادی که برخورد دارم رابطه عمیقی برقرار کنم اصلا نمی تونم یعنی منظورم اینه که ما شباهتی در مسیرمون و دریاهایی که کشتی می رونیم نداریم که رابطه عمیقی بتونیم برقرار کنیم

خسته ام باید بخوابم
ببخشید کلی چرت می زنم


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط ایییم :) یا  | 

کوه بودم
چند تا دختر خانم خوب که همه رو می شناختم
و بعضی ها شون الان این نوشته رو می خونن

من تصمیم گرفتم یه تغییری به نوع روابطم بدم.
بیشتر می نویسم
الان باز دارم چرت می زنم
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:53  توسط ایییم :) یا  | 

سلام
من خوابم میاد چا
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط ایییم :) یا  |