یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتک می شد چو اسبی تنگ بسته
دهانی داشت همچو گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید از او کی مرد درگاه چنین گرم از چه می تازی تو در راه
چنین گفت او که در میدان عالم سواری را بخواهم کرد یک دم
که چون دستم فروبندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی در این میدان تو در کار نصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقد ما حضر نیست
مده این نقد را تو نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطه است از عمر تو بر کار هزاران چرخ می زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقد ابن الوقت می ساز چو بی کاران به پیش و پس مشو باز
که گر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:26  توسط ایییم :) یا
|
