روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
امروز همه روی جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
میبینم اگر ذره ای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و زتقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخواست
ناگه زکمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بر بال عقب آمد آن تیر جگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وان گاه پر خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا:عجب است این که ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خواست!؟
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا:ز که نالیم که از ماست که بر ماست
دوست عزیزم ناصر خسرو قبادیانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:1  توسط ایییم :) یا
|
